English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (19 milliseconds)
English Persian
relax تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxes تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxing تمدد اعصاب کردن راحت کردن
Other Matches
let down one's hair <idiom> تمدد اعصاب کردن
recreated تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
to stretch oneself تمد د اعصاب کردن
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
pull oneself together بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
lightening سبکبار کردن راحت کردن
lightened سبکبار کردن راحت کردن
lightens سبکبار کردن راحت کردن
lighten سبکبار کردن راحت کردن
relieve راحت کردن
to lie down راحت کردن
to set at ease راحت کردن
set at ease راحت کردن
relieving راحت کردن
relieves راحت کردن
to send to glory راحت کردن
to take one's rest راحت کردن
ease اسودگی راحت کردن
easing اسودگی راحت کردن
fall up در جا راحت باش کردن
eases اسودگی راحت کردن
halt راحت باش کردن
eased اسودگی راحت کردن
halts راحت باش کردن
halted راحت باش کردن
alighted راحت کردن تخفیف دادن
alight راحت کردن تخفیف دادن
alights راحت کردن تخفیف دادن
alighting راحت کردن تخفیف دادن
To set someones mind at ease. خیال کسی را راحت کردن
relaxation تمدد
tensions تمدد
tension تمدد
directories روش لیست کردن کاربران و منابع متصل به شبکه به روش ساده و با دستیابی راحت تا کاربر بتواند کاربر دیگر را با نام و با آدرس پیچیده شبکه آدرس دهی کند
directory روش لیست کردن کاربران و منابع متصل به شبکه به روش ساده و با دستیابی راحت تا کاربر بتواند کاربر دیگر را با نام و با آدرس پیچیده شبکه آدرس دهی کند
nervation رگ و پی اعصاب
nervous prostration ضعف اعصاب
neurasthenia ضعف اعصاب
peripheral nerves اعصاب پیرامونی
nervous prostration کسالت اعصاب
neurosis اختلال اعصاب
sensory nerves اعصاب حساسه
neurologist متخصص اعصاب
somatic nerves اعصاب تنی
nerve gases گاز اعصاب
nerve gas گاز اعصاب
neuremia اختلال اعصاب
neurologist ویژه گر اعصاب
neurotoxic مخدر اعصاب
neuropharmacology داروشناسی اعصاب
neurophysiology فیزیولوژی اعصاب
taste nerves اعصاب چشایی
neurosurgery جراحی اعصاب
neurosyphilis سیفلیس اعصاب
neurotomy تشریح اعصاب
war of nerves جنگ اعصاب
neurochemistry شیمی اعصاب
neuropathist پزشک اعصاب
neuroses اختلال اعصاب
neurility وفیفه اعصاب
neuralgia درد اعصاب
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
neurodynamic substances مواد پویاساز اعصاب
vasomotor nerves اعصاب محرک رگها
neuropsychiatrist پزشک اعصاب و روان
nerve wrack خسته کننده اعصاب
neurovegetative system دستگاه اعصاب نباتی
neuropathologist اسیب شناس اعصاب
nerve racking خسته کننده اعصاب
nerve-racking خسته کننده اعصاب
neuroanatomy کالبد شناسی اعصاب
nervous prostration سستی پی خستگی اعصاب
reticulum بافت نگاهدارنده اعصاب
analeptics داروهای محرک اعصاب
vasomotor اعصاب محرک رگها
neural وابسته به سلسله اعصاب
You're a pain in the neck! اعصاب آدم را خورد می کنی!
pain in the neck آدم [چیز] اعصاب خورد کن
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
This drug excites the nerves. این دارو اعصاب را تحریک می کند
neuration بخش پی یا اعصاب درتن عصب بندی
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
The nerves can only take so much . اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
end bulb انتهای اعصاب در پوست یا مخاط که به ان endcopuscle نیز می گویند
myelin sheath ماده سفید چربی که غلاف بعضی اعصاب رامیپوشاند
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
comfortable راحت
cosiness راحت
tranquillity راحت
cosey راحت
snug راحت
cushy راحت
placid راحت
ease راحت
cosiest راحت
cosy راحت
eased راحت
cozies راحت
cushiest راحت
cushier راحت
cozier راحت
coziest راحت
cosier راحت
cosies راحت
cozy راحت
homelike راحت
convenient راحت
home like راحت
comforts راحت
beforehand راحت
comforting راحت
comforted راحت
tranquility راحت
comfort راحت
easing راحت
eases راحت
cuddly راحت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cozily بطور راحت
snug راحت واسوده
couthie راحت ومطبوع
lay on your oars راحت باش
rests راحت باش
accomodating راحت موافق
indolence راحت طلبی
light handed اسان راحت
rest راحت باش
aforehand اماده راحت
well راحت بسیارخوب
break راحت باش
stand easy در جا راحت باش
breaks راحت باش
straighter راحت مرتب
straightest راحت مرتب
commodiously بطور راحت
sportswear لباس راحت
show up <idiom> راحت دیدن
easy circumstances زندگی راحت
easy chair صندلی راحت
to be at ease راحت نبودن
parade rest راحت باش
easy chairs صندلی راحت
bed of roses وضع راحت
Relax! راحت باش!
wells راحت بسیارخوب
straight راحت مرتب
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
jettisoned از شر چیزی راحت شدن
jettison از شر چیزی راحت شدن
accommodatingly بطور موافق راحت
dismass به راحت باش رفتن
Please make yourself comfortable. لطفا" راحت باشید
jettisoning از شر چیزی راحت شدن
jettisons از شر چیزی راحت شدن
snugly بطور دنج یا راحت
well lodged دارای منزل راحت
I'm uneasy about it. من باهاش راحت نیستم.
cuddle در بستر راحت غنودن
You neednt worry . Dont bother your head. خیالت راحت باشد
leave alone <idiom> راحت گذاشتن (شخصی)
to take one's ease راحت شدن یا بودن
easy <adj.> راحت [آسان گیر]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com