Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
Other Matches
for all one is worth
<idiom>
تمام سعی خودرا کردن
To consume all ones energy .
تمام نیروی خودرا مصرف کردن
all out
با تمام قدرت و تلاش
work someone's finger to the bone
<idiom>
تمام تلاش را به کار بستند
terminates
تمام شدن تمام کردن
terminated
تمام شدن تمام کردن
terminate
تمام شدن تمام کردن
to express one's heartfelt
قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
to pretend illness
نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
personate
خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
to busy oneself
خودرا مشغول کردن
to sow one's wild oats
چل چلی خودرا کردن
topull oneself together
خودرا جمع کردن
to a one's right
حق خودرا ادعایامطالبه کردن
to breakin
خودرا داخل کردن
to cast about
تلاش کردن
scrounged
تلاش کردن
scrounges
تلاش کردن
scrounge
تلاش کردن
scrounging
تلاش کردن
to lay about
تلاش کردن
make a push
تلاش کردن
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
To play ones part .
نقش خودرا بازی کردن
To set ones watch .
ساعت خودرا میزان کردن
to addict oneself
عادت کردن خودرا معتادکردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
to givein one's a.
موافقت خودرا اعلام کردن
to declare oneself
قصد خودرا افهار کردن
to provide oneself
خودرا اماده یا مجهز کردن
to bridle one's anger
خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
crams
خودرا برای امتحان اماده کردن
cramming
خودرا برای امتحان اماده کردن
cram
خودرا برای امتحان اماده کردن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
crammed
خودرا برای امتحان اماده کردن
to repeat oneself
کاریا گفته خودرا تکرار کردن
endevour
تلاش کردن کوشیدن
compete
تلاش و جدیت کردن
put up a good fight
<idiom>
سخت تلاش کردن
competes
تلاش و جدیت کردن
endeavor
تلاش کردن کوشیدن
roll up one's sleeves
<idiom>
سخت تلاش کردن
put someone's best foot forward
<idiom>
بیشتر تلاش کردن
to make a real effort
تلاش جدی کردن
competed
تلاش و جدیت کردن
bend over backwards to do something
<idiom>
سخت تلاش کردن
go for broke
<idiom>
به سختی تلاش کردن
go out of one's way
<idiom>
تلاش زیادی کردن
lapped
یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
lap
یک دور کامل زمین اسبدوانی تمام کردن یک دور اسبدوانی رسیدن به اسب جلویی تمام کردن یک دور
to put in for
تقاضا کردن خودرا نامزد کردن
to lick one's
لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
To perfect oneself in a foreign language .
معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
to lavisheffort
زیاد تلاش یا کوشش کردن
without recourse
عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to make a p of one's learing
دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
to secure a debtby a mortagage
با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
to try to stop the march of time
تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
muss
درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
to scramble for a living
برای معاش یازندگی تلاش کردن
To make desperate efforts.
این دروآن در زدن ( تلاش کردن )
to torpedo
تارومار کردن
[مانند تلاش کسی]
follow up
<idiom>
بهتر کردن کار با تلاش بیشتر
to cry peccavi
بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
to ingratite oneself
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
To go flat out . To make astupendous effort.
