English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 58 (7 milliseconds)
English Persian
cry baby نی نی کوچولو
Search result with all words
baby sitter بچه نگهدار
baby-sitter بچه نگهدار
baby-sitters بچه نگهدار
baby sit بچه داری کردن
baby sit از بچه نگاهداری کردن
baby-sat بچه داری کردن
baby-sat از بچه نگاهداری کردن
baby-sit بچه داری کردن
baby-sit از بچه نگاهداری کردن
baby-sits بچه داری کردن
baby-sits از بچه نگاهداری کردن
baby-sitting بچه داری کردن
baby-sitting از بچه نگاهداری کردن
baby بچه
baby کودک
baby طفل
baby نوزاد
baby مانندکودک رفتار کردن
baby نوازش کردن
baby شیرخواره
baby اسب دوساله
baby boom پرزائی
baby converter مبدل کوچک
baby farm محل نگهداری کودکان
baby house عروسک خانه
baby linen قنداق
baby siphon سیفون کمکی که در هوابند ابی بکار میرود
baby split وضعی که میلههای 2 و 7 یا3 و 01 بولینگ باقی می ماند
blue baby طفلی مبتلا به یرقان ازرق
bonus baby بازیگر با پیش پرداخت زیاد
eye baby تصویر شخص در مردمک چشم
eye baby دیگری که به او نگاه میکند
rag baby عروسک کهنهای
the baby takes notice بچه ملتفت است
the baby takes notice بچه می فهمد
the baby takes notice بچه باهوش است
baby carriage کالسکهی بچه
baby carriage صندلی چرخدار بچه
baby carriages کالسکهی بچه
baby carriages صندلی چرخدار بچه
baby doll لباسزیر
baby buggy کالسکه بچه
baby-minder شخصیکهدر منزلخود از بچههایی که والدین شاغل دارند پرستاری میکند
baby-talk زبان بچهگانه
test-tube baby بچهایکهخارجازرحممادررشدکند
The baby is restless. نوزاد بی تابی می کند
The baby spat out the pI'll. نوزاد قرص را تف کرد بیرون
The child [kid,baby] has taken after her mother. بچه به مادرش رفته.
To wean a baby. بچه ای را از شیر گرفتن
The baby was kicking and scraming . نوزاد لگه می انداخت وفریاد می کشید
The baby is there months old . نوزاد سه ماهه است
throw the baby out with the bathwater <idiom> (تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
Do you charge for the baby? آیا برای بچه ها هم پول میگیرید؟
I am thinking of baby number two as I am not getting any younger. من به فکر داشتن کودک شماره دو هستم چون من که جوانترنمی شوم .
to sleep like a baby <idiom> مثل نوزاد راحت و بی دغدغه خوابیدن
It's pretty hard to be in a bad mood around a fivemonth old baby. ناراحت بودن در کنار یک نوزاد پنج ماهه کار سختی است.
to get rid of a baby بچه اش را برایش انداختن [اصطلاح روزمره]
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com