Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
to e. a person an a subject
کسی را در موضوعی راهنمایی کردن
Other Matches
lobbied
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobby
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbies
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
marshals
راهنمایی کردن با
misguide
بد راهنمایی کردن
marshaling
راهنمایی کردن با
guided
راهنمایی کردن
guide
راهنمایی کردن
marshalled
راهنمایی کردن با
marshal
راهنمایی کردن با
instruction
راهنمایی کردن
directing
راهنمایی کردن
airt
راهنمایی کردن
instructions
راهنمایی کردن
heralded
راهنمایی کردن
heralding
راهنمایی کردن
heralds
راهنمایی کردن
conduce
راهنمایی کردن
guides
راهنمایی کردن
marshaled
راهنمایی کردن با
herald
راهنمایی کردن
To raise a question . To bring up a matter .
موضوعی رامطرح کردن
to grasp an idea
موضوعی رادرک کردن
to touch upon
[a topic]
ذکر کردن
[موضوعی]
to approach
[a topic]
ذکر کردن
[موضوعی]
To follow up (trace) a matter (case).
موضوعی را دنبال کردن
guide
راهنمایی کردن غلاف
guides
راهنمایی کردن غلاف
misdirect
راهنمایی غلط کردن
leads
رهبری کردن راهنمایی
guided
راهنمایی کردن غلاف
misdirecting
راهنمایی غلط کردن
lead
رهبری کردن راهنمایی
misdirected
راهنمایی غلط کردن
instruct
اموختن به راهنمایی کردن
redirect
دوباره راهنمایی کردن
redirected
دوباره راهنمایی کردن
redirecting
دوباره راهنمایی کردن
redirects
دوباره راهنمایی کردن
instructs
اموختن به راهنمایی کردن
instructing
اموختن به راهنمایی کردن
instructed
اموختن به راهنمایی کردن
misdirects
راهنمایی غلط کردن
to rule on something
حکم کردن در موضوعی
[قانون]
to sit
درباره موضوعی جلسه کردن
nial a line to the counter
کذب موضوعی را ثابت کردن
to over a subject
موضوعی را با خنده بحث کردن
To deliberately fudge the issue . To gloss it over .
موضوعی را ماست مالی کردن
To discuss a question with someone .
موضوعی را با کسی مطرح کردن
pilot
راهنمای ناو راهنمایی کردن
direct
مستقیم راست راهنمایی کردن
beacons
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
directs
مستقیم راست راهنمایی کردن
guides
راهنمایی کردن تعلیم دادن
beacon
باچراغ یانشان راهنمایی کردن
guided
راهنمایی کردن تعلیم دادن
piloted
راهنمای ناو راهنمایی کردن
directed
مستقیم راست راهنمایی کردن
guide
راهنمایی کردن تعلیم دادن
pilots
راهنمای ناو راهنمایی کردن
to backtrack
<idiom>
<verb>
نقض کردن
[موضوعی در مقابل حریف]
to row back
<idiom>
<verb>
نقض کردن
[موضوعی در مقابل حریف]
to argue the case for
[against]
something
بطرفداری از
[برضد ]
موضوعی استدلال کردن
to paint a rosy picture of something
امیدوارانه به چیزی
[موضوعی]
نگاه کردن
submission
موضوعی رابه داوری ارجاع کردن
rogatory commission
موضوعی را ازمحکمهای به دادگاه دیگراحاله کردن
to argue for
[against]
something
بطرفداری از
[برضد ]
موضوعی استدلال کردن
dismiss
منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismisses
منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
dismissing
منفصل کردن موضوعی را مختومه کردن
to linger on a subject
روعی موضوعی درنگ کردن یامعطل شدن
talk out
بوسیله بحث شفاهی موضوعی را روشن کردن
to bow in or out
با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
call time
تام یک دقیقهای مربی برای راهنمایی کردن بازیگران
steers
راهنمایی کردن هدایت کردن
steered
هدایت کردن راهنمایی کردن
steers
هدایت کردن راهنمایی کردن
cue
: اشاره کردن راهنمایی کردن
steer
هدایت کردن راهنمایی کردن
cues
: اشاره کردن راهنمایی کردن
ushering
راهنمایی کردن یساولی کردن
steered
راهنمایی کردن هدایت کردن
usher
راهنمایی کردن یساولی کردن
ushered
راهنمایی کردن یساولی کردن
ushers
راهنمایی کردن یساولی کردن
lead
راهنمایی کردن هدایت کردن
steer
راهنمایی کردن هدایت کردن
leads
راهنمایی کردن هدایت کردن
make a diplomatic representation
به دولتی تذکر دادن یا توجه دولتی را به موضوعی جلب کردن
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
haze
موضوعی
pointlessness
بی موضوعی
topical
موضوعی
thematic
موضوعی
locals
موضوعی
local
موضوعی
steerage
راهنمایی
a piece of advice
یک راهنمایی
orientation
راهنمایی
leading
راهنمایی
admonition
راهنمایی
orientating
راهنمایی
instructions
راهنمایی
orientates
راهنمایی
instruction
راهنمایی
orientate
راهنمایی
guidance
راهنمایی
mistake of fact
اشتباه موضوعی
subject index
فهرست موضوعی
To let the cat out of the bag . To spI'll the beans . To give the game away .
