English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (19 milliseconds)
English Persian
capacities حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacity حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
Other Matches
escrow سندرسمی که بدست شخص ثالثی سپرده شده وپس از انجام شرطی قابل اجرایا قابل اجرا یاقابل ابطال باشد
generable قابل تولید
producible قابل تولید
variable factors عوامل قابل تغییر تولید
reproducible قابل تولید مجدد تجدید پذیر
solderable قابل لحیم کاری
easy to use آنچه قابل فهم و انجام باشد
capability لیستی از اعمالی که قابل انجام هستند
branding تولید محصولی که توسط نام یا طرح آن قابل شناسایی است
effective آنچه برای تولید یک نتیجه مشخص قابل استفاده است
brand تولید محصولی که توسط نام یا طرح آن قابل شناسایی است
brands تولید محصولی که توسط نام یا طرح آن قابل شناسایی است
bi directional که قابل انجام در جهت جلو و عقب است
communication رادیو یا هر رسانه قابل حمل سیگنال انجام میشود
friendly front end طرح نمایش یک برنامه که قابل استفاده و قابل فهم است
recoverable item وسیله قابل تعمیر و به کار انداختن وسایل قابل بازیابی
desk accessories وسائل کاری که به هنگام استفاده از سایر اسناد قابل دسترس است
archival quality مدت زمانی که یک کپی قابل ذخیره سازی است قبل از آنکه غیر قابل استفاده شود
The culpable action may be done wilfully or by negligence. عمل قابل مجازات ممکن است آگاهانه یا با سهل انگاری انجام شود.
reads وسیله حافظه که در هنگام تولید داده روی آن نوشته شده بود و محتوای آن فقط قابل خواندن است
read وسیله حافظه که در هنگام تولید داده روی آن نوشته شده بود و محتوای آن فقط قابل خواندن است
centralized امکانات پردازش داده که در یک محل متمرکز و قابل دستیابی توسط سایر کاربران انجام می شوند
IF statement عبارت زبان برنامه نویسی سطح بالا به معنای اینکه IF چیزی قابل انجام نیست
instructions کلمهای در زبان برنامه نویسی که قابل فهم برای کامپیوتر است تا عملی را انجام دهد
instruction کلمهای در زبان برنامه نویسی که قابل فهم برای کامپیوتر است تا عملی را انجام دهد
asynchronous انتقال داده بین دو وسیله که بدون هر گونه سیگنال زمانی قابل پیش بینی انجام میشود
augmenting تولید یک کلمه آدرس قابل استفاده از دو کلمه کوتاهتر
augments تولید یک کلمه آدرس قابل استفاده از دو کلمه کوتاهتر
augmented تولید یک کلمه آدرس قابل استفاده از دو کلمه کوتاهتر
augment تولید یک کلمه آدرس قابل استفاده از دو کلمه کوتاهتر
achievable قابل وصول قابل تفریق
sensible قابل درک قابل رویت
thankworthy قابل تشکر قابل شکر
adducible قابل اضهار قابل ارائه
changeable قابل تعویض قابل تبدیل
exigible قابل مطالبه قابل پرداخت
tenable قابل مدافعه قابل تصرف
exigible قابل تقاضا قابل ادعا
flexile قابل تغییر قابل تطبیق
presentable قابل معرفی قابل ارائه
bilable قابل رهایی قابل ضمانت
presumable قابل استنباط قابل استفاده
presentable قابل نمایش قابل تقدیم
transferable قابل واگذاری قابل انتقال
elastic قابل کش امدن قابل انعطاف
combustible قابل سوزش قابل تراکم
observable قابل مشاهده قابل گفتن
basics سیستمی که برنامه یا کارهای مشخصی را برای یک کامپیوتر مرکزی انجام میدهد و با استفاده از سیگنالهای وقفه قابل کنترل است
basic سیستمی که برنامه یا کارهای مشخصی را برای یک کامپیوتر مرکزی انجام میدهد و با استفاده از سیگنالهای وقفه قابل کنترل است
dependent غیر استاندارد یا چیزی که روی سخت افزار یا نرم افزار تولید کننده دیگر بدون متغیر قابل استفاده نیست
backgrounds سیستمی در کامپیوتر که کارهای با حق تقدم پایین در فاصل زمانهای معین که کارهای بزرگ انجام نمیشوند قابل انجامند
background سیستمی در کامپیوتر که کارهای با حق تقدم پایین در فاصل زمانهای معین که کارهای بزرگ انجام نمیشوند قابل انجامند
subroutine بخشی از برنامه که تابع مورد نظر را انجام میدهد و در هر زمان از داخل برنامه اصلی قابل فراخوانی است
