Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (30 milliseconds)
English
Persian
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
Other Matches
whoops
فریاد کردن
to by blue muder
فریاد کردن
blat
فریاد کردن
whooping
فریاد کردن
whooped
فریاد کردن
whoop
فریاد کردن
to break forth in to joy
از خوشی فریاد کردن
howled
فریاد زدن عزاداری کردن
howls
فریاد زدن عزاداری کردن
rodomontade
گزافه گویی کردن فریاد
howl
فریاد زدن عزاداری کردن
jobilate
شادی کردن از خوشی فریاد زدن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
squawks
فریاد
kiai
فریاد
outcry
فریاد
squawked
فریاد
shouted
فریاد
shout
فریاد
shrieks
فریاد
outcries
فریاد
shouting
فریاد
redresser
فریاد رس
rhodomontade
فریاد
groaning
فریاد
groans
فریاد
groan
فریاد
groaned
فریاد
shouts
فریاد
shrieking
فریاد
calling
فریاد
exclamation
فریاد
squawk
فریاد
shriek
فریاد
squeals
فریاد
exclamations
فریاد
frets
فریاد
fret
فریاد
whooping
فریاد
mewl
فریاد
squealed
فریاد
shrieked
فریاد
whooped
فریاد
squeal
فریاد
vociferation
فریاد
whoops
فریاد
whoop
فریاد
hurtled
پرت کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
launched
انداختن پرت کردن
launching
انداختن پرت کردن
launches
انداختن پرت کردن
toss
پرت کردن انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
hurtle
پرت کردن انداختن
launch
انداختن پرت کردن
to set off
انداختن برابر کردن
puts
تعویض کردن انداختن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
slots
انداختن چفت کردن
slotting
انداختن چفت کردن
slot
انداختن چفت کردن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
to put by
دور انداختن رد کردن
put
تعویض کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
yell
فریاد زدن
utter a cry
فریاد زدن
vociferance
فریاد و نعره
hurray
فریاد زدن
war whoop
فریاد جنگ
To cry out .
فریاد بر آوردن
gaff
گفتاربیهوده فریاد
whoopee
فریاد خوشحالی
war cry
فریاد جنگی
yells
فریاد زدن
yelled
فریاد زدن
yelling
فریاد زدن
cries
فریاد زدن
greeted
داد فریاد
greets
داد فریاد
screamer
فریاد زدن
jubilate
فریاد شادی
holler
فریاد خوشحالی
hollered
فریاد خوشحالی
hollering
فریاد خوشحالی
hollers
فریاد خوشحالی
to cry wolf too often
انقدربدروغ فریاد
cry
فریاد گریه
cries
فریاد گریه
greet
داد فریاد
cry
فریاد زدن
bawls
فریاد زدن
bawl
فریاد زدن
bawled
فریاد زدن
shouter
فریاد زننده
bawling
فریاد زدن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
kid
دست انداختن مسخره کردن
operate
اداره کردن راه انداختن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
operated
اداره کردن راه انداختن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
back
پشتی کردن پشت انداختن
involving
گیر انداختن وارد کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To go to someones rescues . To succour someone .
به فریاد کسی رسیدن
shrieks
فریاد دلخراش زدن
shrieking
فریاد دلخراش زدن
to roar with pain
از درد فریاد زدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com