English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
refractive power قدرت شکست
Other Matches
empowers صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowering صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empowered صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
empower صاحب اختیار و قدرت کردن قدرت دادن
parallax پارالاکس ضریب شکست نور جابجایی تصویر در اثر شکست نور
creativeness قدرت خلاقه قدرت ابداع
dictatorship of proletariat اصطلاحی است که بوسیله کارل مارکس برای توصیف مرحلهای از سوسیالیسم بکار برده شد .در این مرحله طبقه بورژوا یا سرمایه داران قدرت را از دست می دهند و کارگران قدرت را دراختیار می گیرند .
countervailing power قدرت یک گروه که در واکنش به قدرت گروه دیگر بوجود می اید
authoritarainism نقطه مقابل اندیویدوالیسم و عبارت ازحکومتی است که در ان ازادی فردی به طور کامل تحت الشعاع قدرت دولت قرار گیرد. قدرت دولت معمولا در گروه کوچکی از پیشوایان متمرکز ومتجلی میشود
atmospheric refraction شکست نور دراثر برخورد به طبقات جوی شکست جوی نور
gradient circuit مدار حساس به تغییر میزان قدرت مکانیسم عامل انفجار مدار حساس به تغییر قدرت چاشنی مین
radar discrimination قدرت تجزیه و تحلیل هدفهای مختلف از روی صفحه رادار قدرت قرائت هدف از روی صفحه رادار
plumper شکست
refraction شکست
failure شکست
failures شکست
defeat شکست
loss شکست
unsuccess شکست
defeasance شکست
defeated شکست
prosternation شکست
breaks شکست
break شکست
defeating شکست
defeature شکست
flopper شکست
three successive defeats سه شکست پی در پی
defeats شکست
set back شکست
gap شکست
flunk شکست
flunked شکست
flunking شکست
flunks شکست
unsuccessful شکست
deflections شکست
deflection شکست
fall شکست
breakages شکست
breakage شکست
miscarriage شکست
miscarriages شکست
unsuccessfully شکست
gaps شکست
fracture شکست ترک
lose شکست خوردن
slip up شکست خوردن
business failure شکست تجاری
invincible شکست ناپذیر
angle of refraction زاویه شکست
defeated شکست دادن
fault شکست زمین
faulted شکست زمین
smiting شکست دادن
defeating شکست دادن
smites شکست دادن
trounced شکست دادن
atmospheric refraction شکست جوی
failures شکست خورده
defeat شکست دادن
losing شکست خوردن
turkey شکست خورده
turkeys شکست خورده
slip-ups شکست خوردن
trounce شکست دادن
insuperability شکست ناپذیری
inexpugnable شکست نا پذیر
index of refraction ضریب شکست
incomplete breakdown شکست جزئی
incomplete breakdown شکست ناقص
birefringence شکست مضاعف
fractured شکست ترک
fractures شکست ترک
fracturing شکست ترک
loses شکست خوردن
impluse breakdown شکست ضربهای
skunks شکست دادن
skunk شکست دادن
breaking capacity فرفیت شکست
flunked شکست خوردن
failure شکست ورشکستگی
breaking down pass کالیبر شکست
flunk شکست خوردن
breaking down roll نورد شکست
underdogs سگ شکست خورده
underdog سگ شکست خورده
failure شکست خورده
trouncing شکست دادن
defeatism اعتراف به شکست
defeatism شکست گرایی
failures شکست ورشکستگی
checkmate شکست دادن
upsetting شکست غیرمنتظره
upsets شکست غیرمنتظره
flunking شکست خوردن
break proof ازمایش شکست
defeats شکست دادن
trounces شکست دادن
smite شکست دادن
he received a broken hand دستش شکست
he broke his neck necessity گردنش شکست
faults شکست زمین
break down voltage ولتاژ شکست
fracturable قابل شکست
flunks شکست خوردن
failure by rupture شکست برشی
electric break down شکست الکتریکی
double refraction شکست دوبل
double refraction شکست مضاعف
dielectric strength استحکام شکست
slip-up شکست خوردن
upset شکست غیرمنتظره
blow one's own horn <idiom> شکست درچیزی
failure of negotiations شکست مذاکرات
conceded قبول شکست
concedes قبول شکست
conceding قبول شکست
failed شکست خوردن
fiasco شکست مفتضحانه
fail شکست خوردن
letdown نومیدی شکست
zener breakdown شکست زنری
letdowns نومیدی شکست
flops شکست خوردن
flopping شکست خوردن
to put to the worse شکست دادن
to f.down شکست دادن
to be defected شکست خوردن
concede قبول شکست
cry uncle <idiom> پذیرش شکست
fall flat <idiom> شکست خوردن
sure-fire شکست ناپذیر
fall through <idiom> شکست خوردن
get the better of (someone) <idiom> شکست دادن
breaking point نقطهی شکست
yield point نقطه شکست
wash out شکست مردود
vincible شکست خوردنی
vanquishable شکست پذیر
unstart شکست ناپایدار
to have the worse شکست خوردن
to lay prostrate شکست دادن
to sustain a defeat شکست خوردن
to suffer a reverse شکست خوردن
the ship was wrecked کشتی شکست
refraction of light شکست نور
point of fracture نقطه شکست
outgeneral شکست دادن
lose out شکست خوردن
reflection شکست نور
line breake relay رله شکست خط
fiascos شکست مفتضحانه
knock out شکست دادن
invincibility شکست ناپذیری
bombed شکست فاحش
bomb شکست فاحش
bombed out شکست فاحش
bombs شکست فاحش
refractive index ضریب شکست
stickit شکست خورده
fails شکست خوردن
set down شکست دادن
flop شکست خوردن
come a cropper <idiom> شکست خوردن
refractometer شکست سنج
flopped شکست خوردن
craven شکست خورده
terrestrial refraction شکست زمینی
lost شکست خورده گمراه
outclassed شکست فاحش حریف
absolute index of refraction ضریب مطلق شکست
absolute refractive index ضریب شکست مطلق
outclass شکست فاحش حریف
lurch امادگی شکست فاحش
lurched امادگی شکست فاحش
lurches امادگی شکست فاحش
outclassing شکست فاحش حریف
crushes شکست دادن پیروزشدن بر
crushed شکست دادن پیروزشدن بر
routs کاملا شکست دادن
crush شکست دادن پیروزشدن بر
routed کاملا شکست دادن
rout کاملا شکست دادن
outclasses شکست فاحش حریف
vote down <idiom> شکست در رای گیری
lurching امادگی شکست فاحش
invulnerable شکست ناپذیر رویین تن
puncturing سوراخ کردن شکست
parallax زاویه شکست نور
refractional وابسته به شکست نور
punctured سوراخ کردن شکست
insuperably بطور شکست ناپذیر
refractive index ضریب شکست نور
shut down شکست دادن حریف
reversing شکست وارونه کردن
snow under شکست فاحش خوردن
reverses شکست وارونه کردن
reversed شکست وارونه کردن
reverse شکست وارونه کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com