Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (21 milliseconds)
English
Persian
integrate
درشکم چیزی جا دادن
integrates
درشکم چیزی جا دادن
integrating
درشکم چیزی جا دادن
Other Matches
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
paunch
امعاء درشکم ریختن
paunches
امعاء درشکم ریختن
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
insert
قرار دادن چیزی در چیزی
inserts
قرار دادن چیزی در چیزی
to lean something against something
چیزی را به چیزی تکیه دادن
inserting
قرار دادن چیزی در چیزی
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
To let something slip thru ones fingers .
چیزی را از کف دادن
string out
<idiom>
کش دادن چیزی
prevent
توقف رخ دادن چیزی
to let something on a lease
کرایه دادن چیزی
to let something
[British E]
[Real Estate]
کرایه دادن چیزی
to cut down
[on]
something
چیزی را کاهش دادن
to buoy something
[up]
به کسی
[چیزی]
دل دادن
push
چیزی را زور دادن
prevented
توقف رخ دادن چیزی
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
to plug in
گماشتن در
[در چیزی جا دادن]
boost
افزایش دادن چیزی
boosted
افزایش دادن چیزی
boosting
افزایش دادن چیزی
boosts
افزایش دادن چیزی
to put in
گماشتن در
[در چیزی جا دادن]
give away
<idiom>
دادن چیزی به کسی
reimbursing
خرج چیزی را دادن
reimburses
خرج چیزی را دادن
reimbursed
خرج چیزی را دادن
reimburse
خرج چیزی را دادن
prevents
توقف رخ دادن چیزی
preventing
توقف رخ دادن چیزی
to smell
[of]
بوی
[چیزی]
دادن
to cut something
چیزی را کاهش دادن
locus in quo
جای رخ دادن چیزی
to book something
چیزی را سفارش دادن
pushes
چیزی را زور دادن
measure
توقف رخ دادن چیزی
put in
قرار دادن چیزی در
to lean against something
پشت دادن به چیزی
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
to pass somebody something
به کسی چیزی دادن
to hire out something
اجاره دادن چیزی
to rent out something
اجاره دادن چیزی
to let something on a lease
اجاره دادن چیزی
to let something
[British E]
[Real Estate]
اجاره دادن چیزی
pushed
چیزی را زور دادن
to hire out something
کرایه دادن چیزی
to rent out something
کرایه دادن چیزی
to cut back
[on]
something
چیزی را کاهش دادن
redoes
انجام دادن مجدد چیزی
redo
انجام دادن مجدد چیزی
epitomizing
صورت خارجی به چیزی دادن
to make out someone
[something]
تشخیص دادن کسی
[چیزی]
to p athing to a person
کسی را از چیزی بهره دادن
to permit somebody something
به کسی اجازه چیزی را دادن
redid
انجام دادن مجدد چیزی
epitomising
صورت خارجی به چیزی دادن
redoing
انجام دادن مجدد چیزی
epitomize
صورت خارجی به چیزی دادن
to fire up something
با تحریک چیزی را افزایش دادن
to drop something off
[at someone's]
چیزی را
[به کسی ]
تحویل دادن
pitch in
<idiom>
به چیزی پول یا کمک دادن
epitomized
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomises
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomizes
صورت خارجی به چیزی دادن
redone
انجام دادن مجدد چیزی
to give somebody
[something]
a helping hand
به کسی
[چیزی ]
یک دست دادن
to equip something
چیزی را ساز و برگ دادن
to weigh in
[on something]
تذکر دادن
[در مورد چیزی]
embowel
در شکم چیزی قرار دادن
contained
قرار دادن چیزی در درون
contain
قرار دادن چیزی در درون
transfuse
چیزی را نقل وانتقال دادن
to bring down somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
to cause the downfall of somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
catch up with (someone or something)
<idiom>
وقف دادن به کسی یا چیزی
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
to jump at something
[colloquial]
به چیزی واکنش نشان دادن
to make amends for something
کفاره دادن برای چیزی
to atone for something
کفاره دادن برای چیزی
advance
حرکت دادن چیزی به جلو
advances
حرکت دادن چیزی به جلو
advancing
حرکت دادن چیزی به جلو
finishes
انجام دادن چیزی تا انتها
contains
قرار دادن چیزی در درون
finish
انجام دادن چیزی تا انتها
prevention
مانع رخ دادن چیزی شدن
to put something to the vote
درباره چیزی رای دادن
epitomised
صورت خارجی به چیزی دادن
move
تغییر دادن محل چیزی
moved
تغییر دادن محل چیزی
movement
تغییر دادن محل چیزی
representations
عمل نشان دادن چیزی
representation
عمل نشان دادن چیزی
moves
تغییر دادن محل چیزی
to get something to somebody
تحویل دادن چیزی به کسی
overglaze
روی چیزی را لعاب دادن
to discern someone
[something]
تشخیص دادن کسی
[چیزی]
settle a score with someone
<idiom>
عین چیزی را به کسی پس دادن
setover
روی چیزی قرار دادن
exchanges
دادن چیزی به جای چیز دیگر
I have nothing to declare.
