English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English Persian
application به کار گماردن استخدام کردن به کار بردن
applications به کار گماردن استخدام کردن به کار بردن
Other Matches
recruited سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
recruits سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
recruiting سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
recruit سرباز یا دانش اموز جدید استخدام کردن استخدام سربازگیری کردن
put on اعمال کردن بکار گماردن
union shop یکی از اصول سیستم سندیکایی که به موجب ان کارگرانی که عضو اتحادیه نیستند می توانند استخدام شوند ولی پس از استخدام باید به عضویت اتحادیه درایند
chargeable accessions استخدام به صورت پرسنل کادر استخدام به صورت پیمانی
employs استخدام کردن
to retain استخدام کردن
take into service استخدام کردن
engage استخدام کردن
engages استخدام کردن
employed استخدام کردن
employ استخدام کردن
enroll استخدام کردن
employing استخدام کردن
engage گرفتن استخدام کردن
engages گرفتن استخدام کردن
reengage دوباره استخدام کردن
recruited نواموز استخدام کردن
reemploy دوباره استخدام کردن
recruits نواموز استخدام کردن
recruiting نواموز استخدام کردن
recruit نواموز استخدام کردن
employing بکار گماشتن استخدام کردن
take on <idiom> استخدام کردن،اجازه دادن
employed بکار گماشتن استخدام کردن
employ بکار گماشتن استخدام کردن
employs بکار گماشتن استخدام کردن
to retain a freelancer استخدام کردن پیشه ور آزاد
to hire برگزیدن برای کار [استخدام کردن]
duty assignment واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
assion گماردن
mans گماردن نفرات
man خدمه گماردن
mans خدمه گماردن
carry (something) out <idiom> گماردن ،قراردادن
man گماردن نفرات
places قرار دادن گماردن
placing قرار دادن گماردن
place قرار دادن گماردن
post گماردن نگهبان قرار دادن
establishing کسی رابه مقامی گماردن
posted گماردن نگهبان قرار دادن
post- گماردن نگهبان قرار دادن
posts گماردن نگهبان قرار دادن
establishes کسی رابه مقامی گماردن
establish کسی رابه مقامی گماردن
detail بتفصیل گفتن بکار ویژهای گماردن ماموریت دادن
detailing بتفصیل گفتن بکار ویژهای گماردن ماموریت دادن
to engage somebody as somebody کسی را به عنوان کسی [در پیشه ای] استخدام کردن
manning the rail گماردن پرسنل به دور ناو یاوسیله برای انجام تشریفات
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
employment استخدام
sorb استخدام
service استخدام
recruitment استخدام
serviced استخدام
neutralising بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizes بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralises بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizing بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralize بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralised بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
uncreate نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
featherbed استخدام کارمنداضافی
retd مخفف در استخدام
employers استخدام کننده
employer استخدام کننده
reenagement استخدام دوباره
personnel management مدیریت استخدام
public service استخدام دولتی
employable قابل استخدام
unemployable غیرفابل استخدام
personnel manager مدیر استخدام
commissioning بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commission بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissions بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
administrative contracting office دفتر استخدام کارگزینی
inductee نفر استخدام شده
labour policy سیاست استخدام کارکنان
working paper ورقهء استخدام کارگر
reenlistment دوباره در ارتش استخدام شدن
sign on قرارداد استخدام کسی را امضاکردن
take off بردن کم کردن
he was engagedon probation بعنوان کاراموزی اورا استخدام کردند
open shop بنگاه دارای سیستم استخدام ازاد
inferring استنباط کردن پی بردن به
infers استنباط کردن پی بردن به
infer استنباط کردن پی بردن به
conducts هدایت کردن بردن
inferred استنباط کردن پی بردن به
conducting هدایت کردن بردن
take لمس کردن بردن
conduct هدایت کردن بردن
takes لمس کردن بردن
conducted هدایت کردن بردن
imbibe تحلیل بردن فرو بردن
to push out پیش بردن جلو بردن
imbibes تحلیل بردن فرو بردن
imbibing تحلیل بردن فرو بردن
imbibed تحلیل بردن فرو بردن
run (someone) in <idiom> به زندان بردن ،دستگیر کردن
revel عیاشی کردن لذت بردن
reveled عیاشی کردن لذت بردن
encourages تقویت کردن پیش بردن
