English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (36 milliseconds)
English Persian
amass توده کردن متراکم کردن
amassed توده کردن متراکم کردن
amasses توده کردن متراکم کردن
amassing توده کردن متراکم کردن
Other Matches
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
compressive strength قابلیت یک جسم برای مقاومت در برابر نیروی فشاری یانیرویی که گرایش به فشردن موتاه کردن و متراکم کردن ان دارد
compress خلاصه کردن متراکم کردن
compressing خلاصه کردن متراکم کردن
congest متراکم کردن گرفته کردن
compresses خلاصه کردن متراکم کردن
condense متراکم کردن
condensing متراکم کردن
compressing متراکم کردن
compress متراکم کردن
compresses متراکم کردن
densify متراکم کردن
condenses متراکم کردن
compact متراکم کردن
compaction متراکم کردن
compacted متراکم کردن
compacting متراکم کردن
jams متراکم کردن
jammed متراکم کردن
compacts متراکم کردن
jam متراکم کردن
pack متراکم کردن فشردن
clog متراکم وانباشته کردن
supercharge متراکم کردن مقدماتی
packs متراکم کردن فشردن
clogs متراکم وانباشته کردن
clogged متراکم وانباشته کردن
soil consolidation متراکم کردن خاک
accumulating روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulate روی هم گذاشتن متراکم کردن
accumulates روی هم گذاشتن متراکم کردن
compaction فشرده سازی متراکم کردن
rollers دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
roller دستگاهی که جهت متراکم کردن لایههای خاک از ان استفاده میشود
piled توده کردن کومه کردن
pile توده کردن کومه کردن
lumps توده کردن
stockpiles توده کردن
stockpiling توده کردن
stacked توده کردن
shock توده کردن
compiled توده کردن
rucks توده کردن
shocks توده کردن
shocked توده کردن
ruck توده کردن
compile توده کردن
compiles توده کردن
stack توده کردن
stacks توده کردن
lumped توده کردن
compiling توده کردن
cumulate توده کردن
stockpile توده کردن
lump توده کردن
hills توده کردن
aggregate توده کردن
hill توده کردن
aggregates توده کردن
stockpiled توده کردن
crunching متراکم کردن برنامه برای جای دادن تعداد زیاددستورالعملها در فضایی کوچک
heap توده کردن پرکردن
heaps توده کردن پرکردن
massing of fire توده کردن اتش
heaping توده کردن پرکردن
concentration of fire توده کردن اتش
packs توده کردن بزور چپاندن
pack توده کردن بزور چپاندن
agglomerate توده کردن بهم چسبیدن
bulk بصورت توده جمع کردن
massing مقدار حجم توده کردن قوا
masses مقدار حجم توده کردن قوا
mass مقدار حجم توده کردن قوا
augmentative متراکم شونده متراکم کننده
aggregates متراکم متراکم ساختن
aggregate متراکم متراکم ساختن
tump توده درختان واقع بر روی تپه توده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
accumulated متراکم
cumulative متراکم
compressed متراکم
densest متراکم
denser متراکم
dense متراکم
leak proof متراکم
cumulative distribution متراکم
cumulous متراکم
compact متراکم
compacts متراکم
compactness متراکم
agglomerative متراکم
compacted متراکم
compacting متراکم
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
agglomerate متراکم شدن
compressor متراکم کننده
dense binary code رمزدودویی متراکم
incompact غیر متراکم
accumulated capital سرمایه متراکم
dense list لیست متراکم
comperssion capacitor خازن متراکم
condenses همچگال متراکم
data aggregate دادههای متراکم
voluminous متراکم انبوه
condensing همچگال متراکم
compressed air هوای متراکم
combustor متراکم کننده
massy متراکم غلیظ
condense همچگال متراکم
compressors متراکم کننده
cumulative frequency فراوانی متراکم
eluvium خاک باداورده و متراکم
data aggregate متراکم سازی داده ها
cumulous مانند ابرهای متراکم
heavily overcast ابری متراکم [هواشناسی]
supercharger پیش متراکم کننده
condensed mercurytemperature دمای جیوه متراکم
gas compressor متراکم کننده هوا
data compression متراکم سازی داده ها
trust fund وجوه متراکم شده
over consolidated clay خاک رس متراکم شده باپیشفشردگی
coke pusher دستگاه متراکم کننده ذغال کک
planosol گل سفید نرم و متراکم فلات
accumulated dividend سود سهام متراکم شده
compressed gas cylinder سیلندر محتوی گاز متراکم
air compresser دستگاهی که هوا را متراکم میکند
cumuli ابر متراکم و روی هم انباشته
wilson cloud نوعی ابر غلیظ و متراکم
cumulus ابر متراکم و روی هم انباشته
compression بهم فشردگی متراکم سازی
laminated product تولید ماده متراکم متورق
grouter دستگاه متراکم کننده سیمان
incompressibly بطوریکه نتوان متراکم یا خلاصه نمود
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
chert نوعی سنگ چخماق که ریزدانه و متراکم است
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
charge neutrality تساوی تقریبی ذرات مثبت ومنفی در شارههای متراکم
glomerule خوشه متراکم ازمویرگهای کوچک و بافتهای حیوانی و غیره
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
provident fund وجوه متراکم شده برای تامین مالی دوره بازنشستگی
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
cumulo nimbus ابرهای بسیار بزرگ متراکم که قسمتهای فوقانی انها به استراتوسفر میرسد
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
check بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilizing گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com