Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English
Persian
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
Other Matches
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
busy
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busies
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busied
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
undertakes
توافق برای انجام کاری
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
undertake
توافق برای انجام کاری
undertaken
توافق برای انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
help
روش آسانتر برای انجام کاری
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
bar
توقف کسی برای انجام کاری
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
bars
توقف کسی برای انجام کاری
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
keep after
<idiom>
یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
authorising
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
get one's own way
<idiom>
اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
covenantor
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
freedoms
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
go in for
<idiom>
شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
freedom
آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
beside one's self
<idiom>
خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
make it up to someone
<idiom>
انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
egg (someone) on
<idiom>
خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
to pause
[برای مدت کوتاهی]
در انجام کاری توقف کردن
talk into
<idiom>
موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
server
کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
chord keying
عمل انتخاب دو یا چند کلید همزمان برای انجام کاری
for next to nothing
<idiom>
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
to sign up for something
نام خود را درفهرست نوشتن
[برای انجام کاری اشتراکی]
for peanuts
[and for chicken feed]
<idiom>
چندرغاز
[رایگان]
[مفت]
[مزد خیلی کم برای انجام کاری]
elapsed time
زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
waiting games
صبور و گوش به زنگ بودن برای یافتن فرصت خوب
waiting game
صبور و گوش به زنگ بودن برای یافتن فرصت خوب
quantum meruit
کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
naive user
شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
robot
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robots
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
mission , oriented
لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
action
انجام کاری
actions
انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
achieves
موفقیت در انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
sleeping
پیش از انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
have
باعث انجام کاری شدن
capability
قادر به انجام کاری بودن
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
having
باعث انجام کاری شدن
load
کاری که باید انجام شود
loads
کاری که باید انجام شود
backlog
کاری که باید انجام شود
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
backlogs
کاری که باید انجام شود
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
opens
سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
opened
سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
open
سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
labor of love
<idiom>
انجام کار برای خشنودی شخص نه برای پول
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
patient
صبور
patients
صبور
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
There is no reason to do something
دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
to set one's mind on anything
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
facility
وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
blankest
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blank
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com