غیرت بخرج دادن ( نهایت تلاش را کردن )
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
phoned
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoning
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
to score with a girl
<idiom>
موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری
[اصطلاح روزمره]
phone
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
struggled
تلاش کردن مبارزه کردن
struggling
تلاش کردن مبارزه کردن
struggles
تلاش کردن مبارزه کردن
struggle
تلاش کردن مبارزه کردن
raster
سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
write
خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
writes
خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
beta software
نرم افزاری که هنوز تمام آزمایش ها رویش تمام نشده و ممکن است هنوز مشکل داشته باشد
forth
تمام کردن
fulfilled
تمام کردن
fulfils
تمام کردن
fulfills
تمام کردن
fulfilling
تمام کردن
fulfil
تمام کردن
to see through
تمام کردن
get through
تمام کردن
to finish off
تمام کردن
integrate
تمام کردن
integrates
تمام کردن
integrating
تمام کردن
to see out
تمام کردن
to fill out
تمام کردن
attain
تمام کردن
attaining
تمام کردن
attains
تمام کردن
fulfill
تمام کردن
go through with
<idiom>
تمام کردن
to eat up
تمام کردن
attained
تمام کردن
run out of
تمام کردن
get (something) over with
<idiom>
تمام کردن
to run away with
تمام کردن
use up
تمام کردن
fiddle away
تمام کردن
to apply for written testimony
استشهاد تمام کردن
nip and tuck
<idiom>
به سختی تمام کردن
make a day of it
<idiom>
تمام روزکار کردن
exhausts
تمام کردن بادقت بحث کردن
exhaust
تمام کردن بادقت بحث کردن
dost
بپایان رسانیدن تمام کردن
to get done with
خاتمه دادن تمام کردن
ceased
بند امدن تمام کردن
use up
تمام شدن مصرف کردن
ceases
بند امدن تمام کردن
cease
بند امدن تمام کردن
put one's foot down
<idiom>
با تمام وجود اعتراض کردن
ended
تمام کردن خاتمه دادن
ends
تمام کردن خاتمه دادن
done with
<idiom>
تمام کردن استفاده از چیزی
call it quits
<idiom>
متوقف کردن تمام کار
ceasing
بند امدن تمام کردن
process
بانجام رساندن تمام کردن
end
تمام کردن خاتمه دادن
unquote
نقل قول را تمام کردن
processes
بانجام رساندن تمام کردن
shoot one's wad
<idiom>
تمام پول را خرج کردن
see out
<idiom>
تمام کردن وخارج شدن
polish off
از جلو کسی درامدن تمام کردن
finish
تمام کردن رنگ وروغن زدن
fish out
تمام کردن ذخیره ماهی یک منطقه
finishes
تمام کردن رنگ وروغن زدن
speeds
مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
erases
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
erasing
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
erased
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
strike out
تمام کردن بازی با سه استرایک پی در پی در بخش دهم
speeding
مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
speed
مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
erase
پاک کردن تمام سیگنال ها از رسانه مغناطیسی
zapping
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapped
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zap
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zaps
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
cross examination
به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
to make an end of
موقوف کردن تمام کردن
to rangeoneself
خودرا
To sell at coast price .
مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
to listen with rapt attention
با مجذوبیت تمام گوش کردن با ششدانگ حواس وغیره
to a onself
خودرا اراستن
to d. oneself up
خودرا گرفتن
he pretended to be asleep
خودرا بخواب زد
to suppress one's propensities
خودرا فرونشاندن
to dress up
خودرا اراستن
clears
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clearer
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
clearest
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
zero in on
<idiom>
تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
clear
آزاد کردن خط ارتباطی وقتی ارسال تمام شده است
to pay one's way
خرج خودرا دراوردن
to try one's luck
بخت خودرا ازمودن
to plume oneself
با پیرایه خودرا اراستن
to pick up oneself
خودرا نگاه داشتن
flattens
روحیه خودرا باختن
flatten
روحیه خودرا باختن
insconce
خودرا جای دادن
to sun one self
خودرا افتاب دادن
to slake one's revenge
انتقام خودرا گرفتن
to show ones cards
قصد خودرا اشکارکردن
To step aside . to shy from . To withdraw .
خودرا کنا رکشیدن
to veil oneself
روی خودرا پوشاندن
self assertion
خودرا جلو اندازی
one's accomplice
همدست خودرا لودادن
To go through fire and water.
خودرا به آب وآتش زدن
to boure one's way
راه خودرا بزوربازکردن
to express one self
مقاصد خودرا فهماندن
to compromise oneself
خودرا مظنون یا رسواکردن
he betray himself
او خودرا رسوا ساخت
mince
حرف خودرا خوردن
back-pedalling
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedals
حرف خودرا پس گرفتن
to a. one selt
انتقام خودرا کشیدن
back-pedalled
حرف خودرا پس گرفتن
minces
حرف خودرا خوردن
pontify
خودرا مقدس نمودن
back-pedal
حرف خودرا پس گرفتن
quest
تلاش
stresses
تلاش
competency
تلاش
endeavor
تلاش
stress
تلاش
search
تلاش
searches
تلاش
quests
تلاش
stressing
تلاش
searchingly
تلاش
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com