English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
final setting time مدت زمانی که بتن بدان درجه از سختی برسد که بتواندفشار معین را تحمل کند
Other Matches
tempers درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
temper درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
tempered درجه سختی طبیعی حالت سختی بازپخت
to stand the racket ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
durometer اسبابی که بوسیله ان سختی وسفتی اجسام را معین میکنند
water hardness درجه سختی آب
strain hardness سختی درجه
thrust hardness درجه سختی فشاری
quenching ترساندن درجه سختی
scratch hardness درجه سختی خراش
water softener [کاهش دهنده درجه سختی آب]
carbonet hardness درجه سختی آب و عاملی جهت تعیین رنگرزی بهتر
forced distribution rating درجه بندی با توزیع معین
time distance مسافت زمانی حرکت ستون مسافت طی شده در زمان معین
halts وضعیتی که CPU به دستور غلط برسد یا به دستور نیمه برسد که در برنامه اجرا میشود
halted وضعیتی که CPU به دستور غلط برسد یا به دستور نیمه برسد که در برنامه اجرا میشود
halt وضعیتی که CPU به دستور غلط برسد یا به دستور نیمه برسد که در برنامه اجرا میشود
too much of a good thing غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
slices مدت زمانی که به کاربر یا برنامه یاکا در یک سیستم چندکاره اختصاص داده شود. مدت زمانی که به یک کار در سیستم اشتراک زمانی داده شود یا در سیستم چند برنامهای
slice مدت زمانی که به کاربر یا برنامه یاکا در یک سیستم چندکاره اختصاص داده شود. مدت زمانی که به یک کار در سیستم اشتراک زمانی داده شود یا در سیستم چند برنامهای
uptime پریود زمانی که در طول ان یک سیستم کامپیوتر فعال است یا صحیح عمل میکندیک دوره زمانی که تجهیزات بدون خرابی کار می کنند
ppm Position Pulse مدولاسیون یا تلفیق زمانی پالس که دران مقدار نمونه لحظهای موج موقعیت زمانی یک پالس را مدوله میکندodulation
wherunto که بدان
thereto بدان
thereunto بدان
beam attack تک هواپیمای رهگیری که بازاویه افقی بیش از 54 درجه و کمتر از 531 درجه انجام میشود
thereto attached پسوسته بدان
thereby بدان وسیله
according as چنانکه بدان سان که
whereat که بدان جهت که در انجا
elevation indicator صفحه مدرج درجه طبلک درجه
shoulder patch درجه روی بازوی درجه داران
key-ring حلقهای که بدان کلید می اویزند
key-rings حلقهای که بدان کلید می اویزند
paradoxically بدان سان که باعقیده .....است
poetic justice کامیابی خوبان و شکست بدان
the question referred to above موضوعی که در بالا بدان اشاره شد
that is nothing like it هیچ شباهتی بدان ندارد
fee tail برسد
let alone <idiom> چه برسد به
and certainly not <conj.> چه برسد به
to say nothing of <conj.> چه برسد به
not to speak of <conj.> چه برسد به
not to mention <conj.> چه برسد به
never mind چه برسد به
let [leave] alone <conj.> چه برسد به
much less چه برسد به
still less چه برسد به
assembly 1-زمانی که طول می کشد تا برنامه اسمبلی یک برنامه را ترجمه کند. 2-زمانی که اسمبلر برنامه را از زبان اسمبلی به کد ماشین تبدیل میکند
it was beneath my notice مراعارمی امدازاینکه بدان توجهی کنم
he had no evidence to go upon مدرکی نداشت که بدان متکی شود
nose ring حلقهای که به بینی گاومیزنند تا بدان اورابکشند
it is not pervious to reasonov بدان دسترسی ندارد خردانرانمیتواند دریابد
omnim gatherum مهمانی که همه کس بدان خوانده شود
gate meeting انجمنی که بادادن ورودیه بدان درایند
where no human foot can tread جایی که پای ادمیزاد بدان نمیرسد.
attention برسد به دست
attentions برسد به دست
Heaven help him this time. خدابدادش برسد
near side سمت اسباب که ژیمناست بدان نزدیک میشود
self feeder ماشینی که موادلازمه ازطرف خودش بدان میرسد
hobby کاری که کسی بدان عشق وعلاقه دارد
plowhead چارچوبی که گاو اهن بدان متصل میشده
hobbies کاری که کسی بدان عشق وعلاقه دارد
an accessible place جایی که راه یافتن بدان ممکن است
timberhead انتهای تیر کشتی که طناب بدان اویزند
Let her attend to her work . بگذار بکارش برسد
string board تیر یا تختهای که پلههای سنگین بدان تکیه دارند
phonoscope التی که بدان سیمهای ادوات موسیقی ازموده میشوند
paroli دوبرابر داو بوسیله افزودن پول برده بدان
indo iranian وابسته به بخشی از زبانها....و ایران بدان سخن میگویند
sighting bar ستون درجه ونک مگسک میله ستون درجه دستگاه نشانه روی اموزشی
third-class درجه سوم بلیط درجه 3
superelevation درجه ارتفاع درجه بلندی
third class درجه سوم بلیط درجه 3
multimillionaire میلیونری که ثروتش بچندمیلیون برسد
buff stick بدان پیچیده است و برای پرداخت کردن بکار میبرند
forbidden fruit چیزی که به واسطه ممنوع بودن انسان بدان ارزو میکند
forbidden fruits چیزی که به واسطه ممنوع بودن انسان بدان ارزو میکند
accessibly چنانکه بتوان بدان راه یافت بطور قابل دسترس
over production عمل اوزدن کالایی بیش ازاندازهای که بدان نیازمندی هست
It must be put up to the prime minister . باید بعرض نخست وزیر برسد
iterative process فرآیندی که تکرار میشود تا به شرطی برسد
He's due to arrive at ten. او [مرد] قرار است ساعت ده برسد.