object code خروجی یک کامپایلر یا اسمبلرکه خود کد ماشینی قابل اجرابوده یا برای پردازش بیشتربه منظور تولید چنین کدی مناسب است کد مقصود برنامه مقصود
visual display terminal ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
visual display unit ترمینال با یک صفحه نمایش و صفحه کلید که روی متن و گرافیک قابل نمایش و اطلاعات قابل وارد شدن هستند
programming نرم افزاری که به کاربر امکان نوشتن مجموعه دستورات مشخص برای کاری را میدهد که بعداگ به قالبی ترجمه میشود که توسط کامپیوتر قابل فهم است
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
floatable قابل کلک رانی قابل کرجی رانی
irrefrangible غیر قابل شکستن غیر قابل غضب
inconvertible غیر قابل تغییر غیر قابل تسعیر
indemonstrable غیر قابل اثبات غیر قابل شرح
indiscoverable غیر قابل درک غیر قابل تشخیص
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
adobe type manager استاندارد برای نوشتارهایی که اندازه شان قابل تغییر است که توسط System Apple و Windows Microsoft برای تقریبا تمام اندازه ها و قابل چاپ روی تمام چاپگرها ایجاد شده است
dimmed نرم افزاری که به کاربر اجازه میدهد متن چاپ شده را به صورت دیجیتالی ذخیره کند این کار توسط اسکنر و رسانه ذخیره سازی با حجم بالا مثل CDROM قابل ضبط انجام میشود
dim نرم افزاری که به کاربر اجازه میدهد متن چاپ شده را به صورت دیجیتالی ذخیره کند این کار توسط اسکنر و رسانه ذخیره سازی با حجم بالا مثل CDROM قابل ضبط انجام میشود
dims نرم افزاری که به کاربر اجازه میدهد متن چاپ شده را به صورت دیجیتالی ذخیره کند این کار توسط اسکنر و رسانه ذخیره سازی با حجم بالا مثل CDROM قابل ضبط انجام میشود
inexplicably بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
groupware نرم افزاری که توسط گروهی از افراد استفاده میشود که به شبکه وصل اند و به آنها کمک میکند تا کار خاصی را انجام دهند. حاوی توابع مفید مثل پست الکترونیکی است که توسط تمام کاربران قابل دستیابی است
vendible قابل فروش جنس قابل فروش
vendable قابل فروش جنس قابل فروش
techniques فنون انجام کار یا تولید وسیله
technique فنون انجام کار یا تولید وسیله
action انجام کاری
actions انجام کاری
process انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
processes انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
mind to do a thing اماده انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
capable توانایی انجام کاری
mode of execution روش انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
sleep پیش از انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
metacompilation کامپایل که برای تولید کامپایلر دیگر انجام میشود
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
undertakes توافق برای انجام کاری
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
cinch کاری که با سهولت انجام شود
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
having باعث انجام کاری شدن
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
undertaken توافق برای انجام کاری
undertake توافق برای انجام کاری
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
have باعث انجام کاری شدن
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
backlogs کاری که باید انجام شود
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
backlog کاری که باید انجام شود
capability قادر به انجام کاری بودن
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
load کاری که باید انجام شود
slurred باعجله کاری را انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
slurs باعجله کاری را انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
loads کاری که باید انجام شود
cleavable قابل شکافته شدن قابل ورقه ورقه شدن
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
help روش آسانتر برای انجام کاری
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
helped روش آسانتر برای انجام کاری
helps روش آسانتر برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com