Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (16 milliseconds)
English
Persian
supersedeas
دستور موقت دادگاه در موردخودداری از انجام یا ادامه کاری
Other Matches
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
blankest
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blank
دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
no op
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
no operation instruction
دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
discharge
مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
discharges
مرخص کردن هیات منصفه از دادگاه نقض حکم یا دستور دادگاه
arrest
جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrested
جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrests
جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
writ
دستور دادگاه حکم دادگاه
writs
دستور دادگاه حکم دادگاه
provisional order
دستور موقت اداری
quia timet
قرار تامین دستور موقت
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
do nothing instruction
دستور برنامه نویسی که عملی انجام نمیدهد فقط شمارنده برنامه را به آدرس دستور بعدی افزایش میدهد
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
attention code
حروف AT در دستور Hayes AT به مودم می گوید که دستوری در ادامه بیان خواهد شد
long haul
<idiom>
مدت درازی بین کاری که ادامه داد
commenting
ناتوان کردن موقت یک دستور با قرار دادن آن در محل توضیحات
comment
ناتوان کردن موقت یک دستور با قرار دادن آن در محل توضیحات
commented
ناتوان کردن موقت یک دستور با قرار دادن آن در محل توضیحات
tenors
فحوا و مفاد و مدلول سند رونوشت حکم یا دستور دادگاه
tenor
فحوا و مفاد و مدلول سند رونوشت حکم یا دستور دادگاه
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
mesne process
مراحل مختلفه و احکام وقرارهای مختلف دادگاه تاپیش از دستور اجرا
injunction
دستور کتبی دادگاه خطاب به خوانده که متضمن اجبار وی به رعایت حقوق خواهان است
injunctions
دستور کتبی دادگاه خطاب به خوانده که متضمن اجبار وی به رعایت حقوق خواهان است
job order
دستور انجام کارتعمیرات
scratchpad
فضای کاری یا محلی با حافظه سریع برای ذخیره موقت داده جاری
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
to put any one up to something
کسی را در کاری دستور دادن
operation
ترتیب ای که عملیات دستور انجام می شوند
holdees
پرسنل یا خودروها یا هواپیمایا کشتی که به طور موقت دریک پادگان توقف کرده ومنتظر دستور یا وسایل حرکت به سمت محل ماموریت باشد
action
انجام کاری
actions
انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
sleeping
پیش از انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
habeas corpus
دستور احضار زندانی دستوری که دادگاه به زندان محل توقیف زندانی یی که توقیفش را غیر قانونی می داند
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
undertakes
توافق برای انجام کاری
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
undertaken
توافق برای انجام کاری
undertake
توافق برای انجام کاری
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
backlogs
کاری که باید انجام شود
backlog
کاری که باید انجام شود
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
capability
قادر به انجام کاری بودن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
loads
کاری که باید انجام شود
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
having
باعث انجام کاری شدن
have
باعث انجام کاری شدن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
load
کاری که باید انجام شود
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
operate
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operated
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operates
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operation
بخشی از دستور کد ماشین که عملی باید انجام شود را مشخص میکند
op code
بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را مشخص میکند
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
bars
توقف کسی برای انجام کاری
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
bar
توقف کسی برای انجام کاری
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
help
روش آسانتر برای انجام کاری
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
statements
1-اصط لاح بیان یک دستور یا یک فرآیند. 2-دستور به زبان اصلی که به چندین دستور که ماشین ترجمه میشود
statement
1-اصط لاح بیان یک دستور یا یک فرآیند. 2-دستور به زبان اصلی که به چندین دستور که ماشین ترجمه میشود
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
applications
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
application
کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
to be on the verge
[brink]
of doing something
<idiom>
آماده انجام کاری بودن
[اصطلاح روزمره]
authorize
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
go off half-cocked
<idiom>
صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
to have to bite the bullet
<idiom>
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
covenantor
اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
perfunctoriness
چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
to set one's mind on anything
ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com