Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English
Persian
gofer
کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
gofers
کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
gophers
کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
Other Matches
pone
کسیکه ورق بازی رابر میزند
to rack rent
حداکثر اجاره رابر ملکی بستن
pie chart
نمودار کلوچهای
pork pie
کلوچهای که دارای قیمه گوشت خوک باشد
pork pies
کلوچهای که دارای قیمه گوشت خوک باشد
wedding cake
کلوچهای که در عروسی به مهمانان میدهند و برای دوستانی ....میفرستند
resurection pie
کلوچهای که از ریزههای خوراک مانده از پیش درست کنند
cube
هرچیزی بشکل مکعب بشکل مکعب دراوردن
cubes
هرچیزی بشکل مکعب بشکل مکعب دراوردن
amid
درمیان
altern
یک درمیان
in between
درمیان
midst
درمیان
alternated
یک درمیان
alternate
یک درمیان
twixt
درمیان
tween
درمیان
between
درمیان
amidst
درمیان
betwixt
درمیان
alternates
یک درمیان
interlucent
درمیان درخشنده
among
درمیان درزمرهء
enclosing
درمیان گذاشتن
encloses
درمیان گذاشتن
amid ships
درمیان کشتی
enclose
درمیان گذاشتن
affiliates
درمیان خودپذیرفتن
every other day
یک روز درمیان
triple space
دو خط درمیان کردن
interject
درمیان انداختن
interjected
درمیان انداختن
every other d.
یک روز درمیان
Every three days .
سه روز درمیان
double space
یک خط درمیان نوشتن
Every other day . On alternate days .
یکروز درمیان
affiliating
درمیان خودپذیرفتن
interjects
درمیان انداختن
interjecting
درمیان انداختن
Among the people .
درمیان مردم
affiliated
درمیان خودپذیرفتن
amidships
درمیان کشتی
affiliate
درمیان خودپذیرفتن
d. about
یک روز درمیان
mediating
درمیان واقع شدن
to stand across the road
درمیان جاده ایستادن
across
ازاین سو بان سو درمیان
alternates
یک درمیان امدن متناوب
mediates
درمیان واقع شدن
medially
چنانکه درمیان باشد
cross file
یک درمیان در دو جهت قراردادن
alternate
یک درمیان امدن متناوب
adopts
درمیان خود پذیرفتن
adopting
درمیان خود پذیرفتن
alternated
یک درمیان امدن متناوب
mediated
درمیان واقع شدن
mediate
درمیان واقع شدن
midship
واقع درمیان کشتی
adopt
درمیان خود پذیرفتن
intermediate
درمیان اینده مداخله کننده
break-in
درمیان صحبت کسی دویدن
pierglass
اینه قدی درمیان دوپنجره
interscholastic
واقع شونده درمیان اموزشگاه ها
mediated
واقع درمیان غیر مستقیم
mediate
واقع درمیان غیر مستقیم
break in
درمیان صحبت کسی دویدن
break-ins
درمیان صحبت کسی دویدن
in
:درمیان گذاشتن جمع کردن
mediates
واقع درمیان غیر مستقیم
epenthesis
الحاق حرفی درمیان کلمه
storage interleaving
درمیان انباره جای دادن
in-
:درمیان گذاشتن جمع کردن
epizootic
منتشر شونده درمیان جانوران
mediating
واقع درمیان غیر مستقیم
bass viol
ویالن بزرگ بم که درمیان زانوهاگذاشته شود
to get in a word edgeways
سخنی درمیان حرف ادم پرگوپراندان
to put in
درمیان اوردن نقل قول کردن
to run the gauntlet
درمیان دوردیف ازمردم گرفتارشدن وازدوسوازاردیدن
ruderal
روینده درمیان مواد پوسیده وفاسد
endobiotic
زیست کننده درمیان بافتهای میزبان خود
extensiontable
میزی که میتوان دوطرف انراکشیدوقسمتی درمیان ان گذاشت
triggerman
ادمکش سریع العمل درمیان جماعت اوباش
pyrenran
وابسته به کوهای PYRENEES درمیان فرانسه و اسپانی
intervale
