Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English
Persian
to wear willow
سیاه پوشیدن
Search result with all words
to wear mourning
پوشیدن سیاه پوشیدن
To be dressed in black. To go into mourning.
سیاه پوشیدن ( عزاداری )
Other Matches
basalt
نوع سنگ چخماق یا اتش نشانی سیاه مرمر سیاه
silhouettes
نقاشی سیاه یکدست بصورت نیمرخ سیاه نشاندادن
silhouette
نقاشی سیاه یکدست بصورت نیمرخ سیاه نشاندادن
melanin
رنگ سیاه ولکههای سیاه روی پوست
crape
نوار ابریشمی سیاه سیاه پوشانیدن
smutted whcat
گندم سیاه یا زنگ سیاه
sable
رنگ سیاه لباس سیاه
sables
رنگ سیاه لباس سیاه
ethiops
سیاب سیاه جیوه سیاه
black hole
حفره سیاه چاله سیاه
black holes
حفره سیاه چاله سیاه
bold face
طرح سیاه حرف سیاه
to put on
پوشیدن
overlay
پوشیدن
overlaying
پوشیدن
overlays
پوشیدن
go into
پوشیدن
hides
پوشیدن
hide
پوشیدن
overlaid
پوشیدن
wears
پوشیدن
indue
پوشیدن
wear
پوشیدن
masks
پوشیدن
mask
پوشیدن
black body radiation
تابش جسم سیاه پرتو جسم سیاه
put on
<idiom>
لباس پوشیدن
have on
<idiom>
پوشیدن چیزی
relinquish
چشم پوشیدن
dress
لباس پوشیدن
shirts
پیراهن پوشیدن
dresses
لباس پوشیدن
shirt
پیراهن پوشیدن
relinquished
چشم پوشیدن
sandal
صندل پوشیدن
wearing
وابسته به پوشیدن
sandals
صندل پوشیدن
waives
چشم پوشیدن از
waived
چشم پوشیدن از
waive
چشم پوشیدن از
habits
:جامه پوشیدن
habit
:جامه پوشیدن
sock
جوراب پوشیدن
to
[get]
dress
[ed]
جامه پوشیدن
to dress up
لباس پوشیدن
pass over
چشم پوشیدن
forgo
چشم پوشیدن از
relinquishes
چشم پوشیدن
bundle up
زیادلباس پوشیدن
to pass over
چشم پوشیدن از
shoe
کفش پوشیدن
shoeing
کفش پوشیدن
tog
لباس پوشیدن
shoes
کفش پوشیدن
befog
بامه پوشیدن
disguising
جامه مبدل پوشیدن
disguise
جامه مبدل پوشیدن
disguises
جامه مبدل پوشیدن
quiteclaim
چشم پوشیدن از واگذارکردن
enshrouded
کفن کردن پوشیدن
enshroud
کفن کردن پوشیدن
to deny oneself
از خود چشم پوشیدن
to garb oneself in silk
جامه ابریشمی پوشیدن
mab
نامرتب لباس پوشیدن
to rustle in silks
جامه ابریشمی پوشیدن
to wear motley
چهل تیکه پوشیدن
to release one's right
از حق خود چشم پوشیدن
enshrouds
کفن کردن پوشیدن
disguised
جامه مبدل پوشیدن
dressed to the nines (teeth)
<idiom>
زیبا وبرازندهلباس پوشیدن
getup
<idiom>
لباس محلی پوشیدن
wrap up
<idiom>
لباس گرم پوشیدن
to throw something overboard
چشم پوشیدن از چیزی
enshrouding
کفن کردن پوشیدن
dressed to kill
<idiom>
بهترین لباس را پوشیدن
decked out
<idiom>
لباسهای تجملی پوشیدن
doll up
<idiom>
لباسهای تجملی پوشیدن
enshoud
کفن کردن پوشیدن
to take up one's livery
جامه نوکر بابی پوشیدن
to try something on
چیزی را برای امتحان پوشیدن
ignore
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
ignored
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
vesture
پوشاندن لباس رسمی پوشیدن
ignores
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
ignoring
نادیده پنداشتن چشم پوشیدن
To overlook. To turn a blind eye.
چشم پوشیدن (نادیده گرفتن )
quitclaim
چشم پوشیدن از واگذار کردن
spare
مضایقه کردن چشم پوشیدن از
dress up
<idiom>
بهترین لباس خود را پوشیدن
spared
مضایقه کردن چشم پوشیدن از
To give up the idea.
