English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (21 milliseconds)
English Persian
initiate تازه وارد کردن
initiated تازه وارد کردن
initiates تازه وارد کردن
initiating تازه وارد کردن
Search result with all words
proselyte عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
hit the spot <idiom> نیروی تازه وارد کردن
Other Matches
i had scarely arrived تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
newcomer تازه وارد
carechumen تازه وارد
newcomers تازه وارد
immigrant تازه وارد
new comer تازه وارد
immigrants تازه وارد
new arrived تازه وارد شده
tenderfoot ادم تازه وارد
expansion team تیم تازه وارد به لیگ
enactory دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood <idiom> جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
new coined تازه بنیاد تازه سکه زده
newlywed تازه داماد تازه عروس
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
refreshes تازه کردن
refreshed تازه کردن
refresh تازه کردن
freshens تازه کردن
freshening تازه کردن
fresh- تازه کردن
fresh تازه کردن
freshen تازه کردن
freshest تازه کردن
freshened تازه کردن
refresh تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshes تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
reman دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
wake up کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
commandeer وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeered وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
gather و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
gathered و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
refurbishing روشن و تازه کردن
redecorated تزئینات تازه کردن
redecorates تزئینات تازه کردن
repave تازه سنگفرش کردن
refurbishes روشن و تازه کردن
redecorate تزئینات تازه کردن
To catch ones breath . نفس تازه کردن
resurfaces روکش تازه کردن
refurbished روشن و تازه کردن
refurbish روشن و تازه کردن
resurfaced روکش تازه کردن
refinish روکاری تازه کردن
resurface روکش تازه کردن
to take breath نفس تازه کردن
redecorating تزئینات تازه کردن
hobbledehoy کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
initiates وارد کردن
initiate وارد کردن
initiated وارد کردن
imported وارد کردن
make an entry وارد کردن
import وارد کردن
initiating وارد کردن
importing وارد کردن
inputting وارد کردن
inducts وارد کردن
inducted وارد کردن
induct وارد کردن
inducting وارد کردن
bring in وارد کردن
interpolate باعبارت تازه تحریف کردن
To opev someones wound. داغ کسی را تازه کردن
interpolates باعبارت تازه تحریف کردن
respires امید تازه پیدا کردن
interpolated باعبارت تازه تحریف کردن
respire امید تازه پیدا کردن
respired امید تازه پیدا کردن
reengine دارای موتور تازه کردن
interpolating باعبارت تازه تحریف کردن
respiring امید تازه پیدا کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
enter وارد یا ثبت کردن
entered وارد یا ثبت کردن
reimport دوباره وارد کردن
rosters وارد صورت کردن
roster وارد صورت کردن
enters وارد یا ثبت کردن
to exert force [on] نیرو وارد کردن [بر]
importing عمل وارد کردن
import عمل وارد کردن
blemish خسارت وارد کردن
imported عمل وارد کردن
inflict casualty خسارت وارد کردن
to move in بخانه تازه اسباب کشی کردن
refresh نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshes نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshed نیروی تازه دادن تقویت کردن
move in به خانه تازه اسباب کشی کردن
swear in باسوگند بشغلی وارد کردن
take a strain وارد کردن فشار به طناب
involving گیر انداختن وارد کردن
credit درستون بستانکار وارد کردن
inputted عمل وارد کردن اطلاعات
involve گیر انداختن وارد کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
to give somebody a blow به کسی ضربه وارد کردن
input عمل وارد کردن اطلاعات
crediting درستون بستانکار وارد کردن
credits درستون بستانکار وارد کردن
inflict casualty تلفات وارد کردن بدشمن
swear in با مراسم تحلیف وارد کردن
credited درستون بستانکار وارد کردن
To import goods [from abroad] کالا از خارج وارد کردن
commissioning the ship وارد خدمت کردن کشتی
to reseat a theatre صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
scoffed اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
ingrate تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
backhands باپشت راکت ضربت وارد کردن
to sit for an examination در امتحانی وارد شدن یاشرکت کردن
backhand باپشت راکت ضربت وارد کردن
scoffs اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffing اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoff اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
initiation وارد کردن کسی در جائی با تشریفات
to enrol somebody کسی را نام نویسی کردن [ثبت نام کردن] [درفهرست وارد کردن]
to refresh [jog] your memory خاطره خود را تازه کردن [ که دوباره یادشان بیاید]
converts معکوس کردن تازه کردن
converting معکوس کردن تازه کردن
convert معکوس کردن تازه کردن
converted معکوس کردن تازه کردن
feeds مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
keyboarding عمل وارد کردن اطلاعات با صفحه کلید
feed وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
keyboarding وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
typed وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
feeds وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
types وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
type وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
entered وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
to break into something از محفظه ای [با زور وارد شدن و] دزدی کردن
enter وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
accession به ترتیب خرید وارد دفتر و ثبت کردن
importation عمل وارد کردن چیزی به سیستم از خارج
feed مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
to e. upon acovnt book همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
enters وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
supplements اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
key وارد کردن متن یا دستورات از طریق صفحه کلید
supplement اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
supplementing اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
supplemented اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
recriminate اتهام متقابل وارد کردن دعوای متقابل طرح کردن دوباره متهم ساختن
logs وارد کردن داده مشخصات مختلف مثل کلمه رمز
hangs وارد کردن حلقه بی انتها و پاسخ ندادن به دستورات بعدی
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
committing وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
commits وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
commit وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
posted وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
post- وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
hang وارد کردن حلقه بی انتها و پاسخ ندادن به دستورات بعدی
post وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
posted وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
posts وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
posts وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
post وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
post- وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
log وارد کردن داده مشخصات مختلف مثل کلمه رمز
winds سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
wind سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
response صفحهای در سیستم ویدیوی متن که به کاربر امکان وارد کردن داده میدهد
voice وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر با استفاده از سیستم مشخیص صدا و صدای کاربر
manual عمل وارد کردن داده به کامپیوتر توسط اپراتور بوسیله صفحه کلید
jobs استفاده از ترمینال کاربر محاورهای برای وارد کردن دستورات کنترل کار
atm ماشین الکترونیکی در بانک با وارد کردن کارت مغناطیسی پول را خرد میکند
job استفاده از ترمینال کاربر محاورهای برای وارد کردن دستورات کنترل کار
responses صفحهای در سیستم ویدیوی متن که به کاربر امکان وارد کردن داده میدهد
voicing وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر با استفاده از سیستم مشخیص صدا و صدای کاربر
voices وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر با استفاده از سیستم مشخیص صدا و صدای کاربر
cracking وارد کردن گرما و معمولافشار برای شکستن هیدروکربنهای کمپلکس گاه درحضور کاتالیزور
language نرم افزاری که به کاربر امکان وارد کردن برنامه به زبان خاص و سپس اجرای آن میدهد
languages نرم افزاری که به کاربر امکان وارد کردن برنامه به زبان خاص و سپس اجرای آن میدهد
c clamp گیره فلزی به شکل سی برای وارد کردن فشار و نگاه داشتن قطعات کنار یکدیگر
journalize در دفتر روزنامه وارد کردن در دفتر ثبت کردن
editor نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
editors نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
reenforceŠetc نیروی تازه فرستادن برای با نیروی امدادی تقویت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com