English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
price current صورت نرخهای معمول
Other Matches
floating rates نرخهای بارهای دریایی
free exchange rates نرخهای ارز ازاد
general cargo rates نرخهای حمل کالاهای متفرقه
Do you have any special rates? آیا نرخهای ارزانتر دارید؟
tacit collusion حالتی که قیمت کالاهای دو کمپانی رقیب دران واحد بالا رود حتی درحالتی که چنین تبانی یی عملا" صورت نگرفته باشددادگاه ممکن است با توجه به قرینه بالا رفتن قیمت اقدامات بازدارنده را با قائل شدن به وجود ان معمول دارد
current purchasing power حسابداری که در ان نرخهای جاری مبنای محاسبه میباشند
inventory از چیزی صورت برداشتن صورت ریز مواد اولیه موجودی انبار صورت تحریرترکه متوفی
hidden momentum of population growth نیروی محرکه پنهان رشدجمعیت فرایندی پویا ولی غیرفعال ازافزایش جمعیت که حتی پس ازکاهش نرخهای زاد و ولد ادامه مییابد
constants سرویس انتقال داده که بخشی از ATM است و برای تضمین نرخهای مشخص ارسال داده روی شبکه حتی شبکههای شلوغ است
constant سرویس انتقال داده که بخشی از ATM است و برای تضمین نرخهای مشخص ارسال داده روی شبکه حتی شبکههای شلوغ است
usual معمول
going معمول
in- معمول
usage معمول
usages معمول
in vogue معمول
in معمول
locals چاپگری که به صورت فیزیکی به کامپیوتر وصل است و نه به صورت منبع اشتراکی در شبکه
local چاپگری که به صورت فیزیکی به کامپیوتر وصل است و نه به صورت منبع اشتراکی در شبکه
printers وسیلهای که داده ورودی به صورت الکتریکی را به صورت قابل خواندن چاپ شده تبدیل میکند
printer وسیلهای که داده ورودی به صورت الکتریکی را به صورت قابل خواندن چاپ شده تبدیل میکند
vogue رسم معمول
undersized کوچکتر از معمول
in character <idiom> مثل معمول
as usual مطابق معمول
practice معمول به عادت
it is usual with him معمول اوست
to set in معمول شدن
usu مخفف معمول
off season ارزان تر از معمول
slow down <idiom> از حد معمول آرامتر
to be in f. معمول بودن
After the usual courtesies. پس از تعارفات معمول
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
fashionably مطابق معمول
normal هنجار معمول
usual conditions شرایط معمول
out of the ordinary غیر معمول
out of the common غیر معمول
off the map غیر معمول
as usual <idiom> طبق معمول
by usage یا معمول سابق
eccentrically بطورغیر معمول
enchorial معمول متعارفی
consuetudinary عادی معمول
introduction معمول سازی ابداع
institution رسم معمول عرف
it is our usual p to معمول ما این است که
oversleeps بیش از حد معمول خوابیدن
oversleeping بیش از حد معمول خوابیدن
oversleep بیش از حد معمول خوابیدن
it is unusually large ازاندازه معمول بزرگتراست
such dresses are the vogue اینجورلباسهامتداول معمول است
gangling بلند تراز حد معمول
quite the thing مطابق بارسم معمول
introductions معمول سازی ابداع
overslept بیش از حد معمول خوابیدن
intercolonial معمول در میان مستعمرات
habitualness معمول بودن معتادیت
plastic bubble keyboard صفحه کلید که کلیدهای آن به صورت حبابهای کوچک روی ورقه پلاستیکی هستند که در صورت انتخاب مدار را کامل می کنند
packets روش ارسال داده روی شبکه گسترده به صورت بستههای کوچک که بعدا به صورت درست سوار می شوند در مرحله دریافت
packet روش ارسال داده روی شبکه گسترده به صورت بستههای کوچک که بعدا به صورت درست سوار می شوند در مرحله دریافت
retrograde دوران در خلاف جهت معمول
cupola practice روش معمول کوره کوپل
international practice طریقه معمول به بین المللی
semidouble دارای گلبرگهای بیشتر از معمول
fair wear and tear خسارت در حد معمولی فرسودگی در حد معمول
numeric که در بسیاری صفحه کلیدهای کامپیوتر به صورت گروه جداگانه برای واد کردن حجم زیادی از داده به صورت اعداد به کار می رود
