English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (36 milliseconds)
English Persian
panic هراس وحشت زده کردن
panicked هراس وحشت زده کردن
panicking هراس وحشت زده کردن
Other Matches
frights هراس وحشت
fright هراس وحشت
scare هراس کردن
scaring هراس کردن
scares هراس کردن
scared هراس کردن
terrify وحشت زده کردن
terrified وحشت زده کردن
gally وحشت زده کردن
horrifies وحشت زده کردن
horrify وحشت زده کردن
terrifies وحشت زده کردن
horrifying وحشت زده کردن
horrified وحشت زده کردن
terrifying وحشت زده کردن
to put the fear of God into somebody کسی را وحشت زده کردن
overawes خیلی وحشت زده کردن
overawing خیلی وحشت زده کردن
overawed خیلی وحشت زده کردن
overawe خیلی وحشت زده کردن
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
to escape with nothing more than/just a fright از دست چیزی فقط با وحشت فرار کردن
undeterred <adj.> بی هراس
alarm هراس
phobias هراس
alarmingly هراس
phobia هراس
alarmed هراس
funk هراس
alarms هراس
feeze هراس
apprehension هراس دستگیری
shocks هراس ناگهانی
Don't panic! هراس نکن!
feared هراس ترسیدن
fearing هراس ترسیدن
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
fear هراس ترسیدن
alarum اشوب هراس
fears هراس ترسیدن
shocked هراس ناگهانی
phobic reactions واکنشهای هراس
shock هراس ناگهانی
alarmism هراس افرینی
cuse of a مایه هراس
basophobia هراس از ایستادن
apprehensions هراس دستگیری
basophobia هراس ازراه رفتن
claustrophobia هراس از مکانهای بسته
xenoglossophobia هراس از زبانهای بیگانه
erythrophobia هراس از سرخ شدن
agoraphobia هراس از مکانهای باز
aichmophobia هراس از اشیای نوک تیز
amaxophobia هراس ازمسافرت با وسایل نقلیه
apprehensiveness هراس وسوسه- زود فهمی سرعت انتقال
dread وحشت
abhorrence وحشت
frights وحشت
panicking وحشت
fright وحشت
dismalness وحشت
fear وحشت
awless بی وحشت
awfulness وحشت
fray وحشت
jitters وحشت
frays وحشت
frayed وحشت
dreading وحشت
awed وحشت
dreads وحشت
fearing وحشت
feared وحشت
funk وحشت
gris وحشت
panic وحشت
panicked وحشت
awe وحشت
fears وحشت
trepidation وحشت
to keep somebody in suspense <idiom> کسی را در حالت هراس گذاشتن [چونکه نمی داند چه پیش خواهد آمد]
cuse of a موجب وحشت
terror وحشت بلا
pavor nocturnus وحشت شبانه
requiem نماز وحشت
dismay وحشت زدگی
requiems نماز وحشت
dismayed وحشت زدگی
dismaying وحشت زدگی
strike with terror وحشت زده
horror-struck وحشت زده
fear of the future وحشت از آینده
aghast وحشت زده
fear prayer نماز وحشت
horror struck وحشت زده
struck with teror وحشت زده
dismays وحشت زدگی
terrors وحشت بلا
panic stricken وحشت زده
awestruck وحشت زده
affright وحشت زده
alarum بیم و وحشت
morbid وحشت اور
horror وحشت مورمور
horrors وحشت مورمور
forlornness وحشت یاس
awestricken وحشت زده
panic struck وحشت زده
frightened وحشت زده
jittery وحشت زده و عصبی
appalled وحشت زده شدن
appallingly وحشت زده شدن
startle وحشت زده شدن
horrendous ترسناک وحشت اور
startled پرش وحشت زدگی
appall وحشت زده شدن
startled وحشت زده شدن
startles وحشت زده شدن
appal وحشت زده شدن
startle پرش وحشت زدگی
startles پرش وحشت زدگی
appals وحشت زده شدن
heart skip a beat <idiom> وحشت زده یا بر آشفتن
gruesomely چنانکه وحشت اورد
terrible وحشت اور ترسناک
alarms بیم و وحشت ساعت زنگی
creepy وحشت زده غیر عادی
gast وحشت جانور بدون اولاد
alarm بیم و وحشت ساعت زنگی
My hair stood on end . مو بر بدنم راست شد ( از وحشت وغیره )
gruesome وحشت اور نفرت انگیز
alarmingly بیم و وحشت ساعت زنگی
alarmed بیم و وحشت ساعت زنگی
stage fright وحشت حاصله در اثر فهوردر صحنه نمایش
He had the air of a frightened(scared)child. حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود
boggle دراثر امری ناگهان وحشت زده وناراحت شدن
shell shock اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
shell-shock اختلال روحی در اثر صدای افنجار نارنجک وامثال ان وحشت واضطراب حاصله ازصدای انفجار
terrorism عقیده به لزوم ادمکشی و ایجاد وحشت دربین مردم و یا سیستم فکری یی که هر نوع عملی را برای رسیدن به اهداف سیاسی جایز می داند
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
awesome وحشت اور ترس اور
planet struck وحشت زده ستاره زده
planet stricken وحشت زده ستاره زده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
sterilised گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com