Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (31 milliseconds)
English
Persian
amass
توده کردن متراکم کردن
amassed
توده کردن متراکم کردن
amasses
توده کردن متراکم کردن
amassing
توده کردن متراکم کردن
Other Matches
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
compressive strength
قابلیت یک جسم برای مقاومت در برابر نیروی فشاری یانیرویی که گرایش به فشردن موتاه کردن و متراکم کردن ان دارد
congest
متراکم کردن گرفته کردن
compresses
خلاصه کردن متراکم کردن
compress
خلاصه کردن متراکم کردن
compressing
خلاصه کردن متراکم کردن
compresses
متراکم کردن
compacts
متراکم کردن
compacting
متراکم کردن
compressing
متراکم کردن
compact
متراکم کردن
jammed
متراکم کردن
compaction
متراکم کردن
compacted
متراکم کردن
densify
متراکم کردن
jams
متراکم کردن
jam
متراکم کردن
condense
متراکم کردن
condenses
متراکم کردن
compress
متراکم کردن
condensing
متراکم کردن
soil consolidation
متراکم کردن خاک
supercharge
متراکم کردن مقدماتی
clogs
متراکم وانباشته کردن
clogged
متراکم وانباشته کردن
packs
متراکم کردن فشردن
clog
متراکم وانباشته کردن
pack
متراکم کردن فشردن
accumulating
روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulates
روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulate
روی هم گذاشتن متراکم کردن
compaction
فشرده سازی متراکم کردن
rollers
دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
roller
دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
pile
توده کردن کومه کردن
piled
توده کردن کومه کردن
shock
توده کردن
rucks
توده کردن
cumulate
توده کردن
stockpile
توده کردن
stacked
توده کردن
compiling
توده کردن
stockpiling
توده کردن
stockpiles
توده کردن
stack
توده کردن
aggregate
توده کردن
stockpiled
توده کردن
compile
توده کردن
stacks
توده کردن
lumps
توده کردن
lumped
توده کردن
aggregates
توده کردن
shocks
توده کردن
lump
توده کردن
compiles
توده کردن
shocked
توده کردن
hill
توده کردن
hills
توده کردن
ruck
توده کردن
compiled
توده کردن
crunching
متراکم کردن برنامه برای جای دادن تعداد زیاددستورالعملها در فضایی کوچک
heap
توده کردن پرکردن
concentration of fire
توده کردن اتش
heaping
توده کردن پرکردن
massing of fire
توده کردن اتش
heaps
توده کردن پرکردن
packs
توده کردن بزور چپاندن
pack
توده کردن بزور چپاندن
bulk
بصورت توده جمع کردن
agglomerate
توده کردن بهم چسبیدن
masses
مقدار حجم توده کردن قوا
mass
مقدار حجم توده کردن قوا
massing
مقدار حجم توده کردن قوا
augmentative
متراکم شونده متراکم کننده
aggregates
متراکم متراکم ساختن
aggregate
متراکم متراکم ساختن
tump
توده درختان واقع بر روی تپه توده
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
densest
متراکم
cumulative distribution
متراکم
compactness
متراکم
cumulative
متراکم
dense
متراکم
denser
متراکم
compressed
متراکم
cumulous
متراکم
leak proof
متراکم
accumulated
متراکم
compact
متراکم
compacted
متراکم
compacting
متراکم
compacts
متراکم
agglomerative
متراکم
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
massy
متراکم غلیظ
agglomerate
متراکم شدن
condensing
همچگال متراکم
cumulative frequency
فراوانی متراکم
dense list
لیست متراکم
condense
همچگال متراکم
dense binary code
رمزدودویی متراکم
voluminous
متراکم انبوه
compressors
متراکم کننده
data aggregate
دادههای متراکم
comperssion capacitor
خازن متراکم
compressed air
هوای متراکم
accumulated capital
سرمایه متراکم
incompact
غیر متراکم
combustor
متراکم کننده
compressor
متراکم کننده
condenses
همچگال متراکم
supercharger
پیش متراکم کننده
condensed mercurytemperature
دمای جیوه متراکم
gas compressor
متراکم کننده هوا
eluvium
خاک باداورده و متراکم
data aggregate
متراکم سازی داده ها
trust fund
وجوه متراکم شده
data compression
متراکم سازی داده ها
cumulous
مانند ابرهای متراکم
heavily overcast
ابری متراکم
[هواشناسی]
coke pusher
دستگاه متراکم کننده ذغال کک
laminated product
تولید ماده متراکم متورق
planosol
گل سفید نرم و متراکم فلات
compression
بهم فشردگی متراکم سازی
air compresser
دستگاهی که هوا را متراکم میکند
compressed gas cylinder
سیلندر محتوی گاز متراکم
wilson cloud
نوعی ابر غلیظ و متراکم
cumulus
ابر متراکم و روی هم انباشته
over consolidated clay
خاک رس متراکم شده باپیشفشردگی
cumuli
ابر متراکم و روی هم انباشته
accumulated dividend
سود سهام متراکم شده
grouter
دستگاه متراکم کننده سیمان
incompressibly
بطوریکه نتوان متراکم یا خلاصه نمود
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
chert
نوعی سنگ چخماق که ریزدانه و متراکم است
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
glomerule
خوشه متراکم ازمویرگهای کوچک و بافتهای حیوانی و غیره
charge neutrality
تساوی تقریبی ذرات مثبت ومنفی در شارههای متراکم
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
provident fund
وجوه متراکم شده برای تامین مالی دوره بازنشستگی
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
cumulo nimbus
ابرهای بسیار بزرگ متراکم که قسمتهای فوقانی انها به استراتوسفر میرسد
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
preach
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
sterilized
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
preached
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringing
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
correct
تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
wooed
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
exploit
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com