موضوعی را لو دادن
subject schedule
برنامه موضوعی
ignorance of fact
جهل موضوعی
a sensitive subject
[topic]
موضوعی حساس
pilotage
راهنمایی کشتی
misdirection
راهنمایی غلط
lead
: راهنمایی رهبری
leads
: راهنمایی رهبری
admonitions
تذکر راهنمایی
guidable
قابل راهنمایی
aim
مراد راهنمایی
aimed
مراد راهنمایی
aims
مراد راهنمایی
educational guidance
راهنمایی اموزشی
main
ی تر راهنمایی میکند
indication signs
علایم راهنمایی
intelligence office
دفتر راهنمایی
redirection
راهنمایی مجدد
traffic signal
چراغ راهنمایی
traffic light
چراغ راهنمایی
traffic lights
چراغ راهنمایی
a quick word of advice
یک راهنمایی کوچک
lightest
چراغ راهنمایی
lighted
چراغ راهنمایی
light
چراغ راهنمایی
vocational guidance
راهنمایی شغلی
ventilation
بادگیری طرح موضوعی
have to do with
<idiom>
پیرامون موضوعی بودن
extra-
موضوعی که زیادی است
object oriented graphics
نگاره سازی موضوعی
extra
موضوعی که زیادی است
The subject under discrssion .
موضوعی که مطرح نیست
extras
موضوعی که زیادی است
a matter of relative importance
موضوعی با اهمیت نسبی
put (something or someone) out of one's head (mind)
<idiom>
به موضوعی فکر نکردن
directional
وابسته به راهنمایی و هدایت
leading question
پرسش راهنمایی کننده
road traffic offences
جرائم راهنمایی و رانندگی
vehicle registration office
اداره راهنمایی و رانندگی
department of motor vehicles
[DMV]
[American E]
اداره راهنمایی و رانندگی
child guidance clinic
درمانگاه راهنمایی کودک
lead out of danger
با راهنمایی از خطر رهانیدن
leading questions
پرسش راهنمایی کننده
ring a bell
<idiom>
یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
the question referred to above
موضوعی که در بالا بدان اشاره شد
To emborider(embellish) a subject .
به موضوعی شاخ وبرگ دادن
To smell out something.
از موضوعی بو بردن (اطلاع یافتن )
object oriented programming language
زبان برنامه نویسی موضوعی
rule
[on something]
دستور
[در]
[مورد]
[برای]
موضوعی
To drag out an affair . To go on and on .
موضوعی را کش دادن
[بدرازا کشاندن]
rule
[on something]
حکم
[در]
[مورد]
[برای]
موضوعی
Turn left at the traffic lights.
از چراغ راهنمایی به دست چپ بپیچید.
Road signs
علائم راهنمایی و رانندگی جاده
guidance
راهنمای طرح ریزی راهنمایی
seminar
جلسه بحث وتحقیق در اطراف موضوعی
expert
شخصی که درباره موضوعی بسیار می داند
experts
شخصی که درباره موضوعی بسیار می داند
ignorance of the face is a good defence
جهل موضوعی دفاع محسوب میشود
to backtrack
<idiom>
<verb>
عقب کشیدن
[از موضوعی در مقابل حریف]
superfix
تکرار مرتب ومداوم موضوعی درسخن
to harp on a subject
زیادموضوعی راطول دادن به موضوعی چسبیدن
seminars
جلسه بحث وتحقیق در اطراف موضوعی
to get a general idea of something
فهمیدن موقعیتی
[موضوعی]
به طور کلی
to row back
<idiom>
<verb>
عقب کشیدن
[از موضوعی در مقابل حریف]
advisory system
سیستم خبرهای که کاربر را راهنمایی میکند
character guidance
راهنمایی و مشاوره با افراد سخنرانی مذهبی
point of honour
موضوعی که شرف ادمی وابسته بان است
When wI'll the matter come up for discussion ?
موضوعی را کی برای بحث مطرح خواهند کرد ؟
electronic
موضوعی که عنوان چند رسانهای را شرح میدهد
commenting
نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
instruction
راهنمایی دستورالعمل دادن تعلیم اموزش نظامی
comment
نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
commented
نکات کمکی در برنامه برای راهنمایی کاربر
instructions
راهنمایی دستورالعمل دادن تعلیم اموزش نظامی
point duty
نگهبانی مامور راهنمایی عبورومرورکه درنقطهای می ایستد
pillotage
وجوهی که بابت راهنمایی کشتی وصول میشود
to put somebody in a backwater
کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن
[اصطلاح مجازی]
to put
[throw]
[toss]
somebody on to the scrap heap
کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن
[اصطلاح مجازی]
to put somebody on the back burner
کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن
[اصطلاح مجازی]
terminator
موضوعی در لیست داده که انتهای فایل را نشان میدهد
to shunt somebody aside
کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن
[اصطلاح مجازی]
compliance index
شاخص نشان دهنده قابلیت پیروی از علایم راهنمایی
to drag in a subject
موضوعی رابدون انکه ضرورت داشته باشد بمیان اوردن
selector
وسیله مکانیکی که به کاربر امکان انتخاب تابع یا موضوعی را میدهد
selectors
وسیله مکانیکی که به کاربر امکان انتخاب تابع یا موضوعی را میدهد
cognizance
ابلاغ رسمی حق یا اختیارقانونی برای تعقیب موضوعی از مجاری قضائی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com