English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (37 milliseconds)
English Persian
stack up جمع کردن اندازه گرفتن
Search result with all words
to set a اندازه گرفتن باطل کردن
Other Matches
orifice meter روش اندازه گیری جریان سیال با گرفتن اندازه دقیق فشار قبل و بعد از یک صفحه عرضی با یک سوراخ
gage اندازه گیر اندازه گرفتن
measure اندازه گرفتن
dimensions اندازه گرفتن
gauged اندازه گرفتن
admeasure اندازه گرفتن
dimension اندازه گرفتن
span اندازه گرفتن
spans اندازه گرفتن
spanned اندازه گرفتن
spanning اندازه گرفتن
gauges اندازه گرفتن
to take the gauge of اندازه گرفتن
mete :اندازه گرفتن
gauge اندازه گرفتن
caliper اندازه گرفتن
fathom اندازه گرفتن
fathomed اندازه گرفتن
fathoming اندازه گرفتن
fathoms اندازه گرفتن
accurate to size دقت در اندازه گرفتن
measure بحر اندازه گرفتن
to take a person's measure اندازه کسیرا گرفتن
to assume horrifying proportions اندازه هولناک به خود گرفتن
to assume alarming proportions اندازه هولناک به خود گرفتن
measure بخش یاب اندازه گرفتن
calibrating قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrated قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrates قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
calibrate قطر داخلی چیزی را اندازه گرفتن
to take the a بلندی چیزیرا اندازه گرفتن ارتفاع جایی راپیمودن
gauging rod میل سنجش) میلی است که مامور رسومات برای اندازه گرفتن عمق نوشاب
processor ساخت CPU با اندازه کلمه بزرگ با وصل کردن پلاکهای با اندازه کلمه کوچکتر به هم
aircraft arresting hook مجموعه قطعاتی که برای گرفتن سرعت یا کاهش اندازه حرکت یا گشتاور هواپیما درفرود معمولی یا اضطراری باان درگیر میشوند
angle اندازه تغییرات در جهت که معمولا اندازه گردش از یک محور میباشد
angles اندازه تغییرات در جهت که معمولا اندازه گردش از یک محور میباشد
zahn cup محفظهای با سوراخی به اندازه معین و دقیق برای اندازه گیری ویسکوزیته سیال
If the cap fit,wear it. <proverb> اگر کلاه به اندازه سرت هست به سر بگذار !(لقمه به اندازه دهن بردار).
typeface اندازه نوشتار که در واحد نقط ه اندازه گیری میشود
typefaces اندازه نوشتار که در واحد نقط ه اندازه گیری میشود
analogues نمایش و اندازه گیری دادههای عددی توسط مقادیر ممتد و متغیر فیزیکی مثل اندازه ولتاژ الکتریکی
analogue نمایش و اندازه گیری دادههای عددی توسط مقادیر ممتد و متغیر فیزیکی مثل اندازه ولتاژ الکتریکی
analog نمایش و اندازه گیری دادههای عددی توسط مقادیر متغیر ممتد فیزیکی مثل اندازه ولتاژ الکتریکی
shoots زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
shoot زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
size به اندازه کردن
sizes به اندازه کردن
superpurgation بی اندازه ازکار کردن
measure اندازه گیری کردن
gauge=gage اندازه کردن اشل
to take measures اندازه گیری کردن
vary infinitely بی اندازه تغییر کردن
to a agarment to the body جامهای را اندازه تن کردن
gage اندازه وسیله اندازه گیری
size 1-تعداد حروفی که کامپیوتر به صورت افقی و عمودی میتواند نمایش دهد. 2-اندازه صفحه نمایش بر پایه اندازه بین المللی کاغذ
sizes 1-تعداد حروفی که کامپیوتر به صورت افقی و عمودی میتواند نمایش دهد. 2-اندازه صفحه نمایش بر پایه اندازه بین المللی کاغذ
to fit برازاندن [اندازه کردن] جامه
burdens بار کردن به اندازه فرفیت
margins مشخص کردن اندازه و حاشیه
margin مشخص کردن اندازه و حاشیه
burden بار کردن به اندازه فرفیت
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
live up to one's income به اندازه درامد خود خرج کردن
to fit a dress on somebody جامه ای را برای کسی اندازه کردن
metre بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
to overexert خود را بیش از اندازه خسته کردن
metres بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
meters بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
meter بامتر اندازه گیری کردن سنجیدن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
minimise کوچک کردن پنجره برنامه به اندازه یک نشانه
measure 1-یافتن اندازه یا کمیت چیزی . 2-از اندازه یا کمیت خاص بودن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
size سایز ساختن یارده بندی کردن برحسب اندازه
metre اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
meters اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
metres اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
sizes سایز ساختن یارده بندی کردن برحسب اندازه
meter اندازه گیری کردن بصورت مسجع ومقفی دراوردن
leave (let) well enough alone <idiom> دل خوش کردن به چیزی که به اندازه کافی خوب است
