English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
They became estranged . They fell out . میانه آنها بهم خورد
Other Matches
they came to a rupture میانه انها بهم خورد
She is not well disposed towards me . She is not on particularly . fricndly terms with me . با من میانه یی ( میانه خوبی ؟ میانه چندانی ) ندارد
She doesn't eat meat, but other than that she'll eat just about anything. او [زن] گوشت نمی خورد اما به غیر از آن او [زن] کلا همه چیز می خورد.
coincidence function پردازش دو یا چند سیگلنال ورودی و خروجی آنها تابع AND آنها باشند
salami technique کلاه برداری کامپیوتری توسط تراکنشهای جدا وکوچک که دنبال کردن آنها وتشخیص آنها مشکل است
managers برنامهای که رکوردها را نگهداری میکند و به آنها دستیابی دارد و آنها را پردازش میکند
manager برنامهای که رکوردها را نگهداری میکند و به آنها دستیابی دارد و آنها را پردازش میکند
regenerated 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerating 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerates 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerate 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
He had a nast fall. بد جوری خورد زمین ( زمین بدی خورد )
lost cluster تعداد شیارهای دیسک که بیت شناسایی آنها خراب شده است . سیستم عامل این ناحیه را علامت گذاری کرده تا توسط فایل استفاده شود ولی داده آنها توسط فایل مشخصی قابل شناسایی نیست
moderating میانه رو
moderate میانه رو
median میانه
middle weight میانه
owl light میانه
moderates میانه رو
mn میانه
frugal میانه رو
mesne میانه
moderated میانه رو
median line میانه
mesocephalic میانه سر
intermedial میانه
tolerable میانه
mean میانه
mezzo میانه
of a middling quality میانه
medium میانه
mediums میانه
middle-of-the-road میانه رو
so-so میانه
temperate میانه رو
soberly میانه رو
fairish میانه
sober میانه رو
allegretto a میانه
mesosomatic میانه تن
intermediate میانه
meant میانه
meanest میانه
meaner میانه
center piece میانه
middle میانه میدان
Middle West باختر میانه
the middle finger انگشت میانه
golden mean میانه روی
middles میانه میدان
moderateness میانه روی
temperateness میانه روی
temperance میانه روی
waist میانه ناو
intermedium میانه گیر
passably بطور میانه
tolerably بطور میانه
halfway line خط میانه زمین
halfback بازیکن میانه
intermediately بطور میانه
moderately بطور میانه
moderation میانه روی
normal میانه متوسط
waists میانه ناو
intermediate frequency فرکانس میانه
averages میانه متوسط
to split the d. میانه را گرفتن
moderate میانه رو مناسب
mean radius شعاع میانه
middlings ارد میانه
moderates میانه رو مناسب
average radius شعاع میانه
moderated میانه رو مناسب
mediaeval ages قرنهای میانه
mesolithic میانه سنگی
medial میانه متوسط
bathyal میانه ژرفی
medium frequency فرکانس میانه
mesokurtic میانه پهنا
meaner میانه متوسط
mean میانه متوسط
average میانه متوسط
mesopic vision دید میانه
moderating میانه رو مناسب
averaged میانه متوسط
meanest میانه متوسط
averaging میانه متوسط
middle course میانه روی
punch-up زد و خورد
encounters زد و خورد
ate خورد
passage of arms زد و خورد
prize fighting زد و خورد
feedback پس خورد
encountered زد و خورد
encounter زد و خورد
encountering زد و خورد
engagements زد و خورد
engagement زد و خورد
punch-ups زد و خورد
feeds خورد
feed خورد
mean متوسط میانه روی
interposition دخالت میانه گیری
meaner متوسط میانه روی
embroiling میانه برهم زدن
meanest متوسط میانه روی
ambivert ادم معتدل و میانه رو
embroils میانه برهم زدن
to set two men at variance میانه دو کس رابهم زدن
scholastic theology الهیات قرنهای میانه
embroil میانه برهم زدن
bigeneric میانه یا حد وسط دوجنس
embroilment میانه بهم زنی
