| Total search result: 201 (10 milliseconds) |
|
|
|
| English |
Persian |
| Not to mention the fact that … |
حالا بگذریم از اینکه... |
|
|
|
|
| Other Matches |
|
| Lets leave it at that . |
بگذریم ! |
| theory of epigensis |
فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه |
| provided he goes at once |
بشرط اینکه بی درنگ برود مشروط بر اینکه فورا برود |
| not yet <adv.> |
نه تا حالا |
| seeing that |
حالا که |
| now |
حالا |
| till now |
تا حالا |
| forth |
از حالا |
| henceforward <adv.> |
از حالا به بعد |
| even now |
حالا حتی |
| henceforth <adv.> |
از حالا به بعد |
| from now on <adv.> |
از حالا به بعد |
| My turn! |
حالا نوبت منه! |
| simply <adv.> <idiom> |
حالا [اصطلاح روزمره] |
| just <adv.> <idiom> |
حالا [اصطلاح روزمره] |
| The ball is in your court. <idiom> |
حالا نوبت تو است. |
| Right now . |
همین الان ( حالا) |
| Now I understand! |
حالا متوجه شدم! |
| Now, where should we go to? |
حالا به کجا برویم؟ |
| Let us suppose ... |
حالا فرض کنیم که ... |
| just <adv.> <idiom> |
حالا دیگه [اصطلاح روزمره] |
| simply <adv.> <idiom> |
حالا دیگه [اصطلاح روزمره] |
| Please turn left now. |
لطفا حالا شما به چپ بپیچید. |
| Now he gets the point! <idiom> |
دوزاریش حالا افتاد! [اصطلاح] |
| It's all over now! |
این هم [که دیگر] حالا تمام شد! |
| That's the end of that! |
این هم [که دیگر] حالا تمام شد! |
| That's (just) the way things are. |
موقعیت حالا دیگه اینطوریه. |
| Now I'm back to normal. |
حالا به حالت عادی برگشتم. |
| Supposing we do not succeedd, then waht? |
حالا آمدیم و موفق نشدیم بعدچی؟ |
| I'll get there when I get there. <proverb> |
حالا امروز نه فردا [عجله ای ندارم] |
| So that is what it is ! So I see! |
آها پ؟ بگه ! ( حالا تازه می فهمم ) |
| There has as yet been no confirmation. |
تا حالا هنوز هیچ تأییدی نیست. |
| what have you [ gone and] done now! |
حالا دیگه چه فوزولی [شیطنتی] کردی! |
| That's (just) the way it [life] goes. |
زندگی حالا اینطوریه. [اصطلاح روزمره] |
| That's just the way it is. |
این حالا [دیگه] اینطوری است. |
| Boys will be boys. |
پسرها حالا دیگه اینطور هستند. |
| He is like that. |
او [مرد] حالا اینطوریه. [چکارش می شه کرد] |
| Lets suppose the news is true . |
حالا فرض کنیم که این خبر صحیح با شد |
| Talking of Europe ,please allow me … |
حالا که صحبت از اروپ؟ است اجازه می خواهم ... |
Now that you're here, it's a whole new ball game. |
حالا که اینجایی قضیه خیلی فرق می کند. |
| Now I am going to tell you something. |
حالا میخوام برات یه چیزی تعریف کنم. |
| Now, of all times! |
از همه وقتها حالا [باید پیش بیاید] ! |
| The ball is in your court. <idiom> |
حالا نشان بده که چند مرد حلاجی! |
| We've never had it so good. <idiom> |
وضع [مالی] ما تا حالا اینقدر خوب نبوده است. |
| What have you been up to this time? |
حالا دیگر چه کار کردی ؟ [کاری خطا یا فضولی] |
| Does it have to be today (of all days)? |
این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟ |
| Well, now everyone's here, we can begin. |
خوب حالا که همه اینجا هستند ما می توانیم شروع کنیم. |
| I'll call him tomorrow - no, on second thoughts, I'll try now. |
من فردا با او [مرد] تماس خواهم گرفت - پس ازفکربیشتری، من همین حالا سعی میکنم. |
| The party is over! <idiom> |
خوشگذرانی تمام شد و حالا وقت کار است [باید جدی بشویم] [اصطلاح] |
There was too muh greed in the past, and now the chickens are coming hoe to roost with crime and corruption soaring. |
در گذشته طمع ورزی زیاد بود و حالا با افزایش جنایت و فساد باید تاوان پس دهیم. |
| the fact that |
اینکه |
| in order to ... |
تا [اینکه ] |
| save that |
جز اینکه |
| up to/till/until <idiom> |
تا اینکه |
| so as to |
تا [اینکه ] |
| howbeit |
با اینکه |
| in order that |
تا اینکه |
| or |
یا اینکه |
| in spite of the face that |
اینکه |
| unless |
جز اینکه |
| save that |
الا اینکه |
| the reason why |
دلیل اینکه |
| whenas |