چیزی برای گمرک دادن ندارم.
engrain
درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
do a job on
<idiom>
بیفایده وزشت نشان دادن چیزی
exchange
دادن چیزی به جای چیز دیگر
implementing
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
demonstrated
نشان دادن نحوه کار چیزی
exchanged
دادن چیزی به جای چیز دیگر
demonstrate
نشان دادن نحوه کار چیزی
to lose something
چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
ended
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
end
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
ends
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
have eyes only for
<idiom>
همه حواس وتوجه را به چیزی دادن
to forfeit something
چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
implements
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
debunk
توخالی بودن چیزی را نشان دادن
demonstrates
نشان دادن نحوه کار چیزی
positioned
قرار دادن چیزی در محل خاص
position
قرار دادن چیزی در محل خاص
superposition
قرار دادن چیزی روی چیزدیگر
to give a long recital of something
دادن یک شرح مفصل و طولانی از چیزی
impacts
اثر گذاشتن یا اهمیت دادن به چیزی
intruder
قرار دادن چیزی در چیز دیگر
implement
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
intruders
قرار دادن چیزی در چیز دیگر
impact
اثر گذاشتن یا اهمیت دادن به چیزی
to proffer
[somebody something ]
[something to somebody]
[formal]
اظهار نظر دادن در باره چیزی
exchanging
دادن چیزی به جای چیز دیگر
demonstrating
نشان دادن نحوه کار چیزی
to tease a person for a thing
کسیرابرای دادن چیزی بستوه اوردن
photosensitize
بوسیله نور به چیزی حساسیت دادن
ascription
عمل نسبت دادن به چیزی اتصاف
to work it
<idiom>
چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
implemented
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
To pin something on someone .
چیزی را به کسی بستن (نسبت دادن )
demonstrations
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
superimposing
قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
superimposes
قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
superimpose
قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
To explain something in detail .
چیزی را بطور مفصل ومشروح توضیح دادن
interrupt
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
demonstration
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
interrupting
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
To submit something to someone.
چیزی را به کسی تسلیم کردن (ارائه دادن )
interrupts
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
substituting
قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
to detail something
چیزی را مفصل
[با همه جزییات]
شرح دادن
to pick and choose
درسوا کردن چیزی سلیقه زیادبخرج دادن
carries
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carried
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carrying
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
substituted
قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
substitute
قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
carry
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
demo
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
affects
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
miss
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
misses
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
heralds
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
herald
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
affect
لمس کردن یا تاثیر گذاشتن یا تغییر دادن چیزی
show one's (true) colors
<idiom>
نشان دادن چیزی که شخص واقعا دوست دارد
heralding
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralded
از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
rushing
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rushed
برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
certify
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
underlain
در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
certifying
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
underlie
در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
underlies
در زیر چیزی لایه قرار دادن زمینه جیزی بودن
certifies
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
adjust
تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
adjusts
تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
to press the button
دکمه را فشار دادن در راه انداختن چیزی یا کاری پیش قدم شدن
adjusting
تغییر دادن چیزی تا با موقعیت جدید مط ابق شود یا بهتر کار کند
litotes
کوچک قلم دادن چیزی برای افزایش اهمیت ان ویااجتناب ازانتقاد شکسته نفسی
reach out with an olive branch
<idiom>
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch
[انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
to react to something
واکنش نشان دادن به چیزی
[مهندسی برق]
[مهندسی ماشین آلات]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com