English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
asseverate بطور جدی افهار کردن تصریح کردن
Other Matches
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
affirm تصریح کردن
restate تصریح کردن
restated تصریح کردن
stipulating تصریح کردن
specifying تصریح کردن
restates تصریح کردن
restating تصریح کردن
specifies تصریح کردن
specify تصریح کردن
stipulates تصریح کردن
reiterate تصریح کردن
reiterated تصریح کردن
reiterates تصریح کردن
stipulate تصریح کردن
reiterating تصریح کردن
affirming اثبات کردن تصریح کردن
affirmed اثبات کردن تصریح کردن
specifying معین کردن تصریح کردن
affirms اثبات کردن تصریح کردن
specifies معین کردن تصریح کردن
specify معین کردن تصریح کردن
stipulating پیمان بستن تصریح کردن
stipulate پیمان بستن تصریح کردن
stipulates پیمان بستن تصریح کردن
revolt شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
revolts شورش یا طغیان کردن افهار تنفر کردن
avers بطور قطع افهار داشتن
aver بطور قطع افهار داشتن
averring بطور قطع افهار داشتن
averred بطور قطع افهار داشتن
stated افهار کردن وتصریح کردن
stating افهار کردن وتصریح کردن
state- افهار کردن وتصریح کردن
state افهار کردن وتصریح کردن
states افهار کردن وتصریح کردن
suggest افهار کردن
expressing افهار کردن
expresses افهار کردن
suggesting افهار کردن
suggests افهار کردن
express افهار کردن
expressed افهار کردن
suggested افهار کردن
opine افهار عقیده کردن
asserted افهار قطعی کردن
to make a suggestion افهار عقیده کردن
pronounce افهار عقیده کردن
fawns افهار دوستی کردن
remark افهار نظر کردن
back-pedal افهار ندامت کردن
fawn افهار دوستی کردن
assert افهار قطعی کردن
observing افهار عقیده کردن
fawned افهار دوستی کردن
misstate افهار غلط کردن
suggesting افهار عقیده کردن
suggested افهار عقیده کردن
resents افهار رنجش کردن
resenting افهار رنجش کردن
observe افهار عقیده کردن
resented افهار رنجش کردن
observed افهار عقیده کردن
observes افهار عقیده کردن
suggest افهار عقیده کردن
pronounces افهار عقیده کردن
asserts افهار قطعی کردن
asserting افهار قطعی کردن
suggests افهار عقیده کردن
remarking افهار نظر کردن
offers افهار یاابراز کردن
declares افهار کردن گفتن
profess ادعا یا افهار کردن
express one's views افهار نظر کردن
pish افهار نفرت کردن
offered افهار یاابراز کردن
resent افهار رنجش کردن
make a suggestion افهار عقیده کردن
remarks افهار نظر کردن
pass an opinion افهار عقیده کردن
declaring افهار کردن گفتن
declare افهار کردن گفتن
express an opinion افهار عقیده کردن
back-pedalled افهار ندامت کردن
professes ادعا یا افهار کردن
professing ادعا یا افهار کردن
back-pedalling افهار ندامت کردن
to profess regret افهار تاسف کردن
condole افهار تاسف کردن
back-pedals افهار ندامت کردن
pass an opnion افهار عقیده کردن
make a comment افهار نظر کردن
remarked افهار نظر کردن
offer افهار یاابراز کردن
alluded افهار کردن مربوط بودن به
alluding افهار کردن مربوط بودن به
importing به کشور اوردن افهار کردن
to declare oneself قصد خودرا افهار کردن
allude افهار کردن مربوط بودن به
alludes افهار کردن مربوط بودن به
imported به کشور اوردن افهار کردن
import به کشور اوردن افهار کردن
assaults افهار عشق تجاوز یا حمله کردن
to recede from an engagement از افهار عقیدهای خود داری کردن
assaulted افهار عشق تجاوز یا حمله کردن
assault افهار عشق تجاوز یا حمله کردن
to make a remark حرفی زدن افهار نظری کردن
opine افهار نظر کردن نظریه دادن
booing صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
