Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (39 milliseconds)
English
Persian
reference
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
references
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
Search result with all words
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pay attention to something
[someone]
به چیزی
[کسی ]
توجه کردن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
Other Matches
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
draw attention
توجه کسی را جلب کردن توجه جلب شدن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
note
توجه کردن ذکر کردن
noting
توجه کردن ذکر کردن
notes
توجه کردن ذکر کردن
wards
نگهداری کردن توجه کردن
ward
نگهداری کردن توجه کردن
to notice
توجه کردن
[ملاحضه کردن ]
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
to take keep
توجه کردن
tents
توجه کردن
perpend
توجه کردن
take care of
توجه کردن از
attending
توجه کردن
tent
توجه کردن
figure on
توجه کردن
welfare
توجه کردن
mark
توجه کردن
marks
توجه کردن
to llok
توجه کردن
get with it
<idiom>
توجه کردن
to watch over
توجه کردن
pay attention
<idiom>
توجه کردن
attend
توجه کردن
attends
توجه کردن
attend
توجه یا رسیدگی کردن
attending
توجه یا رسیدگی کردن
distracts
منحرف کردن توجه
attends
توجه یا رسیدگی کردن
distract
منحرف کردن توجه
focussed
متمرکز کردن توجه
to call
توجه کسیراجلب کردن
focus
متمرکز کردن توجه
focused
متمرکز کردن توجه
focuses
متمرکز کردن توجه
focusses
متمرکز کردن توجه
focussing
متمرکز کردن توجه
to come in to notice
جلب توجه کردن
feather one's nest
<idiom>
به علائق خود توجه کردن
to take notice
ملتفت بودن توجه کردن
catch one's eye
<idiom>
توجه کسی را جلب کردن
to turn a d. ear to
توجه نکردن به بی اعتنایی کردن به
assisted
حضور بهم رساندن توجه کردن
assisting
حضور بهم رساندن توجه کردن
assists
حضور بهم رساندن توجه کردن
upstaging
توجه دیگران را به خود جلب کردن
upstages
توجه دیگران را به خود جلب کردن
upstaged
توجه دیگران را به خود جلب کردن
assist
حضور بهم رساندن توجه کردن
to court favour
توجه و التفات کسی را طلب کردن
penny-wise and pound-foolish
<idiom>
توجه به چیزی کوچک وکم توجهای به چیزهای با اهمیت
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to put somebody on the back burner
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
attention
توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
to put somebody in a backwater
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
attentions
توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
to put
[throw]
[toss]
somebody on to the scrap heap
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
to shunt somebody aside
به کسی کمتر توجه کردن
[اصطلاح مجازی]
adverts
توجه کردن مخفف تجارتی کلمهء advertisement
advert
توجه کردن مخفف تجارتی کلمهء advertisement
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
lionize
مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
audits
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audit
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
audited
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
auditing
توجه کردن به کارهای انجام شده توسط کامپیوتر
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
audits
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
audit
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
audited
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
to ingratite oneself
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
zero in on
<idiom>
تمام توجه شخصی را جلب کردن(میخ کسی شدن)
auditing
یات استفاده از سیستم با توجه کردن به تراکنشهای انجام شده .
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to be exposed to a constant stream of something
در معرض چیزی به طور مداوم بودن
[بدون اینکه مستقیمآ به آن چیز توجه شود]
weighting
مرتب کردن کاربران , برنامه ها یا تاریخ با توجه به اهمیت یا اولویت آنها
minding
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
beck
باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minds
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
to beg for a thing
چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
service
منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
serviced
منفعه توجه و حفظ کردن خدمات دولتی و عمومی وفیفه مامور دولت
skims
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim
سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
quantize
با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
screamer
اگهی درشت وجالب توجه در روزنامه مطالب جالب توجه
to watch for certain symptoms
توجه کردن به نشانه های ویژه
[علایم ویژه مرض ]
make a diplomatic representation
به دولتی تذکر دادن یا توجه دولتی را به موضوعی جلب کردن
to total something up
چیزی را جمع کردن
[سرجمع کردن]
[جمع زدن]
[ریاضی]
to sum something up
چیزی را جمع کردن
[سرجمع کردن]
[جمع زدن]
[ریاضی]
to add something
[up or together]
چیزی را جمع کردن
[سرجمع کردن]
[جمع زدن]
[ریاضی]
cash in
<idiom>
تبدیل به پول کردن ،خرد کردن چیزی برای پول
deducted
کم کردن چیزی از کل
defrost
یخ چیزی را اب کردن
make something do
با چیزی تا کردن
make do with something
با چیزی تا کردن
to cut down
[on]
something
چیزی را کم کردن
deduct
کم کردن چیزی از کل
defrosted
یخ چیزی را اب کردن
fills
پر کردن چیزی
to work out something
چیزی را حل کردن
to reason out something
چیزی را حل کردن
to throw something overboard
چیزی را ول کردن
to cut something
چیزی را کم کردن
deducts
کم کردن چیزی از کل
defrosts
یخ چیزی را اب کردن
to cut back
[on]
something
چیزی را کم کردن
fill
پر کردن چیزی
defrosting
یخ چیزی را اب کردن
to smell at something
چیزی را بو کردن
deducting
کم کردن چیزی از کل
locates
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locate
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locating
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located
جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
to obtain something
کسب کردن چیزی
to r. at something
از چیزی ناله کردن
to touch something
لمس کردن چیزی
to tip something
[British E]
ته نشین کردن چیزی
replace
چیزی را تعویض کردن
to atone for something
جبران کردن چیزی
to lay stress on something
چیزی راتاکید کردن
lay hands upon something
چیزی راتایید کردن
pass on
<idiom>
رد کردن چیزی که دیگر
to agree on something
سازش کردن با چیزی
to obtain something
فراهم کردن چیزی
to strain after anything
در پی چیزی تقلا کردن
to point to something
به چیزی متوجه کردن
to point to something
به چیزی اشاره کردن
To devour something .
چیزی را یک لقمه کردن
to make amends for something
جبران کردن چیزی
to live through something
چیزی را تحمل کردن
steal
بلند کردن چیزی
to avoid something
دوری کردن از
[چیزی]
assume
چیزی را فرض کردن
premise
چیزی را فرض کردن
presume
چیزی را فرض کردن
to make something clear
چیزی را روشن کردن
fill up
کاملاگ پر کردن چیزی
to make r. after something
چیزی را جستجو کردن
To spit at someone (something).
بکسی (چیزی ) تف کردن
to put
[place]
credence in something
به چیزی اعتقاد کردن
to give credence to something
به چیزی اعتقاد کردن
clean
تمیز کردن چیزی
cleaned
تمیز کردن چیزی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com