English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (2 milliseconds)
English Persian
open روشن شدن خوشحال شدن
opened روشن شدن خوشحال شدن
opens روشن شدن خوشحال شدن
Other Matches
illumination by diffusion روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
gleeful خوشحال
happiest خوشحال
happier خوشحال
lilting خوشحال
shandies خوشحال
shandy خوشحال
vogie خوشحال
vivace خوشحال
sprightly خوشحال
jolly خوشحال
happy خوشحال
gleesome خوشحال
bouncy خوشحال
gays خوشحال
gayest خوشحال
glad خوشحال
gayer خوشحال
wanton خوشحال
gay خوشحال
shandygaff خوشحال
flashes روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flash روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
benedict خوشحال ملایم
merry خوش خوشحال
sonsy خوشبخت خوشحال
chuffed راضی و خوشحال
in seventh heaven <idiom> خیلی خوشحال
daylit روز روشن روشن کردن
daylight روز روشن روشن کردن
illuminati روشن ضمیران روشن فکران
on cloud nine <idiom> خیلی خوشحال وشاد
sonsie خوشحال نیک انجام
be glad to see the back of <idiom> [خوشحال شدن از رفتن کسی‌]
put up a good front <idiom> وانمودبه خوشحالی ،تظاهر به خوشحال بودن
to jump up at somebody به کسی پریدن [مانند سگ دوستانه یا خوشحال]
half tone screen صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
She wasn't any too pleased about his idea. او [زن] در مورد ایده او [مرد] خیلی خوشحال نبود.
good riddance <idiom> وقتی چیزی را از دست بدهی وبخاطرش خیلی خوشحال باشی
vignetting سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
flare گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminates چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
flares گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
illuminating چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
explaining روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explain روشن کردن باتوضیح روشن کردن
gladdens خرسند کردن خوشحال کردن
gladdening خرسند کردن خوشحال کردن
gladdened خرسند کردن خوشحال کردن
gladden خرسند کردن خوشحال کردن
sunniest روشن
in a good light روشن
clearer روشن
on روشن
vivid روشن
clear روشن
luculent روشن
transparently روشن
transparent روشن
furbisher روشن گر
clearest روشن
lucid روشن
sunny روشن
clear-cut روشن
diaphanous روشن
nitid روشن
eyebright روشن
clears روشن
fogless روشن
unequivocal روشن
unequivocally روشن
on/off روشن
shriller روشن
shrill روشن
alights روشن
notable <adj.> روشن
perspicuous <adj.> روشن
litten روشن
alighting روشن
alighted روشن
alight روشن
shrillest روشن
legible روشن
setting up روشن
distinct <adj.> روشن
elucidating روشن
cloudless روشن
explicit <adj.> روشن
elucidates روشن
elucidated روشن
elucidate روشن
moonlit روشن
lightest روشن
sunnier روشن
light روشن
perspicuous روشن
express روشن
clean cut روشن
clear cut روشن
expressed روشن
clean-cut روشن
definite روشن
bright روشن
brighter روشن
expresses روشن
expressing روشن
brightest روشن
sets روشن
lighted روشن
cleaners روشن
set روشن
eidetic روشن
explicit روشن
sharp cut روشن
picturesquely بطور روشن
light and shade سایه روشن
kindle روشن شدن
perspicuity روشن بینی
bright red قرمز روشن
elucidates روشن کردن
lightsome سبک روشن
vividly بطور روشن
brightly بطور روشن
In broad daylight. درروز روشن
illuminant روشن کننده
mauve ارغوانی روشن
elucidating روشن کردن
unambiguous واضح روشن
pick wickian روشن بین
clairvoyant روشن بین
elucidated روشن کردن
broad day light روز روشن
clear varnish لاک روشن
to fire up روشن کردن
irradiative روشن سازنده
brightens روشن کردن
perspicuously بطور روشن
kindled روشن شدن
jacinthe نارنجی روشن
burn in ازمایش روشن
lightsome برنگ روشن
clear sightedness روشن بینی
brightening روشن کردن
elucidate روشن کردن
broad minded روشن فکر
kindles روشن شدن
phanerogamic روشن زاد
pervious روشن بین
brighten روشن کردن
brightened روشن کردن
clear sighted روشن بین
keen sighted روشن بین
documentary photography تصویر روشن
nacarat قرمز روشن
head work فکر روشن
full orbed تمام روشن
saturated colour رنگهای روشن
half tone سایه روشن
phanerogamous روشن زاد
to bring tl light روشن کردن
to clear up روشن کردن
to come to light روشن شدن
liberally با فکر روشن
to brighten up روشن شدن
fire up روشن کردن
penumbra سایه روشن
eidetic memory یاد روشن
pale varnish لاک روشن
lightish نسبتا روشن
ditinct روشن مشخص
luminary جسم روشن
luminaries جسم روشن
elucidatory روشن سازنده
clairvoyance روشن بینی
emblaze روشن کردن
paris blue جوهرابی روشن
enlightenment روشن فکری
bertha درخشان روشن
turn on روشن کردن
power up روشن کردن
lumine روشن کردن
illuminative روشن کننده
twilight صبح روشن
power on روشن کردن
illuminator روشن کننده
twilight تاریک و روشن
lucent روشن وشفاف
twilight تاریک روشن
refresh روشن کردن
refreshed روشن کردن
transpicuous روشن اشکار
to shed light on روشن کردن
illuminations روشن سازی
illumination روشن سازی
relume روشن کردن
illume روشن کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com