executive length course زمین گلف کوتاهتر و اسانتراز معمول
shorter تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
wide angle دارای زاویه دید بیش از معمول
short تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
shortest تخته جانبی که از حد معمول کوتاهتر است
executive course زمین گلف کوتاهتر و اسانتراز معمول
unorthodox دارای عقیده ناصحیح یا غیر معمول
wide-angle دارای زاویه دید بیش از معمول
substandard زیر معیار یا مقیاس معمول یا قانونی
wet year سالی که میزان بارندگی از حد معمول سالیانه بیشتراست
extras اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
extra- اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
extra اضافه شده یا آنچه بیشتر از معمول باشد
dry year سالی که میزان بارندگی در ان از حد معمول کمتر است
characteristically مقدار نمای یک عدد اعشاری که از حد معمول بزرگتر است
characteristic مقدار نمای یک عدد اعشاری که از حد معمول بزرگتر است
fashionableness توافق بارسم وایین معمول مطابقت باسبک روز
bow-pew [نوعی نیمکت معمول در قرن هجدهم انگلیس و آمریکا]
gondola نوعی قایق که در کانالهای شهر ونیز ایتالیا معمول است
cylix ابخوری پایه دار ودسته که درقدیم معمول بوده است
mancipation یکجورایین انتقال یاواگذاری که درازادکردن بردگان وکودکان معمول بود
gondolas نوعی قایق که در کانالهای شهر ونیز ایتالیا معمول است
barrage jamming تولید پارازیت به صورت پرده ممانعتی پخش پارازیت به صورت توده وسیع
watt واحداندازه گیری SI برای توان الکتریکی که به صورت توان تولیدشده در صورت عبور جریان یک آمپر از باری که ولتاژ یک ولت دارد تعریف میشود
watts واحداندازه گیری SI برای توان الکتریکی که به صورت توان تولیدشده در صورت عبور جریان یک آمپر از باری که ولتاژ یک ولت دارد تعریف میشود
The capacity of a battery is typically expressed in milliamp-hours. ظرفیت باتری به طور معمول در میلی آمپر در ساعت بیان می شود.
production run اجرای یک برنامه اصلاح شده که بطور معمول اهدافش راباتمام می رساند
discretionary آنچه در صورت نیاز لازم و در صورت عدم نیاز زیادی باشد
underdistance روش تمرینی دونده درمسافتی کمتر از معمول مسابقه برای ازدیاد سرعت
Advanced Technology Attachment حالت معمول از واسط SCSI که تحت نام IDE هم شناخته شده است
negligence اهمال تفریط معیار ان در CL رفتارو دقتی است که یک فرد بافهم و شعور عادی در امورخود معمول می دارد
refresher حق الوکاله اضافی که هنگام جریان دعوی زمانیکه مدت دادرسی از حد معمول تجاوزکند به وکیل داده میشود
rom دیسک پلاستیکی کوچک که به عنوان قطعه ROM با فرفیت بالا استفاده میشود. داده به صورت دودویی ذخیره میشود به صورت سوراخهای حکاکی شده روی سطح آن که سپس توسط لیزر خوانده می شوند
line astern صورت بندی ستون هوایی صورت بندی یک ستونه
chargeable accessions استخدام به صورت پرسنل کادر استخدام به صورت پیمانی
bourgeois <adj.> از ویژگی های این طبقه متوسط، به طور معمول با اشاره به ارزشهای مادی ادراک شده و یا نگرش مرسوم
dat سیستم ضبط صورت به صورت اطلاعات دیجیتال روی نوار مغناطیسی که تولید مجدد با کیفیت بالا دارد ونیز نوار با فرفیت بالا برای سیستم پشتیبانی
cross-in-square [کلیسای معمول در رم شرقی با چهار گوشه و میدان و چهار طاق گهواره ای]
addressing استفاده از کلمه آدرس کوتاهتر از معمول تا عمل کشف آدرس سریع تر انجام شود
coalitions مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
coalition مثلا" جنگ علیه دشمن اطلاق میشود دراین مقام می توان چنانچه معمول است این کلمه را به "اتفاق " یا " اتحاد " تبدیل کرد
non-directional design طرح فراگیر [این نوع طرح در نقاط مختلف بافت دارای جذابیت خاص خود بوده و حالت تکراری فرش های معمول را ندارد.]