halving adjustment تنظیم نیم حبابها به منظورتراز کردن دستگاههای اندازه گیر
batches اندازه گیری و وزن کردن شن ماسه سیمان و اب برای مخلوط بتن
batch اندازه گیری و وزن کردن شن ماسه سیمان و اب برای مخلوط بتن
seized ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seize ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seizes ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
gauge اندازه اندازه گیر
gauges اندازه اندازه گیر
gauged اندازه اندازه گیر
bottoming reamer وسیلهای برای میزان و بزرگ ردن سوراخ به اندازه دلخواه بدون کج کردن لبه ها
bevel پخ کردن لبه گرفتن
educe گرفتن استخراج کردن
hold جا گرفتن تصرف کردن
holds جا گرفتن تصرف کردن
embraces در بر گرفتن بغل کردن
to smell out گرفتن وپیدا کردن
strike root ریشه کردن گرفتن
embracing در بر گرفتن بغل کردن
engages گرفتن استخدام کردن
surrenders پس گرفتن و تبدیل کردن
circles گرفتن احاطه کردن
circled گرفتن احاطه کردن
circle گرفتن احاطه کردن
engage گرفتن استخدام کردن
embrace در بر گرفتن بغل کردن
surrendered پس گرفتن و تبدیل کردن
surrender پس گرفتن و تبدیل کردن
hunt down دنبال کردن و گرفتن
fog تیره کردن مه گرفتن
circling گرفتن احاطه کردن
embraced در بر گرفتن بغل کردن
abalienate منتقل کردن پس گرفتن
obtain فراهم کردن گرفتن
obtain گرفتن یا دریافت کردن
fogs تیره کردن مه گرفتن
obtains فراهم کردن گرفتن
to fill up گرفتن تکمیل کردن
obtains گرفتن یا دریافت کردن
obtained فراهم کردن گرفتن
obtained گرفتن یا دریافت کردن
to take medical advice دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
jests ببازی گرفتن شوخی کردن
mourn ماتم گرفتن گریه کردن
mourned ماتم گرفتن گریه کردن
finest جریمه گرفتن از صاف کردن
embed دور گرفتن جاسازی کردن
fined جریمه گرفتن از صاف کردن
employ مشغول کردن بکار گرفتن
frame چارچوب گرفتن طرح کردن
conclude نتیجه گرفتن استنتاج کردن
concludes نتیجه گرفتن استنتاج کردن
follow through گرفتن زه پس از رها کردن تیر
jest ببازی گرفتن شوخی کردن
gathered نتیجه گرفتن استباط کردن
gather نتیجه گرفتن استباط کردن
passed سبقت گرفتن از خطور کردن
pass سبقت گرفتن از خطور کردن
holds دریافت کردن گرفتن توقف
take on گرفتن کارگر هیاهو کردن
overlie قرار گرفتن خفه کردن
hold دریافت کردن گرفتن توقف
run down <idiom> انتقاد کردن ،ایراد گرفتن
passes سبقت گرفتن از خطور کردن
mourns ماتم گرفتن گریه کردن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
employing مشغول کردن بکار گرفتن
embeds دور گرفتن جاسازی کردن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
fine جریمه گرفتن از صاف کردن
to run over مرور کردن زیر گرفتن
borrowed وام گرفتن اقتباس کردن
borrows وام گرفتن اقتباس کردن
wail ناله کردن ماتم گرفتن
wailed ناله کردن ماتم گرفتن
to release for a ransom با گرفتن فدیه ازاد کردن
wailing ناله کردن ماتم گرفتن
secure تصرف کردن گرفتن هدف
hugs بغل کردن محکم گرفتن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
hug بغل کردن محکم گرفتن
hugged بغل کردن محکم گرفتن
secures تصرف کردن گرفتن هدف
hugging بغل کردن محکم گرفتن
borrow وام گرفتن اقتباس کردن
to split the difference میانه را گرفتن مصالحه کردن
wails ناله کردن ماتم گرفتن
rises ترقی کردن سرچشمه گرفتن
occupying مشغول کردن به کار گرفتن
rise ترقی کردن سرچشمه گرفتن
bath ابتنی کردن حمام گرفتن
bathed ابتنی کردن حمام گرفتن
to go to school to یاد گرفتن یا تقلید کردن از
to get to شروع کردن دست گرفتن
occupies مشغول کردن به کار گرفتن
resign کناره گرفتن تفویض کردن
resigns کناره گرفتن تفویض کردن
occupy مشغول کردن به کار گرفتن
measuring converter مبدل اندازه گیری ترانسفورماتور اندازه گیری
stream gaging اندازه گیری ابراهه ها اندازه گیری رودخانه
moment of momentum اندازه حرکت زاویهای گشتاور اندازه حرکت
angular momentum اندازه حرکت زاویهای گشتاور اندازه حرکت
overestimating غلو کردن دست بالا گرفتن
slur مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
getting حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
fussing ایراد گرفتن خرده گیری کردن
slurs مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
fusses ایراد گرفتن خرده گیری کردن
overestimate غلو کردن دست بالا گرفتن
to mediate a result وسیله گرفتن نتیجهای فراهم کردن
slurred مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
gets حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
get حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
slurring مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
overestimates غلو کردن دست بالا گرفتن
overestimated غلو کردن دست بالا گرفتن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com