boos صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
boo صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
booed صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
boh صدای گاو یا جغد کردن افهار تنفر
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
dogmatize امرانه افهار عقیده کردن مقتدرانه سخن گفتن
apophasis افهار مطلبی درعین حالی که گوینده بی میلی خود را نسبت به افهار ان بیان داشته
remarks افهار داشتن افهار نظریه دادن
stateable افهار کردنی قابل افهار یا توضیح
remarking افهار داشتن افهار نظریه دادن
remark افهار داشتن افهار نظریه دادن
statable افهار کردنی قابل افهار یا توضیح
remarked افهار داشتن افهار نظریه دادن
summarizing بطور مختصربیان کردن
summarises بطور مختصربیان کردن
summarising بطور مختصربیان کردن
summarized بطور مختصربیان کردن
summarize بطور مختصربیان کردن
summarizes بطور مختصربیان کردن
summarised بطور مختصربیان کردن
neutralised بطور شیمیایی خنثی کردن
neutralizing بطور شیمیایی خنثی کردن
neutralizes بطور شیمیایی خنثی کردن
neutralize بطور شیمیایی خنثی کردن
maladminister بطور سوء اداره کردن
neutralises بطور شیمیایی خنثی کردن
still hunt بطور قاچاقی ماهیگیری کردن
rippling بطور موجی حرکت کردن
ripples بطور موجی حرکت کردن
to sharply rebuff somebody بطور خشن کسی را رد کردن
rippled بطور موجی حرکت کردن
neutralising بطور شیمیایی خنثی کردن
ripple بطور موجی حرکت کردن
prettify بطور دلپذیر قشنگ کردن
to speak fluently بطور روان صحبت کردن
prettier بطور دلپذیر قشنگ کردن
spiritualize بطور معنوی تفسیر کردن
pretty بطور دلپذیر قشنگ کردن
prettiest بطور دلپذیر قشنگ کردن
titillate بطور لذت بخشی تحریک کردن
to spotlessly perform something اجرا کردن چیزی بطور بی ایراد
to frown at somebody disapprovingly به کسی بطور ناخشنود اخم کردن
wholesale بطور یکجا عمده فروشی کردن
affirmed بطور قطع گفتن تصدیق کردن
affirming بطور قطع گفتن تصدیق کردن
to put to the issue بطور متنازع فیه مطرح کردن
ham بطور اغراق امیزی عمل کردن
souse بطور کامل پوشاندن حمله کردن
titillated بطور لذت بخشی تحریک کردن
affirms بطور قطع گفتن تصدیق کردن
titillates بطور لذت بخشی تحریک کردن
titillating بطور لذت بخشی تحریک کردن
to work flawlessly بطور بی عیب و نقص کار کردن [دستگاهی]
to frequent a place بجایی بطور مکرر رفت و آمد کردن
preachify بطور کسالت اوروعظ یا بحث اخلاقی کردن
misfile بطور غلط یا درمحل غیرمناسب بایگانی کردن
maunder بطور خواب الود وسرگردان حرکت کردن
aspirating حرف H اول کلمهای را بطور حلقی تلفظ کردن
aspirates حرف H اول کلمهای را بطور حلقی تلفظ کردن
aspirate حرف H اول کلمهای را بطور حلقی تلفظ کردن
mutualize بطور مشترک امری را انجام دادن همزیستی کردن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
superfix تصریح
protestations تصریح
stipulation تصریح
protestation تصریح
speciosity تصریح
affirmation تصریح
definitude تصریح
affirmations تصریح
reiteration تصریح
specification تصریح
it was stipulated that شرط شد که تصریح شد که
statements ادعاء تصریح
stipulator تصریح کننده
statement ادعاء تصریح
specified تصریح شده
specifier تصریح کننده
definite تصریح شده صریح
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
transect بطور عرضی برش کردن برش عرضی کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
open vertict رای حاکی ازوقوع جرم بدون تصریح مجرم
automated بصورت خودکار دراوردن بطور خودکار عمل کردن خودکار بودن
automate بصورت خودکار دراوردن بطور خودکار عمل کردن خودکار بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com