بعلت اینکه |
| to the end that |
تا اینکه بقصداینکه |
| that's that |
اینکه از این |
| to the end that |
برای اینکه |
| for |
برای اینکه |
| to sum up |
خلاصه اینکه |
| the reason why |
علت اینکه |
| as thought |
مثل اینکه |
| Despite the fact that… |
با وجود اینکه |
| In view of the fact that … whereas … |
نظر به اینکه |
| so that |
برای اینکه |
| wherein |
دراثنای اینکه |
| inorder to |
برای اینکه |
| in view of the fact that |
نظر به اینکه |
| as if |
مثل اینکه |
| as soon as |
بمحض اینکه |
| on the supposition that |
بخیال اینکه |
| as though |
مثل اینکه |
| in order that |
برای اینکه |
| even though |
ولو اینکه |
| forasmuch as |
نظر به اینکه |
| insomuch |
نظر به اینکه |
| in view of <idiom> |
به خاطر اینکه |
| instead |
بجای اینکه |
| pray consider my case |
تمنی اینکه |
| notwithstanding |
باوجود اینکه |
| owing to the fact that |
به واسطه اینکه |
| ere |
قبل از اینکه |
| owing to the fact that |
نظر به اینکه |
| instantly |
به محض اینکه |
| whilst |
ضمن اینکه |
| because |
برای اینکه |
| on the supposition that |
بتصور اینکه |
| hent |
ربودن تا اینکه |
| in order to ... |
برای [اینکه] |
| than |
تا اینکه بجز |
| so as to |
برای [اینکه] |
| providing |
مشروط بر اینکه |
| whereas |
نظر به اینکه |
| Now that it's summer the thing to do would be to use the bicycle to commute to work. |
حالا که تابستان است کاری که می توان کرد این است که از دوچرخه برای رفت و آمد به سر کاراستفاده کرد. |
| there is nothing for it but to |
چارهای ندارد جز اینکه |
| as respects |
با توجه به اینکه اما |
| in order that i may go |
برای اینکه بروم |
| inorder to |
به خاطر اینکه برای |
| in one world |
خلاصه اینکه مختصرا |
| in a word |
خلاصه اینکه مختصرا |
| not to say ... <idiom> |
به اضافه اینکه ... است |
| as regards |
با توجه به اینکه اما |
| not to mention ... <idiom> |
به اضافه اینکه ... است |
| in one word |
خلاصه اینکه مختصرا |
| as respects ... |
درباره ... [با توجه به اینکه... ] |
| though |
گرچه هرچند با اینکه |
| in order that he may go |
برای اینکه برود |
| i maintain |
قائل هستم به اینکه ... |
| what with <idiom> |
برای اینکه ،درنتیجه |
| Supposing that is the case . |
بفرض اینکه اینطور باشد |
| much as I'd like to <idiom> |
با اینکه اینقدر دوست دارم |
| in orders that it may beeasier |
برای اینکه اسان تر شود |
| whereas |
بادر نظر گرفتن اینکه |
| the instant i saw him |
بمحض اینکه اورا دیدم |
| You are asking for it. You are sticking your neck out. |
مثل اینکه تنت می خارد |
| iimmediately he saw me |
بمحض اینکه مرا دید |
| that is no new |
اینکه خبر تازهای نبود |
| inadvisably |
بدون اینکه صلاح باشد |
| adside from |
صرفنظر از اینکه گذشته از این |
| instead of working |
بجای اینکه او کار بکند |
| instead of doing |
بجای اینکه انجام بدهند |
| to be on the safe side |
برای اینکه احتمال اشتباه |
| irrelevantly |
بدون اینکه وابستگی داشته باشد |
| Unless the contray is proved . |
مگر اینکه خلافش ثابت شود |
| He is very primitive and uncuth . |
مثل اینکه از پشت کوه آمده |
| benifit of elergy |
امتیازروحانیون برای اینکه شرعامحاکمه شوند |
| euphonically |
برای اینکه بگوش خوش ایندباشد |
| we eat that we may live |
میخوریم برای اینکه زنده باشیم |
| It seems I am not welcome (wanted) here. |
مثل اینکه من اینجا زیادی هستم |
| authentication |
اطمینان از اینکه چیزی صحیح است |
| approving |
تصور اینکه چیزی خوب است |
| off the point |
بدون اینکه وابستگی داشته باشد |
| combatable |
قابل اینکه باان نبردیاضدیت کنند |
| incomparably |
بدون اینکه نظر داشته باشد |
| it is not true that he is dead |
اینکه میگویند مرده است حق ندارد |
| You seem to expect something for good measure ! |
مثل اینکه حالاناز شست هم می خواهی ! |
| Depending on how late we arrive ... |
بستگی به اینکه ساعت چند ما می رسیم ... |
| approves |
تصور اینکه چیزی خوب است |
| approve |
تصور اینکه چیزی خوب است |
| our offer to render a service |
