English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English Persian
to be over something به اتمام رساندن چیزی
Other Matches
damage آسیب رساندن به چیزی
To bring something to someones notice ( attention ) . چیزی را بنظر کسی رساندن
to carry something to a successful issue چیزی را با موفقیت به پایان رساندن
to tip one the wink با اشاره چشم چیزی رابکسی رساندن
work off از شر چیزی خلاص شدن بفروش رساندن
to work it <idiom> چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
turn the tide <idiom> چیزی که بنظر شکست خورده بود به پیروزی رساندن
plaiting [نوعی گیس بافی برای اتمام ریشه ها، در این روش که برای اتمام ریشه های فرش بکار می رود، جای آزاد گذاشتن نخ های چله آنرا بصورت اریبی دوتا دوتا یا بیشتر از لابلای یکدیگر رد کرده و نخ ها بسته به نظر آید.]
completion اتمام
accomplishment اتمام
finalization اتمام
supplementation اتمام
compietion اتمام
fulfilment اتمام
ultimatum اتمام حجت
last word اتمام حجت
to phase out something اتمام یک سری
ultimata اتمام حجت
ultimatums اتمام حجت
phase-out اتمام یک سری
exhaust bin level اتمام موجودی
completion code رمز اتمام
hole in one اتمام یک بخش با یک ضربه
prints پس از اتمام کار جاری
printed پس از اتمام کار جاری
elvis has left the building <idiom> [نمایش به اتمام رسیده]
print پس از اتمام کار جاری
sockdolager اتمام حجت جواب
sockdologer اتمام حجت جواب
drop by the wayside <idiom> قبل از اتمام کار ،ویران شدن
Is that your final word ? همین ؟( درمقام اتمام حجت یا تهدید )
return آدرس مراجعه شده پس از اتمام تابع فراخوانی
returning آدرس مراجعه شده پس از اتمام تابع فراخوانی
engineered performance زمان لازم برای اتمام یک واحد از کار
returns آدرس مراجعه شده پس از اتمام تابع فراخوانی
returned آدرس مراجعه شده پس از اتمام تابع فراخوانی
materials مادهای که برای استفاده اتمام محصول به کار می رود
material مادهای که برای استفاده اتمام محصول به کار می رود
move of pattern [وجود تقارن و هماهنگی نگاره ها پس از اتمام بافت در مقایسه با نقشه]
permanent structures به تاسیساتی گفته میشود که پس از اتمام قرارداد پیمانکاردر محل می گذارد
overhead مقدار پردازش مورد نیازبرای اتمام یک کار معین بالاسری
ends توابعی که پیش از اتمام اجرای برنامه انجام می شوند تا توابع خاص سیستم را اعمال کنند
cleco fastener وسیلهای مانند فنر برای محکم کردن صفحات فلزی به یکدیگر تا اتمام مراحل پرچکاری
end توابعی که پیش از اتمام اجرای برنامه انجام می شوند تا توابع خاص سیستم را اعمال کنند
ended توابعی که پیش از اتمام اجرای برنامه انجام می شوند تا توابع خاص سیستم را اعمال کنند
goals 1-هدف یا آنچه سعی در انجامش دارید.2-موقعیت نهایی پس از اتمام کاری که نتایج موفیت آمیز تولید کرده است
goal 1-هدف یا آنچه سعی در انجامش دارید.2-موقعیت نهایی پس از اتمام کاری که نتایج موفیت آمیز تولید کرده است
parent program در حین اجرا. مراحل اصلی که به برنامه پدر بر می گردد پس از اتمام کار برنامه فرزند
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
selvage شیرازه فرش [اتمام لبه های طولی فرش با اضافه مخ پود به روش های مختلف جهت محکم شدن و تزئین]
bring رساندن به
imply رساندن
implies رساندن
implying رساندن
supplied رساندن
bringing رساندن به
supplying رساندن
brings رساندن به
understands رساندن
conveyed رساندن
convey رساندن
conveying رساندن
conveys رساندن
supply رساندن
understand رساندن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
assassinated بقتل رساندن
ratifying بتصویب رساندن
to put to proof به تجربه رساندن
assassinate بقتل رساندن
assassinate به قتل رساندن
to see out به پایان رساندن
assassinates بقتل رساندن