چشم پوشیدن ( منصرف شدن )
swashbuckle
لباس پرزرق وبرق پوشیدن
redresses
دوباره پوشیدن جبران کردن
redressed
دوباره پوشیدن جبران کردن
redress
دوباره پوشیدن جبران کردن
paper white monitor
صفحه نمایش که متن سیاه را روی صفحه سفید نمایش میدهد و نه مثل متنهای معمولی درخشان روی صفحه سیاه
to a oneself
خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
revest
جامه روحانی پوشیدن روکش کردن
to try on
برای امتحان پوشیدن بطورازمایش اغازکردن
to be
[look]
somewhat
[the]
worse for wear
[person, thing]
مناسب نبودن برای پوشیدن
[جامه ای]
to be dressed to kill
طوری لباس پوشیدن برای دلبری
don
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
wear out
<idiom>
پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
dons
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
donning
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
donned
رئیس یا استاد یا عضو دانشکده پوشیدن
it will wear to your shape
بپوشیدبهترمیشود درنتیجه پوشیدن قالب تن شما خواهد شد
My shoes stretched after wearing them for a couple of days .
پس از چند روز پوشیدن، کفشهایم گشاد شدند.
sported
پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
sport
پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
sports
پوشیدن وبرخ دیگران کشیدن ورزش وتفریح کردن
purdah
برای پوشیدن زنان ازدیدارمردان بویژه در هند پارچه پردهای
to pass by any thing
از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
doll up
بهترین لباس خود را پوشیدن خود را اراستن
quagmire
سیاه اب
dogwood
سیاه ال
grimy
سیاه
pitch dark
سیاه
sooty
سیاه
marshes
سیاه اب
marsh
سیاه اب
bogs
سیاه اب
night black
سیاه
bog
سیاه اب
ebon
سیاه
pitchy
سیاه
mossy
سیاه اب
glaucoma
اب سیاه
swamped
سیاه اب
black
سیاه
blacked
سیاه
jet-black
سیاه سیاه
swamps
سیاه اب
blacker
سیاه
blacks
سیاه
blackest
سیاه
swamping
سیاه اب
jetty
سیاه
jetties
سیاه
sad coloured
سیاه
quagmires
سیاه اب
Negro
سیاه
swamp
سیاه اب
Negroes
سیاه
ethiope
سیاه پوست
boldface
حروف سیاه
ethiopian
سیاه پوست
saracen corn
گندم سیاه
eriochrome black
سیاه اریوکروم
donjon
سیاه چال
bone black
عاج سیاه
buck wheat
گندم سیاه
charbon
سیاه زخم
dark coloured
سیاه رنگ
d.'s cow
سوسک سیاه
crowberry
سنگروی سیاه
doit
پول سیاه
darky
سیاه زنگی
Congo
یکجورچای سیاه
dunggeon
سیاه چال
colly
سیاه کردن
chiaroscurist
سیاه قلمکار
french wheat
گندم سیاه
blackcock
باقرقره سیاه نر
black lead
سرب سیاه
black gang
غلام سیاه
black finish
پوشش سیاه
black eyed
سیاه چشم
black diamond
الماس سیاه
black cap
کلاه سیاه
black brittleness
ترک سیاه
black brittleness
شکستگی سیاه
black book
کتاب سیاه
black body
جسم سیاه
black bile
صفرای سیاه
black ash
خاکستر سیاه
black anneal
سیاه گداختن
blach hulled
سیاه پوست
bitumen macadam
ماکادام سیاه
biotite
میکای سیاه
black letter
حرف سیاه
black level
تراز سیاه
blackcap
کاکل سیاه
hohlraum
جسم سیاه
blackbody
جسم سیاه
blackamoor
سیاه زنگی
black wash
رنگ سیاه
black shortness
ترک سیاه
black short
شکستگی سیاه
black sheet
ورق سیاه
black propaganda
تبلیغات سیاه
black powder
باروت سیاه
black load
سرب سیاه
black list
فهرست سیاه
black list
لیست سیاه
black liqour
شربت سیاه
black light
نور سیاه
fuel oil
نفت سیاه
ethiops
مهجون سیاه
oubliette
سیاه چال
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com