حاضر شدن ما برای اینکه خدمتی بکنیم |
| dut of court |
ممنوع از اینکه دادگاه بافهارارتش رسیدگی می نماید |
| take a stand on something <idiom> |
فهمیدن اینکه کسی بر علیه چیزی است |
| hylotheism |
اعتقاد به اینکه خدا و ماده یکی هستند |
I am glad to see you up and about. |
خوشحالم از اینکه شما را سر پا وسر حال می بینم |
| it was beneath my notice |
شایسته اینکه اعتنایی بان کنم نبود |
| i sort of feel sick |
مثل اینکه حالم دارد بهم میخورد |
| quality |
بررسی اینکه کیفیت یک محصول خوب است |
| qualities |
بررسی اینکه کیفیت یک محصول خوب است |
| It's good to see you again. |
خیلی خوشحالم از اینکه شما را دوباره میبینم. |
| Unless otherwise stated . |
مگر اینکه خلاف ( عکس ) آن اظهار گردد |
After his discharge from the army, he came to Tehran . |
پس از اینکه از خدمت ارتش مرخص شد آمد تهران. |
| There is still time before I go. |
هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم. |
| forbid |
بیان اینکه چیزی نباید انجام شود |
| at the owner's risk |
با قید اینکه هرگونه خسارت بعهده مالک |
| forbids |
بیان اینکه چیزی نباید انجام شود |
| unless otherwise prescibed [by the doctor] |
مگر اینکه [پزشک] نسخه دیگری نوشته |
| checked |
بررسی اینکه یک پروتکل کد حرف و فرمت آن صحیح هستند |
| humoralism |
اعتقاد به اینکه امراض نتیجه فساد اخلاط است |
| mutual terms |
شرایطی که بموجب ان دو تن بجای اینکه پول بدهند کارمیکند |
| polarities |
تعریف اینکه سیگنال الکتریکی مثبت است یا متن |
| without lifting a finger |
بدون اینکه اصلا کاری بکند [اصطلاح روزمره] |
| . Why,what was the harm? |
چرا اینکه دیگر ایرادی نداشت؟ ( بعنوان اعتراض ) |
| without lifting a finger |
بدون اینکه به چیزی دستی بزند [اصطلاح روزمره] |
| except as otherwise provided |
مگر اینکه به طور دیگر قید شده باشد |
| checks |
بررسی اینکه یک پروتکل کد حرف و فرمت آن صحیح هستند |
| mercerize |
موادشیمیایی زدن به پارچههای نخی برای اینکه حریرنماشوند |
| adoptionism |
اعتقادبه اینکه عیسی فرزندخوانده خدا است نه پسرحقیقی او |
| learn to walk before yaou run. <proverb> |
قبل از اینکه بدوى راه رفتن را یاد بگیر. |
| bridge |
تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد |
| Looks likes he is asking for trouble . looks like he is sticking his neck out . |
مثل اینکه سرش به گردنش ( تنش ) زیادی می کند |
| open |
به جای اینکه یک پرسش به آدرس تابع انجام شود |
| polarity |
تعریف اینکه سیگنال الکتریکی مثبت است یا متن |
| opens |
به جای اینکه یک پرسش به آدرس تابع انجام شود |
| opened |
به جای اینکه یک پرسش به آدرس تابع انجام شود |
| To see her [The sight of her] gives me a pang in my heart. |
وقتی که او [زن] را میبینم مانند اینکه نیش به قلبم می زنند. |
| check |
بررسی اینکه یک پروتکل کد حرف و فرمت آن صحیح هستند |
| second-guess someone <idiom> |
حدس اینکه یکی دیگه چه کاری انجام میداد |
| wait up for <idiom> |
به رختخواب نرفتن تا اینکه کسی برسد یا اتفاقی بیافتد |
| bridged |
تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد |
| bridges |
تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد |
| failures |
شروع مجدد یک فرآیند یابرنامه پس از اینکه رخ داد و تصحیح شد |
| think little of <idiom> |
تصور اینکه چیزی یا کسی مهم یا باارزش است |
| failure |
شروع مجدد یک فرآیند یابرنامه پس از اینکه رخ داد و تصحیح شد |
| You wI'll fail unless you work harder . |
موفق نخواهی شد مگه اینکه تلاش بیشتری بکنی |
| germtheory |
فرض اینکه میکروب وسیله واگیره ناخوشی است |
| powering |
بیان اینکه ولتاژ یک قطعه الکتریکی تامین شده است |
| power |
بیان اینکه ولتاژ یک قطعه الکتریکی تامین شده است |
| powered |
بیان اینکه ولتاژ یک قطعه الکتریکی تامین شده است |
| powers |
بیان اینکه ولتاژ یک قطعه الکتریکی تامین شده است |
| high time <idiom> |
زمان قبل از اینکه کاری بیش ازآن انجام شده |
| to garble the coinage |
مسکوکات راصرافی وجورکردن برای اینکه سره انرا اب کنندوناسره ات |
a penny for your thoughts <idiom> |
[طریقه ای پرسش در مورد اینکه طرف مقابل به چی فکر می کند؟] |