embroiled میانه برهم زدن
face up feed خورد رو به بالا
in-fighting زد و خورد از فاصلهی کم
pulverizer خورد کننده
parallel feed خورد موازی
cross feed خورد متقابل
eating خورد و خوراک
card feed خورد کارت
pin feed خورد سنجاقی
feedback circuit مدار پس خورد
regulating slack خورد دادن
face down feed خورد رو به پایین
waterline خط بر خورد اب باکشتی
passage at arms زدو خورد
melec زدو خورد
self absorbed در خورد فرورفته
to sinister in خورد رفتن
to rub a thing in چیزیرا خورد
he partook of fare ازخوراک ما خورد
he drank himself to death خورد که مرد
feedback باز خورد
the timber warped تیرپیچ خورد
squish خورد کردن
misfeed سوء خورد
drank خورد سرکشید
drank نوشابه خورد
drank عرق خورد
it ran into ten editions ده چاپ خورد
to keep in with any one با کسی میانه خوب داشتن
We are on very friendly terms . میانه ماخیلی گرم است
mediaevalism رسم ها وعقیدههای قرون میانه
To try to effect a reconciliation . between two people . میانه دونفرراگرفتن ( آشتی دادن )
To set two people against each other . To stir up bad blood between tow persons. میانه دونفررا بهم زدن
centrist wing طرفدار جناح میانه رو [سیاست]
middleman نفر وسط صف ادم میانه رو
middlemen نفر وسط صف ادم میانه رو
to split the difference میانه را گرفتن مصالحه کردن
middle body قسمت میانه ناو یا کشتی
diner کسی که شام می خورد
diners کسی که شام می خورد
overwhelming خورد کننده پرقدرت
It melts in the mouth. مثل آب مشروب می خورد
a dog in the manger <idiom> نه خود خورد نه کس دهد
overwhelmingly خورد کننده پرقدرت
The stone struch me on the face. سنگ خورد به صورتم
it is quite another story now ان دفتر را گاو خورد
He sprained (twisted) his ankle. پایش پیچ خورد
It wI'll pass off without one single incident آب از آب تکان نخواهد خورد
eating disorder اختلال خورد و خوراک
the ship was snagged کشتی بچیزی خورد
He fell on his face. با صورت خورد زمین
It is of no use to me. I have no use for it. بدرد من نمی خورد
He is good for nothing. به هیچ دردنمی خورد
My head hit the wall. سرم خورد به دیوار
At the beginning of the month (year). سرش ؟ بسنگ خورد
She had three bowls of soup. سه کاسه سوپ خورد
he sprained his ankle قوزکش پیچ خورد
I am in a good mood today. حالش بهم خورد
I don't believe that ... چشمم آب نمی خورد که ...
the ship struck a arock کشتی بسنگ خورد
whang صدای بر خورد دو جسم
THere is not even a ripple in the water . <proverb> آب از آب تکان نمى خورد .
he wrenched his ankle قوزکش پیچ خورد
warfare نزاع زدو خورد
I don't expect that ... چشمم آب نمی خورد که ...
sea king دزد دریایی اسکاندیناوی درقرنهای میانه
barytone کلمهای که اخران بی تکیه است میانه
interceded میانجی شدن میانه گیری کردن
pavis سپربزرگی که در قرنهای میانه بکارمیبرندوسرتاپارامی پوشانید
averaging میانه قرار دادن میانگین گرفتن
intercede میانجی شدن میانه گیری کردن
averages میانه قرار دادن میانگین گرفتن
intercedes میانجی شدن میانه گیری کردن
interceding میانجی شدن میانه گیری کردن
averaged میانه قرار دادن میانگین گرفتن
average میانه قرار دادن میانگین گرفتن
Appearances are deceptive. فریب ظاهر رانباید خورد
he was given 0 lashes بیست ضربه شلاق خورد
abstemious ممسک در خورد ونوش و لذات
He is as cool as a cucumber. <idiom> آب تو دلش تکان نمی خورد.
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
He eats bread at the ruling market price. <proverb> نان را به نرخ روز مى خورد .
You're a pain in the neck! اعصاب آدم را خورد می کنی!
pain in the neck آدم [چیز] اعصاب خورد کن
She eats extraordinary quantities. او [زن] مقدار فوق العاده ای را می خورد.
it puckered up in sewing درضمن دوختن چین خورد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com