English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (37 milliseconds)
English Persian
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
Other Matches
sail into به باد سرزنش گرفتن سرزنش کردن
fulminate باتهدید سخن گفتن دادوبیداد راه انداختن
fulminates باتهدید سخن گفتن دادوبیداد راه انداختن
fulminated باتهدید سخن گفتن دادوبیداد راه انداختن
rebuke سرزنش کردن
call down سرزنش کردن
tongue lash سرزنش کردن
trounces سرزنش کردن
trounced سرزنش کردن
berate سرزنش کردن
reprove سرزنش کردن
reprimands سرزنش کردن
reproved سرزنش کردن
reproves سرزنش کردن
reproving سرزنش کردن
upbraid سرزنش کردن
haze سرزنش کردن
trouncing سرزنش کردن
ram (something) down one's throat <idiom> سرزنش کردن
bite someone's head off <idiom> سرزنش کردن
berates سرزنش کردن
berated سرزنش کردن
berating سرزنش کردن
rebukes سرزنش کردن
wig سرزنش کردن
reprimand سرزنش کردن
reprimanded سرزنش کردن
reprimanding سرزنش کردن
rebuked سرزنش کردن
wigs سرزنش کردن
dispraise سرزنش کردن
trounce سرزنش کردن
upbraided سرزنش کردن
repoach سرزنش کردن
nattering سرزنش کردن
nattered سرزنش کردن
reprehend سرزنش کردن
call over the coals سرزنش کردن
twits سرزنش کردن
vituperate سرزنش کردن
censured سرزنش کردن
natters سرزنش کردن
twit سرزنش کردن
give it to <idiom> سرزنش کردن
chid سرزنش کردن
lash vt سرزنش کردن
rebuking سرزنش کردن
censure سرزنش کردن
to dress down سرزنش کردن
censures سرزنش کردن
sneap سرزنش کردن
chide سرزنش کردن
natter سرزنش کردن
chided سرزنش کردن
threap سرزنش کردن
chides سرزنش کردن
upbraids سرزنش کردن
chiding سرزنش کردن
censuring سرزنش کردن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
chidden صداکردن سرزنش کردن
to hall over the couls سرزنش یا توبیخ کردن
renounce سرزنش یا متهم کردن
renounced سرزنش یا متهم کردن
scolded زن غرولندو سرزنش کردن
renouncing سرزنش یا متهم کردن
scold زن غرولندو سرزنش کردن
snubbed جلوگیری سرزنش کردن
snub جلوگیری سرزنش کردن
rebuke توبیخ کردن سرزنش
(on the) safe side <idiom> سخت سرزنش کردن
snubs جلوگیری سرزنش کردن
snubbing جلوگیری سرزنش کردن
renounces سرزنش یا متهم کردن
rebukes توبیخ کردن سرزنش
to take somebody to task کسی را سرزنش کردن
to tick somebody off [British E] کسی را سرزنش کردن
to tell somebody off کسی را سرزنش کردن
expostulate سرزنش دوستانه کردن
to chide somebody کسی را سرزنش کردن
rebuked توبیخ کردن سرزنش
to drop on سرزنش یاتنبیه کردن
to read one a lecture کسیرا سرزنش کردن
wite توهین سرزنش کردن
expostulated سرزنش دوستانه کردن
expostulating سرزنش دوستانه کردن
rebuking توبیخ کردن سرزنش
scolds زن غرولندو سرزنش کردن
expostulates سرزنش دوستانه کردن
chew out (someone) <idiom> به شدت سرزنش کردن (شخصی)
skin alive <idiom> سرزنش کردن،کتک زدن
ranted سرزنش کردن یاوه سرایی
rant سرزنش کردن یاوه سرایی
ranting سرزنش کردن یاوه سرایی
ranten سرزنش کردن یاوه سرایی
rants سرزنش کردن یاوه سرایی
to e. with person on a thing کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
to have your share of something [negative] چیزی [بدی] را اجبارا تحمل کردن [باران یا سرزنش]
checked سرزنش کردن رسیدگی کردن
viyuperate توهین کردن سرزنش کردن
blamed سرزنش کردن ملامت کردن
blaming سرزنش کردن ملامت کردن
check سرزنش کردن رسیدگی کردن
checks سرزنش کردن رسیدگی کردن
blame سرزنش کردن ملامت کردن
blames سرزنش کردن ملامت کردن
earful <idiom> پرخاش کردن ،سرزنش کردن