assassinating به قتل رساندن
utilises بمصرف رساندن
harm اسیب رساندن
harmed اسیب رساندن
harming اسیب رساندن
harms اسیب رساندن
utilised بمصرف رساندن
to bring to the proof به تجربه رساندن
assassinating بقتل رساندن
assassinates به قتل رساندن
assassinated به قتل رساندن
to push through بپایان رساندن
ratify بتصویب رساندن
to deliver a message پیغامی را رساندن
to bring a bout بوقوع رساندن
to carry to excess بحدافراط رساندن
to bring to a termination بپایان رساندن
to carry through بپایان رساندن
to d. to and end بپایان رساندن
to go to with بپایان رساندن
to bring to pass بوقوع رساندن
to bring to an issve به نتیجه رساندن
to bring to an end به پایان رساندن
to get done with بپایان رساندن
ratified بتصویب رساندن
ratifies بتصویب رساندن
consummate بپایان رساندن
vindicated به ثبوت رساندن
to have signed به امضا رساندن
benefit :فایده رساندن
benefited :فایده رساندن
benefiting :فایده رساندن
profit فایده رساندن
to have approved به تصویب رساندن
profited فایده رساندن
profits فایده رساندن
to put a period to بپایان رساندن
to see through به پایان رساندن
implement به انجام رساندن
put ineffect به انجام رساندن
put inpractice به انجام رساندن
carry into effect به انجام رساندن
make something happen به انجام رساندن
carry ineffect به انجام رساندن
actualize به انجام رساندن
martyrs به شهادت رساندن
put into practice به انجام رساندن
put into effect به انجام رساندن
bring into being به انجام رساندن
run out (of something) <idiom> به پایان رساندن
actualise [British] به انجام رساندن
martyr به شهادت رساندن
consummating بپایان رساندن
consummates بپایان رساندن
consummated بپایان رساندن
do away with <idiom> به پایان رساندن
kills به قتل رساندن
kill به قتل رساندن
kill بقتل رساندن
forwarded فرستادن رساندن
forward فرستادن رساندن
mar اسیب رساندن
hurts ازار رساندن
hurting ازار رساندن
hurt ازار رساندن
marring اسیب رساندن
marred اسیب رساندن
follow through <idiom> به پایان رساندن
knock-ups بپایان رساندن
caters اذوقه رساندن
catering اذوقه رساندن
catered اذوقه رساندن
cater اذوقه رساندن
implies مطلبی را رساندن
imply مطلبی را رساندن
signalled با اشاره رساندن
knock-up بپایان رساندن
knock up بپایان رساندن
terminate بپایان رساندن
to top off بپایان رساندن
concludes بپایان رساندن
conclude بپایان رساندن
implying مطلبی را رساندن
signaled با اشاره رساندن
accomplish به انجام رساندن
bring inbeing به انجام رساندن
carry out به انجام رساندن
murdering به قتل رساندن
murders به قتل رساندن
make a reality به انجام رساندن
intimate مطلبی را رساندن
intimated مطلبی را رساندن
intimates مطلبی را رساندن
intimating مطلبی را رساندن
terminates بپایان رساندن
murdered به قتل رساندن
murder به قتل رساندن
fulfill [American] به انجام رساندن
minimizing به حداقل رساندن
minimizes به حداقل رساندن
minimized به حداقل رساندن
minimize به حداقل رساندن
minimising به حداقل رساندن
minimises به حداقل رساندن
minimised به حداقل رساندن
execute به انجام رساندن
terminated بپایان رساندن
signal با اشاره رساندن
finalized بپایان رساندن
finalizes بپایان رساندن
supplying رساندن دادن به
kills بقتل رساندن
supply رساندن دادن به
supplied رساندن دادن به
finalizing بپایان رساندن
mature بحدبلوغ رساندن
put to death به قتل رساندن
finalize بپایان رساندن
complete بانجام رساندن
completed بانجام رساندن
slays به قتل رساندن
overdid بحدافراط رساندن
overdo بحدافراط رساندن
overdoes بحدافراط رساندن
finalised بپایان رساندن
finalises بپایان رساندن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com