Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (35 milliseconds)
English
Persian
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
Other Matches
sail into
به باد سرزنش گرفتن سرزنش کردن
fulminate
باتهدید سخن گفتن دادوبیداد راه انداختن
fulminated
باتهدید سخن گفتن دادوبیداد راه انداختن
fulminates
باتهدید سخن گفتن دادوبیداد راه انداختن
sneap
سرزنش کردن
dispraise
سرزنش کردن
natters
سرزنش کردن
reproved
سرزنش کردن
upbraid
سرزنش کردن
nattered
سرزنش کردن
censure
سرزنش کردن
haze
سرزنش کردن
natter
سرزنش کردن
call over the coals
سرزنش کردن
repoach
سرزنش کردن
tongue lash
سرزنش کردن
ram (something) down one's throat
<idiom>
سرزنش کردن
reprove
سرزنش کردن
lash vt
سرزنش کردن
rebuke
سرزنش کردن
rebuked
سرزنش کردن
threap
سرزنش کردن
rebukes
سرزنش کردن
reproves
سرزنش کردن
rebuking
سرزنش کردن
chid
سرزنش کردن
give it to
<idiom>
سرزنش کردن
reprimand
سرزنش کردن
call down
سرزنش کردن
reprimanded
سرزنش کردن
reprimanding
سرزنش کردن
reproving
سرزنش کردن
reprimands
سرزنش کردن
upbraided
سرزنش کردن
berates
سرزنش کردن
trouncing
سرزنش کردن
wigs
سرزنش کردن
trounces
سرزنش کردن
chiding
سرزنش کردن
trounced
سرزنش کردن
chides
سرزنش کردن
trounce
سرزنش کردن
nattering
سرزنش کردن
censuring
سرزنش کردن
bite someone's head off
<idiom>
سرزنش کردن
twit
سرزنش کردن
censures
سرزنش کردن
chide
سرزنش کردن
to dress down
سرزنش کردن
chided
سرزنش کردن
vituperate
سرزنش کردن
twits
سرزنش کردن
reprehend
سرزنش کردن
berated
سرزنش کردن
upbraids
سرزنش کردن
berating
سرزنش کردن
berate
سرزنش کردن
censured
سرزنش کردن
wig
سرزنش کردن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
renounced
سرزنش یا متهم کردن
expostulating
سرزنش دوستانه کردن
scolds
زن غرولندو سرزنش کردن
expostulates
سرزنش دوستانه کردن
to tell somebody off
کسی را سرزنش کردن
expostulated
سرزنش دوستانه کردن
scolded
زن غرولندو سرزنش کردن
(on the) safe side
<idiom>
سخت سرزنش کردن
renounces
سرزنش یا متهم کردن
renounce
سرزنش یا متهم کردن
expostulate
سرزنش دوستانه کردن
renouncing
سرزنش یا متهم کردن
chidden
صداکردن سرزنش کردن
wite
توهین سرزنش کردن
rebuking
توبیخ کردن سرزنش
to take somebody to task
کسی را سرزنش کردن
snub
جلوگیری سرزنش کردن
snubs
جلوگیری سرزنش کردن
snubbed
جلوگیری سرزنش کردن
to chide somebody
کسی را سرزنش کردن
snubbing
جلوگیری سرزنش کردن
to tick somebody off
[British E]
کسی را سرزنش کردن
scold
زن غرولندو سرزنش کردن
to read one a lecture
کسیرا سرزنش کردن
to hall over the couls
سرزنش یا توبیخ کردن
rebuke
توبیخ کردن سرزنش
rebuked
توبیخ کردن سرزنش
rebukes
توبیخ کردن سرزنش
to drop on
سرزنش یاتنبیه کردن
ranten
سرزنش کردن یاوه سرایی
ranted
سرزنش کردن یاوه سرایی
ranting
سرزنش کردن یاوه سرایی
rants
سرزنش کردن یاوه سرایی
chew out (someone)
<idiom>
به شدت سرزنش کردن (شخصی)
rant
سرزنش کردن یاوه سرایی
skin alive
<idiom>
سرزنش کردن،کتک زدن
to e. with person on a thing
کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
to have your share of something
[negative]
چیزی
[بدی]
را اجبارا تحمل کردن
[باران یا سرزنش]
blaming
سرزنش کردن ملامت کردن
checks
سرزنش کردن رسیدگی کردن
check
سرزنش کردن رسیدگی کردن
blamed
سرزنش کردن ملامت کردن
blames
سرزنش کردن ملامت کردن
checked
سرزنش کردن رسیدگی کردن
blame
سرزنش کردن ملامت کردن
viyuperate
توهین کردن سرزنش کردن
earful
<idiom>
پرخاش کردن ،سرزنش کردن
sass
