Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English
Persian
cerebrate
فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
Other Matches
cerebration
فعالیت مغزی
ground resolution
قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
earmark
نشان کردن اختصاص دادن
displaying
نشان دادن ابراز کردن
represents
بیان کردن نشان دادن
displayed
نشان دادن ابراز کردن
display
نشان دادن ابراز کردن
to set out
نشان دادن تعیین کردن
projects
فاهر کردن نشان دادن
projected
فاهر کردن نشان دادن
represented
بیان کردن نشان دادن
project
فاهر کردن نشان دادن
represent
بیان کردن نشان دادن
earmarks
نشان کردن اختصاص دادن
displays
نشان دادن ابراز کردن
featured
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
features
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
feature
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
demonstrate
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
belie
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belied
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
brazenly
بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
belying
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belies
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
demonstrated
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrating
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
featuring
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
simulating
تقلید نشان دادن وانمود کردن
demonstrates
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
brazen
بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
simulate
تقلید نشان دادن وانمود کردن
to give publicity to
بعموم نشان دادن یا معرفی کردن
simulates
تقلید نشان دادن وانمود کردن
brainwashed
تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwash
تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwashes
تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
keep the ball rolling
<idiom>
اجازه فعالیت دادن
introducing
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
religionize
دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
hyphens
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphen
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
flags
یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flag
یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
autos
توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
auto
توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
target materials
مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
images
نقش کردن تصویر کردن نشان دادن تصویر
prefiguring
قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigures
قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigured
قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigure
قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
electioneer
فعالیت انتخاباتی کردن
actuate
نشان دادن
evinced
نشان دادن
introduced
نشان دادن
ante
نشان دادن
register
نشان دادن
point
نشان دادن
showŠetc
نشان دادن
evincing
نشان دادن
introduce
نشان دادن
evinces
نشان دادن
registers
نشان دادن
run
نشان دادن
registering
نشان دادن
indicate
نشان دادن
introducing
نشان دادن
indicated
نشان دادن
exert
نشان دادن
exerting
نشان دادن
exerts
نشان دادن
indicates
نشان دادن
runs
نشان دادن
introduces
نشان دادن
exerted
نشان دادن
evince
نشان دادن
demonstrates
نشان دادن
demonstrating
نشان دادن
vision
یا نشان دادن
shows
نشان دادن
to show up
نشان دادن
visions
یا نشان دادن
demonstrate
نشان دادن
to put forth
نشان دادن
demonstrated
نشان دادن
show
نشان دادن
imbody
نشان دادن
adumbrate
نشان دادن
showed
نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
decorates
نشان یامدال دادن به
respond
واکنش نشان دادن
force
خشونت نشان دادن
marshal
به ترتیب نشان دادن
prefiguring
از پیش نشان دادن
prefigures
از پیش نشان دادن
marshaled
به ترتیب نشان دادن
televise
با تلویزیون نشان دادن
televised
با تلویزیون نشان دادن
televises
با تلویزیون نشان دادن
emblems
با علایم نشان دادن
responded
واکنش نشان دادن
exemplifying
بانمونه نشان دادن
exemplifies
بانمونه نشان دادن
televising
با تلویزیون نشان دادن
displayed
نشان دادن اطلاعات
decorate
نشان یامدال دادن به
to be illustrative of
با عکس نشان دادن
prefigured
از پیش نشان دادن
marshaling
به ترتیب نشان دادن
emote
هیجان نشان دادن
pragmatize
واقعی نشان دادن
graph
با نمودار نشان دادن
reacts
واکنش نشان دادن
exemplify
بانمونه نشان دادن
image
نشان دادن تصویر
displaying
نشان دادن اطلاعات
decorating
نشان یامدال دادن به
marshals
به ترتیب نشان دادن
impassibly
بی نشان دادن عاطفه
graphs
با نمودار نشان دادن
prefigure
از پیش نشان دادن
blazes
باتصویر نشان دادن
displays
نشان دادن اطلاعات
blazed
باتصویر نشان دادن
blaze
باتصویر نشان دادن
foreshown
از پیش نشان دادن
marshalled
به ترتیب نشان دادن
pretypify
قبلا نشان دادن
reacting
واکنش نشان دادن
display
نشان دادن اطلاعات
emblem
با علایم نشان دادن
for crying out loud
<idiom>
نشان دادن عصبانیت
reacted
واکنش نشان دادن
lout
نفهمی نشان دادن
hang back
بی میلی نشان دادن
louts
نفهمی نشان دادن
responds
واکنش نشان دادن
to play fast and loose
بی ثباتی نشان دادن
keep at something
پشتکار نشان دادن
playoffs
نشان دادن فیلم
forcing
خشونت نشان دادن
to hang back
بیمیلی نشان دادن
forces
خشونت نشان دادن
measure
اندازه نشان دادن
react
واکنش نشان دادن
To assert oneself . To display ones merit .
خودی را نشان دادن
adumbration
نشان دادن خلاصه
by show of hands
با نشان دادن دست
rubricize
قرمز نشان دادن
exemplified
بانمونه نشان دادن
rubricate
قرمز نشان دادن
squirmed
ناراحتی نشان دادن
squirming
ناراحتی نشان دادن
cough up
<idiom>
بی تمایلی نشان دادن
playoff
نشان دادن فیلم
showdown
نمونه نشان دادن
showdowns
نمونه نشان دادن
squirms
ناراحتی نشان دادن
squirm
ناراحتی نشان دادن
clip someone's wings
<idiom>
محدود کردن فعالیت یاامکانات شخصی
canvassed
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvassing
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
canvasses
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
to phase out their activities
فعالیت های خود را به تدریج قطع کردن
canvass
برای جمع اوری اراء فعالیت کردن
pictures
سینما با عکس نشان دادن
pictured
سینما با عکس نشان دادن
overreacting
بیخود واکنش نشان دادن
overreacts
بیخود واکنش نشان دادن
indexed
نشان دادن بصورت الفبایی
give someone the green light
چراغ سبز نشان دادن
picture
سینما با عکس نشان دادن
historicize
بعنوان تاریخ نشان دادن
picturing
سینما با عکس نشان دادن
overreacted
بیخود واکنش نشان دادن
to screen a scene
در روی پرده نشان دادن
to do homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
to pay homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
to render homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
show one round
همه جا را به کسی نشان دادن
dogmatize
تعصب مذهبی نشان دادن
reacts
عکس العمل نشان دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com