English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
randan سرخوش بودن نشاط کردن
Other Matches
jollify کردن سرخوش بودن
inebriate سرخوش کردن کیف دادن
intoxicate کیف دادن سرخوش کردن
inebriates سرخوش کردن کیف دادن
screwed سرخوش
fresh- سرخوش
freshest سرخوش
fresh سرخوش
in wine سرخوش
galumph جست وخیز نشاط انگیز کردن
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
alacrity نشاط
jazz نشاط
jazz نشاط
sprightliness نشاط
esprit نشاط
splore نشاط
effervescent <adj.> پر نشاط
merriment نشاط
spree نشاط
spree نشاط
merriment نشاط
alacrity نشاط
hilarity نشاط
vivacious <adj.> پر نشاط
vivacious با نشاط
spirituelle با نشاط
debonair <adj.> پر نشاط
randan نشاط
sprees نشاط
gawsy با نشاط
esprit نشاط
jolly <adj.> پر نشاط
gaily با نشاط
exhilaration نشاط
joy نشاط
vital <adj.> با نشاط
friskiness نشاط
frolicsomeness نشاط
gawsie با نشاط
hilarity نشاط
f.of spirits نشاط
sprightly <adj.> پر نشاط
extatic نشاط امیز
festively با سرور و نشاط
exhilarant نشاط اور
exhilarate نشاط دادن
joie de vivre نشاط زندگی
exhilarated نشاط دادن
exhilarating نشاط دادن
exhilarating <adj.> نشاط انگیز
exhilarative نشاط اور
exhilarates نشاط دادن
guidwille نشاط انگیز
life شور و نشاط
guidwille پرسرور و نشاط
lively <adj.> نشاط انگیز
winterly زمستانی بی نشاط
elanvital نشاط حیاتی
jovial <adj.> نشاط انگیز
merrily از روی نشاط
good-humored <adj.> نشاط انگیز
racy با نشاط مهیج
life force نشاط حیات
mirth نشاط شادی
lively از روی نشاط
liveliest از روی نشاط
vivid <adj.> پر شور و نشاط
languish بی نشاط شدن
ebullience گرمی و نشاط
allegro نشاط انگیز
livelier از روی نشاط
gayly با خوشحالی ز باسرور و نشاط
scherzo قطعه نشاط انگیزوهزلی
disporting حرکات نشاط انگیزکردن
disported حرکات نشاط انگیزکردن
disports حرکات نشاط انگیزکردن
vivacity نشاط نیروی حیاتی
primroses زهر الربیع پر نشاط
elevating نشاط دادن افراشتن
primrose زهر الربیع پر نشاط
disport حرکات نشاط انگیزکردن
elevate نشاط دادن افراشتن
elevates نشاط دادن افراشتن
cancan یک نوع رقص نشاط اور
galop رقص نشاط انگیز قرن 91
vivacious مسرور دارای سرور و نشاط
mazurka رقص نشاط انگیز سه ضربی لهستانی
straight face چهره رسمی و بی نشاط قیافه بی تفاوت
rigadoon رقص نشاط انگیزدو نفری قرون 71 و 81
rigaudon رقص نشاط انگیزدو نفری قرون 71 و 81
capriccio قطعه موسیقی ازاد با ضرب نشاط اور
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
to be on guard بودن احتیاط کردن
to keep guard بودن احتیاط کردن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
espying جاسوس بودن بازرسی کردن
entailing شامل بودن فراهم کردن
benefit احسان کردن مفید بودن
espy جاسوس بودن بازرسی کردن
entailed شامل بودن فراهم کردن
trut اعتماد کردن به امیدوار بودن
benefiting احسان کردن مفید بودن
entails شامل بودن فراهم کردن
benefited احسان کردن مفید بودن
tallying تطبیق کردن مطابق بودن
maintains حمایت کردن از مدعی بودن
tally تطبیق کردن مطابق بودن
maintain حمایت کردن از مدعی بودن
tallies تطبیق کردن مطابق بودن
espies جاسوس بودن بازرسی کردن
adheres طرفدار بودن وفا کردن
agree موافقت کردن موافق بودن
espied جاسوس بودن بازرسی کردن
possesses تصرف کردن دارا بودن
adhere طرفدار بودن وفا کردن
perpetrate مرتکب کردن مقصر بودن
ambulate حرکت کردن درحرکت بودن
perpetrating مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrates مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrated مرتکب کردن مقصر بودن
minds موافبت کردن ملتفت بودن
mind موافبت کردن ملتفت بودن
possessing تصرف کردن دارا بودن
adhering طرفدار بودن وفا کردن
adhered طرفدار بودن وفا کردن
tallied تطبیق کردن مطابق بودن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
correspound مناسب بودن مکاتبه کردن
agrees موافقت کردن موافق بودن
entail شامل بودن فراهم کردن
possess تصرف کردن دارا بودن
allude افهار کردن مربوط بودن به
maintained حمایت کردن از مدعی بودن
alluded افهار کردن مربوط بودن به
alludes افهار کردن مربوط بودن به
alluding افهار کردن مربوط بودن به
minding موافبت کردن ملتفت بودن
necessitating ایجاب کردن مستلزم بودن
wavers فتور پیدا کردن دو دل بودن
govern حاکم بودن فرمانداری کردن
governed حاکم بودن فرمانداری کردن
wavering فتور پیدا کردن دو دل بودن
governs حاکم بودن فرمانداری کردن
to take notice ملتفت بودن توجه کردن
to take notice اعتنا کردن بهوش بودن
contained شامل بودن خودداری کردن
conflicts ناسازگار بودن مبارزه کردن
wavered فتور پیدا کردن دو دل بودن
waver فتور پیدا کردن دو دل بودن
conflicted ناسازگار بودن مبارزه کردن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
holds متصرف بودن جلوگیری کردن از
having مجبور بودن وادار کردن
necessitates ایجاب کردن مستلزم بودن
necessitated ایجاب کردن مستلزم بودن
comported جور بودن تحمل کردن
have مجبور بودن وادار کردن
exceeded تجاوز کردن متجاوز بودن
comport جور بودن تحمل کردن
behoove فرض بودن اقتضاء کردن
contains شامل بودن خودداری کردن
comporting جور بودن تحمل کردن
comports جور بودن تحمل کردن
behove فرض بودن اقتضاء کردن
exceeds تجاوز کردن متجاوز بودن
conflict ناسازگار بودن مبارزه کردن
look out نگهبانی کردن موافب بودن
gift of the gab <idiom> درصحبت کردن ماهر بودن
contain شامل بودن خودداری کردن
concern دلواپس کردن نگران بودن
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
exceed تجاوز کردن متجاوز بودن
concerns دلواپس کردن نگران بودن
gestate ابستن بودن حمل کردن
ranged تغییر کردن یا متفاوت بودن
necessitate ایجاب کردن مستلزم بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com