basics بخشی از سرویس ISDN که شامل دو کانال انتقال داده است . که داده را به صورت کیلو بایت در ثانیه ارسال میکند و یک کانال کنترلی دارد که میتواند اطلاعات کنترلی جانبی را به صورت کیلو بایت در ثاینه منتقل کند
basic بخشی از سرویس ISDN که شامل دو کانال انتقال داده است . که داده را به صورت کیلو بایت در ثانیه ارسال میکند و یک کانال کنترلی دارد که میتواند اطلاعات کنترلی جانبی را به صورت کیلو بایت در ثاینه منتقل کند
approach formation صورت بندی تقرب به باند صورت بندی تقرب به دشمن
automatic programming روندی که طی ان کامپیوتر به صورت خودکار برنامه مبدابه زبان برنامه نویسی را به برنامه مقصد به کد ماشین ترجمه میکند برنامه نویسی به صورت خودکار برنامه سازی خودکار
salachak فرش محرابی یموتی [این نوع بافت حالت معمول مستطیل شکل فرش را ندارد و قسمت بالای فرش شکل قوسی یا مثلثی دارد.]
styling معمول کردن مد کردن
styles معمول کردن مد کردن
styled معمول کردن مد کردن
style معمول کردن مد کردن
pictorial rug قالیچه های تصویری [قالیچه های پرتره] [در اینگونه فرش ها نگاره های معمول فرش ها استفاده نمی شود و در آن از تصاویر انسان، حیوان، طبیعت، بناها و حوادث تاریخی بهره می گیرند. به آن نقش غلط نیز می گویند.]
upper memory کیلو بایت از حافظه قرار گرفته بین حدود کیلوبایت و مگابایت . حافظه بیشتر بعد از حافظه معمول کیلوبایت است و قبل از حدود مگابایت
constellation صورت
constellations صورت
image صورت
providing در صورت
hue صورت
mazard صورت
hues صورت
roster صورت
conformational isomers هم صورت
rosters صورت
listing صورت
listings صورت
statements صورت
invoiced صورت
facies صورت
invoices صورت
statement صورت
images صورت
invoicing صورت
conformer هم صورت
shape صورت
version صورت
medal صورت
medals صورت
slip صورت
slipped صورت
slips صورت
figures صورت
face صورت
faces صورت
forms صورت
versions صورت
circumstantially در صورت
shapes صورت
visages رو صورت
figuring صورت
figure صورت
freckle لک صورت
visage رو صورت
filed صورت
physiognomy صورت
physiognomies صورت
file صورت
list صورت
formed صورت
coat card صورت
roll صورت
phases صورت
rolled صورت
effigies صورت
phased صورت
rolls صورت
effigy صورت
phase صورت
form صورت
invoice صورت
kalendar صورت
archetype صورت ازلی
semblance صورت فاهر
the brush صورت گری
face cream کرم صورت
constellations صورت فلکی
to take an inventory of صورت دارایی
formation صورت بندی
bills of fare صورت غذا
nomenelature صورت اسامی
bill of fare صورت غذا
sentential form صورت جملهای
externallze صورت فاهردادن
sales check صورت فروش
white face جانورسفید صورت
transfiguration تبدیل صورت
faceless بدون صورت
unfigured بی صورت ساده
veiling تور صورت
similitude شباهت صورت
to put in to shape سر و صورت دادن
formalism صورت گرایی
standard form صورت متعارف
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com