English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
to wear breeches بر شوهر خود مسلط بودن
Other Matches
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
predominates مسلط بودن
predominating مسلط بودن
predominated مسلط بودن
predominate مسلط بودن
overlooks مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlooking مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlooked مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
overlook مسلط یا مشرف بودن بر چشم پوشی کردن
nubility تنه شوهر بودن
brother in low برادر شوهر شوهر خواهر باجناغ
uncle شوهر عمه شوهر خاله
brorher in law برادر شوهر شوهر خواهر
uncles شوهر عمه شوهر خاله
preponderant مسلط
prevailed مسلط
prevail مسلط
predominant مسلط
hegemonic مسلط
overruling مسلط
prevails مسلط
commanding مسلط
dominant مسلط
overrules مسلط شدن بر
overruled مسلط شدن بر
sovereign حاکم مسلط
over rule مسلط شدن
holding company کمپانی مسلط
come over مسلط شدن بر
hagride مسلط شدن بر
overrule مسلط شدن بر
sovereigns حاکم مسلط
thalassocrat مسلط بردریا
regnant حکمفرما مسلط
dominant firm واحد تجارتی مسلط
He is fluent in Mandarin. او به زبان چینی مسلط است.
He is fluent in Chinese. او به زبان چینی مسلط است.
overshadow مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadowed مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadows مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
overshadowing مسلط شدن بر تحت الشعاع قرار دادن
wedded زن و شوهر
spouses زن یا شوهر
pair زن و شوهر
mans شوهر
spouse زن یا شوهر
bachelors زن بی شوهر
hubby شوهر
discovert بی شوهر
hubbies شوهر
bachelor زن بی شوهر
man شوهر
couples زن و شوهر
coupled زن و شوهر
trigamist زن سه شوهر
husbands شوهر
couple زن و شوهر
husband شوهر
hub or hub by شوهر
feme sole زن بی شوهر
espouses شوهر دادن
matrons زن شوهر دار
matron زن شوهر دار
espousing شوهر دادن
step son پسرزن یا شوهر
polyandrist زن چند شوهر
brother in law شوهر خواهر
brother-in-law شوهر خواهر
brothers-in-law شوهر خواهر
wed زن یا شوهر دادن
marry شوهر دادن
married شوهر دار
polygamist شوهر چند زن
espoused شوهر دادن
espouse شوهر دادن
marriageable تنه شوهر
stepfather شوهر مادر
mothers-in-law مادر شوهر
father in law پدر شوهر
stepfathers شوهر مادر
mother-in-law مادر شوهر
give in marriage شوهر دادن
monandrous دارای یک شوهر
monandry زندگی با یک شوهر
mother in low مادر شوهر
monandry اعتیاد به یک شوهر
cuckolds شوهر زن زانیه
marries شوهر دادن
cuckold شوهر زن زانیه
father-in-law پدر شوهر
cuckolded شوهر زن زانیه
fathers-in-law پدر شوهر
cuckolding شوهر زن زانیه
bigamous دارای دو زن یا دو شوهر
monogamous دارای یک زن یا یک شوهر
admetus شوهر السس تیس
judicial separaion جدایی زن و شوهر از نظرحقوقی
jointure دارایی مشترک زن و شوهر
he got off his daughters دخترهایش را شوهر داد
mother in law مادر شوهر نامادری
polygamous چند شوهر ه چندگان
sister in law خواهر شوهر زن برادر
her much older husband شوهر بسیار مسن تر از او [زن]
privacy between husband and wife خلوت بین زن و شوهر
pin money پول جیبی شوهر به همسرش
step daughter دختر اندر دخترزن یا شوهر
her next was a merchant شوهر بعدی وی بازرگان بود
nephews پسربرادر زن و خواهر شوهر وغیره
nephew پسربرادر زن و خواهر شوهر وغیره
polyandrous چند شوهره وابسته بچند شوهر
to live like cat and dog دائما با هم جنگ و دعوا داشتن [زن و شوهر]
polyandric چند شوهره وابسته بچند شوهر
single a زنای مردزن داریازن شوهر یازن شوهرداربامردبیزن
chaperon زن شوهر دار یا کاملی که ازدختر جوانی مراقبت میکند
paraphernalia دارایی شخصی زن که بعد ازمرگ شوهر علاوه بر جهیزیه و منضمات ان به وی می رسد
telegony انتقال فرضی صفات ونفوذاخلاقی شوهر اول در بچههای زن از شوهران بعدی
rides مسلط شدن سوار شدن بر
ride مسلط شدن سوار شدن بر
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
wife's equity عبارت است از مقدار مناسب و معقولی ازاثاث البیت و ..... که زن میتواند برای خود و اطفالش نگهدارد و شوهر حق تصرف در ان یا انتقال دادنش راندارد
The husband and wife got into an argument . The husband and wife had an acrimonious exchange . زن و شوهر بگو مگوشان شد [بگو مگو کردند]
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
pin money وجهی که شوهر به همسر خود برای حوایج خصوصی و شخصیش می پردازد و زن با صرف ان باید وضع فاهری خود رامتناسب با موقعیت اجتماعی شوهرش بیاراید
governs نافذ بودن نافر بودن بر
agree متفق بودن همرای بودن
abut مماس بودن مجاور بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
include شامل بودن متضمن بودن
includes شامل بودن متضمن بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
governed نافذ بودن نافر بودن بر
slouch خمیده بودن اویخته بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
depends مربوط بودن منوط بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
pertain مربوط بودن متعلق بودن
govern نافذ بودن نافر بودن بر
agreeing متفق بودن همرای بودن
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
look for منتظر بودن درجستجو بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
owed مدیون بودن مرهون بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
ablest لایق بودن مناسب بودن
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
conditionality شرطی بودن مشروط بودن
moon سرگردان بودن اواره بودن
reside ساکن بودن مقیم بودن
resided ساکن بودن مقیم بودن
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
resides ساکن بودن مقیم بودن
moons سرگردان بودن اواره بودن
want فاقد بودن محتاج بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
pend معوق بودن بی تکلیف بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
having مالک بودن ناگزیر بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com