Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 174 (3 milliseconds)
English
Persian
he lost his reason
عقل یا هوش خودرا ازدست داد
Search result with all words
curie point
دمای بحرانی منحصر به فردبرای هر ماده که بالاتر از ان مواد فرومانیتیک خاصیت مغناطیسی دائم یاموقت خودرا ازدست میدهند
Other Matches
without recourse
عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
give-aways
ازدست دادن
give-away
ازدست دادن
to chuck away
ازدست دادن
to give away
ازدست دادن
get the sack
<idiom>
ازدست کار
loss
ازدست دادن
to take time by the forelock
را ازدست ندادن
give away
ازدست دادن
to let ship
ازدست دادن
forfoitable
ازدست دادنی
lapsable
ازدست رفتنی
disposable
ازدست دادنی
to miss the buy
فرصت را ازدست دادن
tumbles
ازدست دادن تعادل
tumbled
ازدست دادن تعادل
to game away one's money
درقمارپول ازدست دادن
I am tired of him .
ازدست اوخسته شده ام
miss the boat
<idiom>
ازدست دادن فرصت
tumble
ازدست دادن تعادل
revendication
استردادزمین ازدست رفته
miss out on
<idiom>
ازدست دادن فرصت
etiolation
ازدست دادن رنگ
spent
نیروی خود را ازدست داده
lose ground
فرصت خود را ازدست دادن
effete
نیروی خود را ازدست داده
to guzzle away one's money
پول خودرادرمیگساری ازدست دادن
to lose the t. of a discourse
رشته سخن را ازدست دادن
to lose one's reason
عقل خود را ازدست دادن
let off steam
<idiom>
ازدست دادن انرژی اضافه
toss out
<idiom>
مجبور به ترک شدن ،ازدست دادن
to lose face
نام نیک یا اعتبارخودرا ازدست دادن
i parted from
تمام ان دارایی یا مال را ازدست دادم
deflorate
تصرف شده بکارت ازدست داده
lose track of
<idiom>
ازدست دادن تماس باکسی یاچیزی
elapsation
ازدست رفتن حق به واسطه مرور زمان
creep
رها شدن ناخواسته تیر ازدست تیرانداز
She was crying over her misfortunes.
ازدست بدبختی هایش ناله وفریاد داشت
creeps
رها شدن ناخواسته تیر ازدست تیرانداز
to barter away
بطریق معاوضه ازدست دادن باکالای دیگرمعاوضه کردن
to catch out a batsman
گوی رادرهواگرفتن وبدین وسیله نوبت را ازدست چوگان زن بیرون کرد
to rangeoneself
خودرا
to a onself
خودرا اراستن
he pretended to be asleep
خودرا بخواب زد
to dress up
خودرا اراستن
to suppress one's propensities
خودرا فرونشاندن
to d. oneself up
خودرا گرفتن
to try one's luck
بخت خودرا ازمودن
to a one's right
حق خودرا ادعایامطالبه کردن
to sun one self
خودرا افتاب دادن
to boure one's way
راه خودرا بزوربازکردن
to breakin
خودرا داخل کردن
to express one self
مقاصد خودرا فهماندن
to plume oneself
با پیرایه خودرا اراستن
to compromise oneself
خودرا مظنون یا رسواکردن
to show ones cards
قصد خودرا اشکارکردن
to pay one's way
خرج خودرا دراوردن
to slake one's revenge
انتقام خودرا گرفتن
to sow one's wild oats
چل چلی خودرا کردن
to busy oneself
خودرا مشغول کردن
to pick up oneself
خودرا نگاه داشتن
to a. one selt
انتقام خودرا کشیدن
back-pedals
حرف خودرا پس گرفتن
insconce
خودرا جای دادن
To go through fire and water.
خودرا به آب وآتش زدن
To step aside . to shy from . To withdraw .
خودرا کنا رکشیدن
minces
حرف خودرا خوردن
mince
حرف خودرا خوردن
he betray himself
او خودرا رسوا ساخت
flatten
روحیه خودرا باختن
flattens
روحیه خودرا باختن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
back-pedalling
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedalled
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedal
حرف خودرا پس گرفتن
to veil oneself
روی خودرا پوشاندن
one's accomplice
همدست خودرا لودادن
self assertion
خودرا جلو اندازی
pontify
خودرا مقدس نمودن
topull oneself together
خودرا جمع کردن
take in stride
<idiom>
خودرا به باد سرنوشت دادن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
go to pieces
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
pass the buck
<idiom>
مسئولیت خودرا به دیگری دادن
to use one's d.
عقل یا نظر خودرا بکاربردن
say one's piece
<idiom>
آشکارا نظر خودرا گفتن
for all one is worth
<idiom>
تمام سعی خودرا کردن
to play possum
خودرا بنا خوشی زدن
to provide oneself
خودرا اماده یا مجهز کردن
wrathful
عشق یا کینه خودرا اشکارکردن
to stay one's stomach
شکم خودرا اندکی سیرکردن
To set ones hopes on something.
