English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English Persian
come from <idiom> بومی جایی بودن
Other Matches
indigenousness بومی بودن
citizen بومی
indigene بومی
vernaculars بومی
vernacular بومی
Aborigine بومی
native بومی
natives بومی
endemic بومی
citizens بومی
autochthonous بومی
autochthon بومی
indigenous بومی
sympatry هم بومی
aboriginals بومی
aboriginal بومی
domestic بومی
home born بومی
domestic رام بومی
Aborigine گیاه بومی
vernacular زبان بومی
indigenous industries صنایع بومی
vernaculars زبان بومی
illyrian بومی ایلیریا
home made ساخت بومی
naturalizing بومی شدن
autecology تک شناسی بومی
blackfellow بومی استرالیا
plants indigenous to that soil بومی ان خاک
naturalize بومی شدن
landsman بومی هم میهن
nativism بومی پرستی
naturalises بومی شدن
naturalizes بومی شدن
naturalising بومی شدن
native language زبان بومی
Gaelic زبان بومی اسکاتلندی
endemic wildlife حیات وحش بومی
sabra اسرائیلی بومی فلسطین
to water [horses, cattle, etc.] آب دادن [به جانوران بومی]
indigenously بطور بومی یا ذاتی
secundine naturam بومی وار خودبخود
Coptic Church کلیسای بومی مصر و اتیوپی
green mountain boy مرد بومی یا ساکن ورمونت
ancillary مستخدم بومی مربوط به کلفت
vernacularism کلمه یا اصطلاح بومی ومحلی
romaic زبان بومی یونان امروز
galicean بومی یا زبان گالیس ولایتی از اسپانیا
aardwolf کفتار بومی جنوب و مشرق افریقا
walkabouts بازگشت بومی استرالیایی به زندگی صحرا گردی
walkabout بازگشت بومی استرالیایی به زندگی صحرا گردی
Aborigines سکنه اولیه یک کشور جانوران و گیاهان بومی
arrdwolf [حیوانی شبیه کفتار بومی جنوب و شرق آفریقا]
Analogical architecture [معماری بومی ایتالیا در سال هزار و نهصد و هفتاد]
Italian Villa style [سبک التقاطی مورد استفاده در قرن نوزدهم بومی ایتالیا]
endemic بومی بیماری همه گیربومی مخصوص اب و هوای یک شهر یا یک کشور
wherever جایی که
someplace یک جایی
n tuple N جایی
minx زن هر جایی
charnel house جایی که
someplace جایی
inopportunity بی جایی
inopportuneness بی جایی
banal همه جایی
commonplace همه جایی
from the outside از خارج [از جایی]
shifted جابه جایی
displacement جابه جایی
gas log جایی که گازمیسوزد
scratch where it itches هر جایی را که میخاردبخارانید
shifts جابه جایی
translocation جابه جایی
immutability پا بر جایی ثبات
shift جابه جایی
transposition جابه جایی
make a beeline for something <idiom> با عجله به جایی رفتن
somewhere یک جایی دریک محلی
I have no place (nowhere) to go. جایی ندارم بروم
synaesthesia جابه جایی حسی
synesthesia جابه جایی حسی
to hunker down in a place در جایی پناه بردن
rettery جایی که بذرک را می خیسانند
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
attender شخص حاضر در جایی
drop by <idiom> بازدید از کسی با جایی
locomotor behavior رفتار جابه جایی
somewheres یک جایی دریک محلی
lie in wait <idiom> جایی قیم شدن
come back <idiom> برگشتن به جایی که حالاهستی
stand clear جایی را ترک کردن
locomotion جابه جایی حرکتی
p.of the ways جایی که بایدیکی ازچندچیزرابرگزید
to install oneself in a place در جایی برقرار شدن
drive displacement جابه جایی سائق
Somewhere in the darkness جایی در میانی تاریکی
displacement of affect جابه جایی عاطفه
to induct into a seat در جایی برقرار کردن
to go about ازجایی به جایی رفتن
transposition of affect جابه جایی عاطفه
tourist trap <idiom> جایی که جذب توریست میکند
berthed جایی که قایق به لنگربسته میشود
i am at my wit's end دیگر عقلم به جایی نمیرسد
break fresh ground <idiom> از راهی تازه به جایی رسیدن
get out from under <idiom> از جایی که شخص دوست نداردفرارکند
to stay away from something دور ماندن از چیزی یا جایی
lomomote از جایی بجایی حرکت کردن
to stay away from something اجتناب کردن از چیزی یا جایی
i took up where he left از جایی که او ول کرد من ادامه دادم
berths جایی که قایق به لنگربسته میشود
strict enclosure انزوای سخت [در آن حالت یا جایی]
berthing جایی که قایق به لنگربسته میشود
boarding houses جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
berth جایی که قایق به لنگربسته میشود
to admit sombody [into a place] راه دادن کسی [به جایی]
boarding house جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
rotation about ... دوران دور ... [محوری یا جایی]
to tow a vehicle [to a place] یدکی کشیدن خودرویی [به جایی]
out of one's element <idiom> جایی که به شخص تعلق ندارد
to the best of ones ability تا جایی که کسی توان آن را دارد
parting of the ways جایی که باید یکی از چندچیزرابرگزید
on good turn deserves another کاسه جایی رودکه بازاردقدح
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
to decamp با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
Mind your head! مواظب سرت باش! [که به جایی نخورد]
to skive off early [British English] با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
there is time and place for everything <proverb> هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
to send home به خانه [از جایی که آمده اند] برگرداندن
to turn around برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
to turn back برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
stamping grounds <idiom> پاتق ،جایی که شخص بیشتراوقاتش را آنجاست
to keep the ball moving توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
to let the ball do the work توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
bone-house [جایی برای نگهداری استخوان مردگان]
exchanges جابه جایی داده بین دو محل
exchanged جابه جایی داده بین دو محل
plate rack جایی که بشقاب هامی گذارندخشک شود
exchange جابه جایی داده بین دو محل
to languish پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
where no human foot can tread جایی که پای ادمیزاد بدان نمیرسد.
exchanging جابه جایی داده بین دو محل
to head back برگشتن [از جایی که دراصل آمده اند]
to bar somebody from entering the place مانع کسی وارد جایی شدن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
pentarch یکی از پنج تن مردمی که در جایی حکومت کنند
carried حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
One good turn deserves another . کاسه جایی رود که باز آید قدح
carrying حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carries حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
an accessible place جایی که راه یافتن بدان ممکن است
breeding grounds جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
breeding ground جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
to languish هرز رفتن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
varicosity جایی که چند سیاهرگ گشاد شده باشند
to a in باجرات وبابیم مخاطره به جایی داخل شدن
to languish فاسد شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
bone dry جایی که نوشیدن مواد الکلی در آن قدغن است
souvenir یادگاری [وقتی که کسی از جایی با خود می آورد]
tie down <idiom> منع کردنکسی درانجام کاری یارفتن به جایی
to retire from [to] a place از [به] جایی کناره گیری کردن [یا منزوی شدن]
to ride on the bus سوار اتوبوس شدن [برای رفتن به جایی]
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
burglar دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
rug delivery [جابه جایی و حمل فرش به محل خرید یا فروش]
intruder دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
picklock دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
cat burglar دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
to take the a بلندی چیزیرا اندازه گرفتن ارتفاع جایی راپیمودن
hang up <idiom> جایی دردریافتی تلفن که باعث قطع تماس میشود
The library is the obvious place for the after-dinner hours. کتابخانه جایی بدیهی برای ساعت پس از شام است.
housebreaker دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com