sass بابی احترامی صحبت کردن با گستاخانه سخن گفتن با بیشرمانه گفتگو کردن
greets درود گفتن تبریک گفتن
to answer in the a اری گفتن بله گفتن
greet درود گفتن تبریک گفتن
greeted درود گفتن تبریک گفتن
ranten لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
complements تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complemented تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complement تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complementing تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
rants لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rant لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranting لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranted لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
turn thumbs down <idiom> رد کردن،نپذیرفتن ،نه گفتن
have it <idiom> گفتن ،ادعا کردن
come out with <idiom> بیان کردن ،گفتن
declare افهار کردن گفتن
declaring افهار کردن گفتن
declares افهار کردن گفتن
welcoming خوشامد گفتن پذیرایی کردن
welcomes خوشامد گفتن پذیرایی کردن
welcomed خوشامد گفتن پذیرایی کردن
enunciated اعلام کردن صریحا گفتن
tongues گفتن دارای زبانه کردن
welcome خوشامد گفتن پذیرایی کردن
enunciating اعلام کردن صریحا گفتن
enunciates اعلام کردن صریحا گفتن
hallucinating هذیان گفتن اشتباه کردن
rumored شایعه گفتن و یا پخش کردن
hallucinates هذیان گفتن اشتباه کردن
hallucinated هذیان گفتن اشتباه کردن
hallucinate هذیان گفتن اشتباه کردن
lectured سخنرانی کردن خطابه گفتن
lecture سخنرانی کردن خطابه گفتن
rumors شایعه گفتن و یا پخش کردن
enouce بیان کردن بصراحت گفتن
rumor شایعه گفتن و یا پخش کردن
enunciate اعلام کردن صریحا گفتن
rumour شایعه گفتن و یا پخش کردن
rumours شایعه گفتن و یا پخش کردن
citing اتخاذ سند کردن گفتن
cites اتخاذ سند کردن گفتن
rumoured شایعه گفتن و یا پخش کردن
abdicating تفویض کردن ترک گفتن
abdicates تفویض کردن ترک گفتن
cite اتخاذ سند کردن گفتن
gratulate تبریک گفتن سلام کردن
abdicated تفویض کردن ترک گفتن
iterate دوباره گفتن بازگو کردن
lecturing سخنرانی کردن خطابه گفتن
cited اتخاذ سند کردن گفتن
abdicate تفویض کردن ترک گفتن
lectures سخنرانی کردن خطابه گفتن
drone وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
jaber وراجی کردن تند و ناشمرده گفتن
to mince matters از گفتن راستی فرو گذار کردن
droning وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
drones وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
droned وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
affirmed بطور قطع گفتن تصدیق کردن
affirming بطور قطع گفتن تصدیق کردن
affirms بطور قطع گفتن تصدیق کردن
Easier said than done . <proverb> گفتن سهل تر از عمل کردن است .
to wheeze out باخس خس گفتن با سینه تنگ ادا کردن
to speak one's mind اندیشه خود را اشکار کردن رک سخن گفتن
to be rude to any one به کسی بی احترامی کردن کسیرا ناسزا گفتن
sputters تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputter تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputtered تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
dogmatize امرانه افهار عقیده کردن مقتدرانه سخن گفتن
cant باناله سخن گفتن بالهجه مخصوصی صحبت کردن
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
to recount something to someone [formal] برای کسی چیزی را تعریف کردن [یکایک گفتن] [بازگفتن]
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com