امید خودرا به چیزی بستن
to serve one's term
خدمت خودرا انجام دادن
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
To play ones part .
نقش خودرا بازی کردن
to protrude one's tongue
زبان خودرا بیرون انداختن
To set ones watch .
ساعت خودرا میزان کردن
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
to stand to one's duty
وفیفه خودرا انجام دادن
to lay down ones arms
سلاح خودرا بزمین گذاشتن
underplay
دست خودرا ادا نکردن
underplayed
دست خودرا ادا نکردن
underplaying
دست خودرا ادا نکردن
underplays
دست خودرا ادا نکردن
to change one's course
خط مشی یا رویه خودرا تغییردادن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
to bridle one's own tongue
جلوی زبان خودرا گرفتن
to play one's role
وفیفه خودرا انجام دادن
o bey your parents
والدین خودرا اطاعت کنید
to cut ones way
راه خودرا ازموانع بازکردن
to addict oneself
عادت کردن خودرا معتادکردن
to keep the wolf from the door
خودرا ازگرسنگی یا قحطی رهانیدن
to givein one's a.
موافقت خودرا اعلام کردن
to detain one's due
بدهی خودرا نگه داشتن
to declare oneself
قصد خودرا افهار کردن
crammed
خودرا برای امتحان اماده کردن
crams
خودرا برای امتحان اماده کردن
show him your ticket
بلیط خودرا باو نشان دهید
turn kings evidence
شرکای جرم و همدستان خودرا لو دادن
sloshes
خودرا بالجن وگل ولای الودن
slosh
خودرا بالجن وگل ولای الودن
To consume all ones energy .
تمام نیروی خودرا مصرف کردن
To extend the scope of ones activities .
میدان عملیات خودرا گسترش دادن
sloshing
خودرا بالجن وگل ولای الودن
cram
خودرا برای امتحان اماده کردن
cramming
خودرا برای امتحان اماده کردن
to calculate on
فرض خودرا روی چیزی بنانهادن
to bridle one's anger
خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
to perform one's oromise
پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
to repeat oneself
کاریا گفته خودرا تکرار کردن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to a oneself
خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
To perfect oneself in a foreign language .
معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
preen
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to lick one's
لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
mudlark
اهل کوچه کسیکه خودرا باخاک و گل می الاید
preens
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to take up one'sindentures
سند شاگردی خودرا در پایان خدمت پس گرفتن
to be even witn any one
انتقام خودرا ازکسی گرفتن باکسی باربریاسراسربودن
preened
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to weigh one's word
سخنان خودرا سنجیدن سنجیده سخن گفتن
preening
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to do ones endeavour
کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
jilting
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
jilted
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
jilts
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
He was engrossed in conversation .
فوتبالیستها دارند قبل از بازی خودرا گرم می کنند
to secure a debtby a mortagage
با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
jilt
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to make a p of one's learing
دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
to continue one's progress
پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
to ingratite oneself
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
to cry peccavi
بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
flip one's lid
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
myrmidon
یکی از اهالی جنگجوی thessalyکه در جنگ troyپادشاه خودرا پیروی کردند
doctrinaire
کسی که می خواهد نظریات و اصول خودرا بدون توجه به مقتضیات اجرا کند
to idulge oneself in drinking
بنوشابه خوری افتادن خودرا بباده نوشی سپردن تسلیم خوی میگساری شدن
solipsism
فرضیهای که معتقد است نفس انسان چیزی جز خودوتغییرات حاصله درنفس خودرا نمیشناسد
say's law
عرضه تقاضای خودرا بوجود می اورد بنابراین تعادل همواره در سطح اشتغال کامل وجود خواهدداشت
hinting
در فن چاپ دیجیتال یا رقمی کاهش وزن یا میزان طرح حرف بطوریکه فونتهای کوچک از نظر اندازه بدون ازدست دادن جزئیات خود روی چاپگرهای dpi003 قابل چاپ باشند
limit state
حالت خاص یک ساختمان که دیگر وفیفه خودرا انجام نمیدهد و یا شرایطی که برای ان طرح شده است جایز نمیباشد
to express one's heartfelt
قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
personate
خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
to pretend illness
نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
to put oa a semblance of anger
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
To cast ones vote.
رأی خودرا دادن (به صندوق رأی ریختن )
to put in for
تقاضا کردن خودرا نامزد کردن
purgation
روش باستانی دادرسی در CL که به موجب ان متهم بایستی دوازده تن ازهمسایگان را به بیگناهی خود به شهادت می گرفت ویااز طریق رفتن در اب جوش یا اب یخ یا اتش بیگناهی خودرا ثابت می کرد
cross examination
به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
capacity cost
هزینه تولید وقتی که واحدتولید کننده حداکثر فرفیت خودرا برای تولید به کار برد هزینه تولید با حداکثر فرفیت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com