English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 221 (13 milliseconds)
English Persian
accomplish به انجام رساندن
bring inbeing به انجام رساندن
carry out به انجام رساندن
execute به انجام رساندن
fulfill [American] به انجام رساندن
make a reality به انجام رساندن
put into practice به انجام رساندن
put into effect به انجام رساندن
bring into being به انجام رساندن
actualise [British] به انجام رساندن
actualize به انجام رساندن
carry ineffect به انجام رساندن
implement به انجام رساندن
put ineffect به انجام رساندن
put inpractice به انجام رساندن
carry into effect به انجام رساندن
make something happen به انجام رساندن
Search result with all words
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
whip up <idiom> به راحتی وسریع به انجام رساندن
no sweat <idiom> بیتعارف ،به آسانی به انجام رساندن
to work it <idiom> چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
Other Matches
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
automates نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automate نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
robots وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robot وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
gurantee عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
understands رساندن
understand رساندن
supplying رساندن
bringing رساندن به
supply رساندن
implying رساندن
supplied رساندن
implies رساندن
imply رساندن
convey رساندن
conveyed رساندن
conveying رساندن
conveys رساندن
bring رساندن به
brings رساندن به
queries 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
query 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
querying 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queried 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
to bring to an end به پایان رساندن
to put a period to بپایان رساندن
to d. to and end بپایان رساندن
catering اذوقه رساندن
knock-up بپایان رساندن
caters اذوقه رساندن
implies مطلبی را رساندن
to go to with بپایان رساندن
imply مطلبی را رساندن
to bring a bout بوقوع رساندن
implying مطلبی را رساندن
to bring to a termination بپایان رساندن
conclude بپایان رساندن
concludes بپایان رساندن
harms اسیب رساندن
profit فایده رساندن
profited فایده رساندن
to deliver a message پیغامی را رساندن
profits فایده رساندن
to carry through بپایان رساندن
hone به کمال رساندن
benefiting :فایده رساندن
harming اسیب رساندن
harmed اسیب رساندن
to bring to an issve به نتیجه رساندن
to bring to pass بوقوع رساندن
to bring to the proof به تجربه رساندن
benefit :فایده رساندن
benefited :فایده رساندن
knock up بپایان رساندن
knock-ups بپایان رساندن
harm اسیب رساندن
to carry to excess بحدافراط رساندن
consummated بپایان رساندن
consummates بپایان رساندن
consummating بپایان رساندن
forward فرستادن رساندن
mar اسیب رساندن
intimating مطلبی را رساندن
intimates مطلبی را رساندن
intimated مطلبی را رساندن
intimate مطلبی را رساندن
marred اسیب رساندن
hurt ازار رساندن
hurting ازار رساندن
murders به قتل رساندن
consummate بپایان رساندن
martyr به شهادت رساندن
martyrs به شهادت رساندن
run out (of something) <idiom> به پایان رساندن
kill بقتل رساندن
kill به قتل رساندن
forwarded فرستادن رساندن
kills بقتل رساندن
kills به قتل رساندن
follow through <idiom> به پایان رساندن
do away with <idiom> به پایان رساندن
murdering به قتل رساندن
murdered به قتل رساندن
terminate بپایان رساندن
terminated بپایان رساندن
terminates بپایان رساندن
minimised به حداقل رساندن
minimises به حداقل رساندن
minimising به حداقل رساندن
minimize به حداقل رساندن
minimized به حداقل رساندن
minimizes به حداقل رساندن
minimizing به حداقل رساندن
to have signed به امضا رساندن
to have approved به تصویب رساندن
to get done with بپایان رساندن
cater اذوقه رساندن
signal با اشاره رساندن
signaled با اشاره رساندن
signalled با اشاره رساندن
murder به قتل رساندن
hurts ازار رساندن
to top off بپایان رساندن
to see through به پایان رساندن
to see out به پایان رساندن
to put to proof به تجربه رساندن
to push through بپایان رساندن
catered اذوقه رساندن
slay به قتل رساندن
supplied رساندن دادن به
finalised بپایان رساندن
finalises بپایان رساندن
finalising بپایان رساندن
finalize بپایان رساندن
finalized بپایان رساندن
finalizes بپایان رساندن
finalizing بپایان رساندن
put to death به قتل رساندن
put through به نتیجه رساندن
supply رساندن دادن به
supplying رساندن دادن به
slaying به قتل رساندن
slays به قتل رساندن
overdid بحدافراط رساندن
overdo بحدافراط رساندن
completing بانجام رساندن
overdoes بحدافراط رساندن
overdoing بحدافراط رساندن
completes بانجام رساندن
completed بانجام رساندن
complete بانجام رساندن
play out بپایان رساندن
get over به پایان رساندن
to get oven به پایان رساندن
get done with به پایان رساندن
follow out بانجام رساندن
exponentiation به توان رساندن
exponentiation بتوان رساندن
endamage اسیب رساندن
conveyable قابل رساندن
cause to sustain a loss زیان رساندن به
bring to pass به وقوع رساندن
get through به پایان رساندن
outwork بانجام رساندن
maximization بحداکثر رساندن
imbody جا دادن رساندن
hand down بتواتر رساندن
grig ازار رساندن
matures بحدبلوغ رساندن
mature بحدبلوغ رساندن
bring on بظهور رساندن
assassinate به قتل رساندن
utilizes بمصرف رساندن
assassinates بقتل رساندن
utilizing بمصرف رساندن
assassinate بقتل رساندن
assassinated به قتل رساندن
assassinated بقتل رساندن
ratified بتصویب رساندن
ratifies بتصویب رساندن
ratify بتصویب رساندن
to go through with به پایان رساندن
molests ازار رساندن
ratifying بتصویب رساندن
molesting ازار رساندن
molested ازار رساندن
molest ازار رساندن
utilize بمصرف رساندن
utilising بمصرف رساندن
vindicating به ثبوت رساندن
utilised بمصرف رساندن
vindicates به ثبوت رساندن
assassinating بقتل رساندن
assassinating به قتل رساندن
marring اسیب رساندن
vindicate به ثبوت رساندن
utilises بمصرف رساندن
assassinates به قتل رساندن
vindicated به ثبوت رساندن
ended طرف بپایان رساندن
give رساندن تخصیص دادن
hurting خسارت رساندن اسیب
run in debt قرض بهم رساندن
To bring a matter to successful issue . کاری را به نتیجه رساندن
ends طرف بپایان رساندن
put over بازحمت بانجام رساندن
gives رساندن تخصیص دادن
to work off بفروش رساندن اب کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com