adventitious property دارایی که بطورغیر مستقیم به ارث برسد
render گرافیکی به طوری که طبیعی به نظر برسد
rendered گرافیکی به طوری که طبیعی به نظر برسد
would-be کسیکه دلش میخواهد بمقامی برسد
Wait up! صبر بکن! [تا کسی بیاید یا برسد]
would be کسیکه دلش میخواهد بمقامی برسد
to be long in coming خیلی طولش میدهد تا بیاید [برسد]
his days عمرش نزدیک است به پایان برسد
to be a long time in the coming خیلی طولش میدهد تا بیاید [برسد]
to let it get to that point اجازه دادن که به آنجا [موقعیتی] برسد
renders گرافیکی به طوری که طبیعی به نظر برسد
finallist کسی که درمسابقه به مرحله نهایی برسد
sighting leaf ستون درجه تفنگ یا دستگاه نشانه روی شاخص درجه تفنگ
mumpsimus ایین دیرینه بی معنی که ازروی تعصب بدان بچسبند نادان متعصب
cowlstaff چوبی که دونفر روی شانه حمل کرده وچیزهایی بدان می اویزند
We were afraid lest she should get here too late . ترسیده بودیم که مبادا دیر اینجا برسد.
lip ضربهای که به لبه سوراخ گلف برسد و در ان نیفتد
truncation حذف رقم یک عدد تا به یک طول مشخص برسد
crankpin قسمت استوانهای دسته میل لنگ که میلههای رابط بدان متصل میشود
go cart چارچوب غلتک داری که کودکان دست بدان گرفته راه رفتن میاموزند
the sands are running out مدت ضرب الاجل نزدیک است بپایان برسد
wait up for <idiom> به رختخواب نرفتن تا اینکه کسی برسد یا اتفاقی بیافتد
bridged تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد
bridges تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد
bridge تط ابق اجزای ارتباطی تا اینکه قط ع برق با حداقل برسد
He cannot sit up, much less walk [ to say nothing of walking] . او [مرد] نمی تواند بنشیند چه برسد به راه برود.
It is due to be signed this afternoon . قرار است امروز بعد از ظهر به ا مضاء برسد .
free haul در حمل مصالح ساختمانی به کارگاه حداکثر مسافتی را که کرایه اضافی بدان تعلق نگیردگویند
vives یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
walking chair چارچوب غلتک دار که کودکان دست خود را بدان گرفته راه رفتن می اموزند
Method to my madness <idiom> هدفی که شخصی دارد هر چند دیوانه وار به نظر برسد
necessary line خط یاری که تیم مهاجم بایدبه فاصله چهار تماس به ان برسد
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
perfectionists کسیکه معتقر است که انسان میتواند در اخلاق یا دیانت بحدکمال برسد
perfectionist کسیکه معتقر است که انسان میتواند در اخلاق یا دیانت بحدکمال برسد
assembly line دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
padding حرف یا رقم افزوده برای پر کردن رشته یا بسته تا به طور مورد نظر برسد.
assembly lines دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
pad character حرف اضافی افزوده شده به رشته یا بسته یا فایل تا به اندازه مورد نظر برسد
reentry vehicle مدول یا قسمتی از سفینه فضایی که مجددا بایستی ازجو عبور کند تا به زمین برسد
HE that lies down with dogs must expect to rise with fleas.. <proverb> کسى که با سگها بخوابد بایستى انتظار آن را هم داشته باشد که با یشرات برخیزد.(پسر نوی با بدان بنشست ,خاندان نبوتش گم شد).
Manx وابسته به جزیره انسان لهجهای که در جزیره نامبرده بدان سخن میگویند
peregrin falcon یکجور قوش تیز پرکه قوش بازان بدان دلبستگی دارند
green stick شکستگی استخوان درکودکان بدان گونه که یک سوی استخوان شکسته سو
i take no interest in that هیچ بدان دلبستگی ندارم هیچ از ان خوشم نمیاید
flintiness سختی
tenacity سختی
strictness سختی
terribleness سختی
privation سختی
rigor سختی
intensity سختی
privations سختی
toughness سختی
soreness سختی
grievousness سختی
steeliness سختی
sternness سختی
violence سختی
severity سختی
rigorism سختی
rigorousness سختی
inexorability سختی
rigours سختی
rigour سختی
rigors سختی
adamancy سختی
buckram سختی
roughing سختی
stiffness سختی
adamancy سر سختی
hard lines سختی
inflexibility سختی
impenetrableness سختی
aggravation سختی
difficulty سختی
intenseness سختی
hardship سختی
hardships سختی
rigidity سختی
arduousness سختی
intractability سختی
oppressiveness سختی
difficulties سختی
long suffering سختی کش
intolerableness سختی
intension سختی
inexpiableness سختی
induration سختی
inclemency سختی
implacability سختی
odburacy سختی
duress سختی
astingency سختی
hardily به سختی
austerity سختی
hardiness سختی
heavily به سختی
hardness of water سختی اب
hardness سختی
seriously به سختی
brevet درجه افتخاری دادن فرمان درجه افتخاری
narrow circumstances تنگی سختی
rebound hardness سختی جهشی
depth of hardening zone عمق سختی
softener کاهنده سختی اب
acataposis سختی بلع
irreconcilableness سختی در عقیده
hardenability قابلیت سختی
strain hardness سختی کشی
irreconcilability سختی در عقیده
eburnation عاجی سختی
hardness test ازمایش سختی
permanent hardness سختی دائمی
addle سختی گرفتاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com