Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English
Persian
future perfect tense
زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
Other Matches
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
high time
<idiom>
زمان قبل از اینکه کاری بیش ازآن انجام شده
application
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
applications
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
facility
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
elapsed time
زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
gurantee
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
circuit
روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
circuits
روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
isallobaric
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
isallobar
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
cache memory
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
cache
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
caches
مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
hovering acts
قوانینی که بر رفت و امد کشتیهای خودی و اجنبی در محدوده معینی ازابهای کشور حکمفرمایی میکند
bond
سندی که به موجب ان خود ووارث و اوصیا و مباشرین امورش را به پرداخت مبلغ معینی به دیگری متعهد میکند
gyrodyne
رتورکرافتی که رتورهای ان هنگام برخاستن شناورماندن فرود و جلو رفتن تنها دردامنه معینی از سرعت توسط موتور کار میکند
do while
یک دستور برنامه نویسی زبان سطح بالا که تا موقعی که شرایط معینی وجود داشته باشد دستورالعملهای حلقهای را اجرا میکند
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
spot bowler
بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
look ahead
جمع کننده سریع که وجود رقم نقلی ناشی از جمع را پیش بینی میکند. و تاخیر ناشی از آن را حذف میکند
machine time
زمان ماشین کاری
shift schedule
برنامه زمان کاری
inoperative time
زمان بدون کاری
lead time
زمان انجام سفارش
course of dealing
زمان انجام معامله
lead time
زمان انجام کار
procurement lead time
زمان انجام خرید
order processing time
زمان انجام سفارش
action
انجام کاری
actions
انجام کاری
internal lead time
زمان انجام سفارشهای داخلی
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
achieving
موفقیت در انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
sleeping
پیش از انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
standardizing
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardize
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardising
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardised
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizes
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardises
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
run duration
که زمان اجرای برنامه انجام می شوند
operated
کل زمان لازم برای انجام یک کار
operates
کل زمان لازم برای انجام یک کار
operate
کل زمان لازم برای انجام یک کار
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
backlogs
کاری که باید انجام شود
backlog
کاری که باید انجام شود
loads
کاری که باید انجام شود
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
load
کاری که باید انجام شود
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
capability
قادر به انجام کاری بودن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
undertakes
توافق برای انجام کاری
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
undertake
توافق برای انجام کاری
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
undertaken
توافق برای انجام کاری
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
have
باعث انجام کاری شدن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
having
باعث انجام کاری شدن
wire matrix printer
یک چاپگر برخوردی که علائم ماتریس نقطهای را در هربار علامت با فشردن انتهای سیم معینی بر روی نوارمرکبی و کاغذ چاپ میکند چاپگر ماتریسی سیمی
duration
براوردی از زمان لازم جهت انجام یک فعالیت
adds
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
adding
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
add
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع
work load
مقدارکاری که یک کارگر در زمان معین انجام میدهد
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
bars
توقف کسی برای انجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
bar
توقف کسی برای انجام کاری
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
help
روش آسانتر برای انجام کاری
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
There is no reason to do something
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com