بابی احترامی صحبت کردن با گستاخانه سخن گفتن با بیشرمانه گفتگو کردن
greets
درود گفتن تبریک گفتن
greeted
درود گفتن تبریک گفتن
greet
درود گفتن تبریک گفتن
to answer in the a
اری گفتن بله گفتن
ranten
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
complements
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complemented
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
complementing
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
ranted
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rants
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rant
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
complement
تملق گویی کردن خوشامد گفتن تکمیل کردن
ranting
لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
declare
افهار کردن گفتن
have it
<idiom>
گفتن ،ادعا کردن
turn thumbs down
<idiom>
رد کردن،نپذیرفتن ،نه گفتن
come out with
<idiom>
بیان کردن ،گفتن
declaring
افهار کردن گفتن
declares
افهار کردن گفتن
abdicates
تفویض کردن ترک گفتن
lectured
سخنرانی کردن خطابه گفتن
welcoming
خوشامد گفتن پذیرایی کردن
welcomes
خوشامد گفتن پذیرایی کردن
tongues
گفتن دارای زبانه کردن
rumor
شایعه گفتن و یا پخش کردن
enunciating
اعلام کردن صریحا گفتن
welcomed
خوشامد گفتن پذیرایی کردن
welcome
خوشامد گفتن پذیرایی کردن
lecture
سخنرانی کردن خطابه گفتن
hallucinates
هذیان گفتن اشتباه کردن
enunciates
اعلام کردن صریحا گفتن
enouce
بیان کردن بصراحت گفتن
rumored
شایعه گفتن و یا پخش کردن
enunciate
اعلام کردن صریحا گفتن
abdicating
تفویض کردن ترک گفتن
rumors
شایعه گفتن و یا پخش کردن
rumour
شایعه گفتن و یا پخش کردن
rumoured
شایعه گفتن و یا پخش کردن
rumours
شایعه گفتن و یا پخش کردن
lectures
سخنرانی کردن خطابه گفتن
lecturing
سخنرانی کردن خطابه گفتن
enunciated
اعلام کردن صریحا گفتن
iterate
دوباره گفتن بازگو کردن
citing
اتخاذ سند کردن گفتن
cited
اتخاذ سند کردن گفتن
gratulate
تبریک گفتن سلام کردن
cites
اتخاذ سند کردن گفتن
hallucinating
هذیان گفتن اشتباه کردن
hallucinate
هذیان گفتن اشتباه کردن
abdicated
تفویض کردن ترک گفتن
hallucinated
هذیان گفتن اشتباه کردن
abdicate
تفویض کردن ترک گفتن
cite
اتخاذ سند کردن گفتن
droned
وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
droning
وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
to mince matters
از گفتن راستی فرو گذار کردن
jaber
وراجی کردن تند و ناشمرده گفتن
drones
وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
affirmed
بطور قطع گفتن تصدیق کردن
affirms
بطور قطع گفتن تصدیق کردن
Easier said than done .
<proverb>
گفتن سهل تر از عمل کردن است .
affirming
بطور قطع گفتن تصدیق کردن
drone
وزوز کردن یکنواخت سخن گفتن
to be rude to any one
به کسی بی احترامی کردن کسیرا ناسزا گفتن
to wheeze out
باخس خس گفتن با سینه تنگ ادا کردن
to speak one's mind
اندیشه خود را اشکار کردن رک سخن گفتن
sputters
تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputter
تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputtered
تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
cant
باناله سخن گفتن بالهجه مخصوصی صحبت کردن
dogmatize
امرانه افهار عقیده کردن مقتدرانه سخن گفتن
straight from the shoulder
<idiom>
راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
to recount something to someone
[formal]
برای کسی چیزی را تعریف کردن
[یکایک گفتن]
[بازگفتن]
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com