profits سود بردن منفعت کردن
revels عیاشی کردن لذت بردن
forays تهاجم کردن بیغما بردن
encourage تقویت کردن پیش بردن
reveling عیاشی کردن لذت بردن
revelling عیاشی کردن لذت بردن
foray تهاجم کردن بیغما بردن
revelled عیاشی کردن لذت بردن
to show one to the door کسیرا تا دم در بردن یارهنمایی کردن
encouraged تقویت کردن پیش بردن
liquidates از بین بردن مایع کردن
swoop چپاول کردن از بین بردن
aminister تهیه کردن بکار بردن
liquidate از بین بردن مایع کردن
pt down منسوخ کردن از بین بردن
encouage پیش بردن دلگرم کردن
liquidated از بین بردن مایع کردن
profited سود بردن منفعت کردن
profit سود بردن منفعت کردن
swoops چپاول کردن از بین بردن
swooped چپاول کردن از بین بردن
abolishing ازمیان بردن منسوخ کردن
abolishes ازمیان بردن منسوخ کردن
make for کمک کردن پیش بردن
liquidating از بین بردن مایع کردن
to wash offŠout or away باشستش بردن یاپاک کردن
extirpate ریشه کن کردن ازبین بردن
elate بالا بردن محفوظ کردن
swooping چپاول کردن از بین بردن
masochism لذت بردن از درد لذت بردن از جور وجفای معشوق یا معشوقه
transposing به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
transposes به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
square بتوان دوم بردن مجذور کردن
submerged دراب فرو بردن زیر اب کردن
submerging دراب فرو بردن زیر اب کردن
unlearns محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
unlearn محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
kill تلفات منفجر کردن از بین بردن
submerge دراب فرو بردن زیر اب کردن
unlearnt محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
priori باب پی کردن بردن از علت به معلول
kills تلفات منفجر کردن از بین بردن
submerges دراب فرو بردن زیر اب کردن
squared بتوان دوم بردن مجذور کردن
removal از بین بردن برداشتن پیاده کردن
palaver از راه بدر بردن چاخان کردن
shoving با زور پیش بردن پرتاب کردن
shove با زور پیش بردن پرتاب کردن
shoved با زور پیش بردن پرتاب کردن
shoves با زور پیش بردن پرتاب کردن
squaring بتوان دوم بردن مجذور کردن
squares بتوان دوم بردن مجذور کردن
transpose به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
debasing مقام کسی را پایین بردن پست کردن
deal lift بلند کردن وزنه تا کمر وپایین بردن
debases مقام کسی را پایین بردن پست کردن
debased مقام کسی را پایین بردن پست کردن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
debase مقام کسی را پایین بردن پست کردن
removes بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
removing بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
to make the most of به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
demoratize بی جرات کردن ازمیان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
remove بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
to give one a lift کسیرا پیش خود سوار کردن وقسمتی از راه بردن
paragon رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
to beg [of a dog holding up front paws] التماس کردن [سگی با بالا بردن پنجه های جلویی]
paragons رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
to sit up and beg التماس کردن [سگی با بالا بردن پنجه های جلویی]
synonymize الفاظ مترادف بکار بردن فرهنگ لغات هم معنی راتالیف کردن
theft بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
thefts بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
gesticulated با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulate با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
lifted بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lift بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lifts بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lifting بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
walking ring پیست بیضی شکل برای راه بردن و گرم کردن اسب پیش از مسابقه
target materials مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
squelch circuit یک نوع مدار رادیویی است که وفیفه ان کم کردن صداهای اضافی متن پیامها و یا ازبین بردن خرخر صدای رادیواست
plundering غارت کردن تاراج کردن یا به تاراج بردن
plunders غارت کردن تاراج کردن یا به تاراج بردن
plunder غارت کردن تاراج کردن یا به تاراج بردن
carriages بردن حمل کردن باربری کرایه هزینه حمل
demoralises از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
carriage بردن حمل کردن باربری کرایه هزینه حمل
demoralize از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com