پارچهای از زمین پست درمیان تپههای یا در کناررودها
intra
پیشوند بمعنی در داخل ودرتوی و در درون و درمیان
intercurrent
مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
quadrages imal
وابسته به چله روزه وپرهیزکه درمیان نصارامعمول است
intercurreace
مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
canoness
زنی که درمیان جامعه مذهبی یادانشکدهای با سایراهل ان زندگی کند
to knit peace between nations
ملت هاراباهم اشتی دادن صلح درمیان ملل منعقدکردن
water plate
بشقابی که ته ان دو طبقه وبرای انست که اب گرم درمیان ان بریزند...نگاه دارند
bran pie
فرف بزرگ پراز سبوس که اسباب بازیهایی درمیان ان پنهان می کنند
floriform
بشکل گل
arundinaceous
بشکل نی
in the shape of
بشکل
ungulate
بشکل سم
in the light of
بشکل
hoofs
بشکل سم
hoof
بشکل سم
pinnately
بشکل پر
caprine
بشکل بز
campanulate
بشکل زنگ
crossways
بشکل ضرب در
broaching
بشکل مته
convexty
بشکل محدب
racemose
بشکل خوشه
broach
بشکل مته
ridgeways
بشکل خرپشته
tragically
بشکل تراژدی
sheaflike
بشکل تیردان
shaper
بشکل در اورنده
diagrammatically
بشکل هندسی
awl shaped
بشکل درفش
dendroid
بشکل درخت
baculiform
بشکل میله
cordate
بشکل قلب
formed
بشکل دراوردن
arboraceous
بشکل درخت
aqua
محلولی بشکل اب
cruciform
بشکل صلیب
cuculiform
بشکل فاخته
shaped
بشکل درامده
ridgewise
بشکل خرپشته
rotiform
بشکل چرخ
scincoid
بشکل سقنقر
decimally
بشکل اعشار
semicircular
بشکل نیمدایره
fashion
بشکل در اوردن
fashioned
بشکل در اوردن
fashioning
بشکل در اوردن
fashions
بشکل در اوردن
nebulous
بشکل ابر
butterfly
بشکل پروانه
forms
بشکل دراوردن
crossways
بشکل صلیب
aliform
بشکل بال
actinomorphous
بشکل شعاعی
actinomorphic
بشکل شعاعی
broached
بشکل مته
broaches
بشکل مته
like
بشکل یاشبیه
liked
بشکل یاشبیه
likes
بشکل یاشبیه
butterflies
بشکل پروانه
aciform
بشکل سوزن
cylindrically
بشکل استوانه
tee
هر چیزی بشکل T
triangular
بشکل مثلث
quadrant gularly
بشکل چهارگوش
squarely
بشکل چهارگوش
hamate
بشکل قلاب
lick into shape
بشکل در اوردن
vinal
بشکل شراب
lyrically
بشکل غزل
fugitively
بشکل فراری
vegetably
بشکل سبزی
obcordate
بشکل دل وارونه
sickle
بشکل داس
wedgy
بشکل گوه
ibex
بشکل بزکوهی
teed
هر چیزی بشکل T
teeing
هر چیزی بشکل T
tees
هر چیزی بشکل T
lunate
بشکل هلال
liquidly
بشکل مایع
hooky
بشکل قلاب
crosswise
بشکل ضرب در
crosswise
بشکل صلیب
in intaglio
بشکل کنده
shaped like an apple
بشکل سیب
in a narrative style
بشکل روایت
sickles
بشکل داس
tubby
بشکل وان
stpular
بشکل خال
fiddle headed
بشکل سرویولون
enigmatize
بشکل معمادراوردن
fastigiate
بشکل مخروط
spikelike
بشکل میخ
spheral
بشکل دایره
styliform
بشکل قلم
sigmate
بشکل حرف S
distributively
بشکل توزیع
three square
بشکل مثلث
ungulate
بشکل ناخن
tympanic
بشکل طبل
forkedly
بشکل چنگال
form
بشکل دراوردن
editorially
بشکل سرمقاله
squamation
بشکل فلس
stelliform
بشکل ستاره
ovally
بشکل بیضی
jellify
بشکل لرزانک در اوردن
cross bracing
مهاربندی بشکل مثلث
pseudomorphism
تحول بشکل کاذب
gelatination
تبدیل بشکل ژلاتین
encrust
بشکل پوسته در اوردن
digitation
انشعاب بشکل پنجه
fungiform
بشکل قارچ وسماروغ
m
هر چیزی بشکل حرف
lyrate
بشکل چنگ یا بربط
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com