English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (25 milliseconds)
English Persian
help روش آسانتر برای انجام کاری
helped روش آسانتر برای انجام کاری
helps روش آسانتر برای انجام کاری
Other Matches
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
busies 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busy 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busied 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
undertake توافق برای انجام کاری
undertaken توافق برای انجام کاری
undertakes توافق برای انجام کاری
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
bar توقف کسی برای انجام کاری
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
technique روش با مهارت برای انجام کاری
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
get one's own way <idiom> اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
overslaugh بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
make it up to someone <idiom> انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
freedom آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
freedoms آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
beside one's self <idiom> خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
server کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to sign up for something نام خود را درفهرست نوشتن [برای انجام کاری اشتراکی]
for peanuts [and for chicken feed] <idiom> چندرغاز [رایگان] [مفت] [مزد خیلی کم برای انجام کاری]
for next to nothing <idiom> چندرغاز [رایگان] [مفت] [مزد خیلی کم برای انجام کاری]
chord keying عمل انتخاب دو یا چند کلید همزمان برای انجام کاری
elapsed time زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
quantum meruit کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
naive user شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
robot وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robots وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
mission , oriented لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
actions انجام کاری
action انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
capable توانایی انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
sleep پیش از انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
mode of execution روش انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
having باعث انجام کاری شدن
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
have باعث انجام کاری شدن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
backlog کاری که باید انجام شود
backlogs کاری که باید انجام شود
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
load کاری که باید انجام شود
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
cinch کاری که با سهولت انجام شود
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
loads کاری که باید انجام شود
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
capability قادر به انجام کاری بودن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
opens سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
open سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
opened سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
labor of love <idiom> انجام کار برای خشنودی شخص نه برای پول
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
applications کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
to set one's mind on anything ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
no op دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
no operation instruction دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
application کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com