English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (39 milliseconds)
English Persian
mourn ماتم گرفتن گریه کردن
mourned ماتم گرفتن گریه کردن
mourns ماتم گرفتن گریه کردن
Other Matches
wailing ناله کردن ماتم گرفتن
wails ناله کردن ماتم گرفتن
wailed ناله کردن ماتم گرفتن
wail ناله کردن ماتم گرفتن
Laugh and the world laghs with you, weep and you w. <proverb> بخندى ,دنیا با تو مى خندد گریه کنى باید بتنهایى گریه گنى.
sobbing گریه گریه کردن
sobbed گریه گریه کردن
sob گریه گریه کردن
sobs گریه گریه کردن
Laugh and the world laughs with you , weep and you wepp alone. <proverb> بخند تا دنیا با تو بخندد گریه کن تا تنها گریه کنى.
weeping succeeds laughter گریه پس ازخنده می اید از پی خنده گریه است
to pipe one's eye گریه کردن
bemoaned گریه کردن
bemoan گریه کردن
cry گریه کردن
cries گریه کردن
bemoaning گریه کردن
give گریه کردن
weeps گریه کردن
weep گریه کردن
giving گریه کردن
bemoans گریه کردن
gives گریه کردن
to gulp down ones tears گریه رادرگلوحبس کردن
boohooing هقهق گریه کردن
boohoos هقهق گریه کردن
boohooed هقهق گریه کردن
boohoo هقهق گریه کردن
to play the woman گریه کردن ترسیدن
To weep and wail . گریه وزاری کردن
sobbing همراه با سکسکه وبغض گریه کردن
sobbed همراه با سکسکه وبغض گریه کردن
sob همراه با سکسکه وبغض گریه کردن
sobs همراه با سکسکه وبغض گریه کردن
to turn on the waters یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
dole ماتم
I was amazed ( petrified , astounded) . ماتم برد ( زد )
mournfully ماتم دارانه
mourning ماتم عزا
to wear mourning جامه ماتم
to wear willow ماتم داربودن
wellaway ماتم زاری
in mourning جامه ماتم پوشیده
lovelorn ماتم زده عشق شیدا
complimentary mourning جامه ماتم که کسی برای احترام بمردهای که بااوخویشی ندارد بپوشد
whimpered نالیدن زار زار گریه کردن
whimpering نالیدن زار زار گریه کردن
whimpers نالیدن زار زار گریه کردن
whimper نالیدن زار زار گریه کردن
tears گریه
greet گریه
greeted گریه
greets گریه
bawls گریه
bawling گریه
tear گریه
bawled گریه
bawl گریه
weeping گریه
tearjerker گریه اور
sobs بغض گریه
f. tears گریه زورکی
sobbing بغض گریه
crybabies زود گریه کن
slobbers گریه بچگانه
sobbed بغض گریه
slobbered گریه بچگانه
To begin to weep . to burst into tears . گریه افتا دن
slobber گریه بچگانه
sob بغض گریه
tear jerking گریه اور
slobbering گریه بچگانه
musk cat گریه زیاد
weeper گریه کننده
they mingle their tears با هم گریه می کنند
tear-jerker گریه انگیز
tear-jerkers گریه انگیز
cries فریاد گریه
crybaby زود گریه کن
cry فریاد گریه
weeping گریه کننده
he wept involuntarily بی اختیار گریه کرد
sob story داستان گریه اور
crying is useless گریه سودی ندارد
sob stories داستان گریه اور
Tears remedy every irremediable ailment. <proverb> گریه بر هر درد بى درمان دواست .
To burst into tears (laughter). زیر گریه ( خنده ) زدن
She looks pathetic in that dress . این لباس به تنش گریه می کند
She wept herself to sleep . آنقدر گریه کرد تا خوابش برد
It is no use crying over spilt milk . <proverb> بعد از ریختن شیر ,گریه فایده ندارد.
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
seize ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seized ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
seizes ضبط کردن گرفتن تصرف کردن
surrender پس گرفتن و تبدیل کردن
holds جا گرفتن تصرف کردن
circle گرفتن احاطه کردن
obtained فراهم کردن گرفتن
embrace در بر گرفتن بغل کردن
circled گرفتن احاطه کردن
circles گرفتن احاطه کردن
circling گرفتن احاطه کردن
obtains گرفتن یا دریافت کردن
obtained گرفتن یا دریافت کردن
hold جا گرفتن تصرف کردن
surrendered پس گرفتن و تبدیل کردن
obtains فراهم کردن گرفتن
strike root ریشه کردن گرفتن
to fill up گرفتن تکمیل کردن
fog تیره کردن مه گرفتن
fogs تیره کردن مه گرفتن
surrenders پس گرفتن و تبدیل کردن
engage گرفتن استخدام کردن
educe گرفتن استخراج کردن
engages گرفتن استخدام کردن
to smell out گرفتن وپیدا کردن
embraces در بر گرفتن بغل کردن
embracing در بر گرفتن بغل کردن
abalienate منتقل کردن پس گرفتن
hunt down دنبال کردن و گرفتن
bevel پخ کردن لبه گرفتن
embraced در بر گرفتن بغل کردن
obtain فراهم کردن گرفتن
obtain گرفتن یا دریافت کردن
to take medical advice دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
occupies مشغول کردن به کار گرفتن
stack up جمع کردن اندازه گرفتن
occupy مشغول کردن به کار گرفتن
to run over مرور کردن زیر گرفتن
employ مشغول کردن بکار گرفتن
occupying مشغول کردن به کار گرفتن
to split the difference میانه را گرفتن مصالحه کردن
passes سبقت گرفتن از خطور کردن
passed سبقت گرفتن از خطور کردن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
hold دریافت کردن گرفتن توقف
resigns کناره گرفتن تفویض کردن
to get to شروع کردن دست گرفتن
resign کناره گرفتن تفویض کردن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
conclude نتیجه گرفتن استنتاج کردن
holds دریافت کردن گرفتن توقف
concludes نتیجه گرفتن استنتاج کردن
take on گرفتن کارگر هیاهو کردن
pass سبقت گرفتن از خطور کردن
run down <idiom> انتقاد کردن ،ایراد گرفتن
hugging بغل کردن محکم گرفتن
embeds دور گرفتن جاسازی کردن
to set a اندازه گرفتن باطل کردن
jests ببازی گرفتن شوخی کردن
jest ببازی گرفتن شوخی کردن
secures تصرف کردن گرفتن هدف
secure تصرف کردن گرفتن هدف
rise ترقی کردن سرچشمه گرفتن
overlie قرار گرفتن خفه کردن
hugs بغل کردن محکم گرفتن
to go to school to یاد گرفتن یا تقلید کردن از
employing مشغول کردن بکار گرفتن
to release for a ransom با گرفتن فدیه ازاد کردن
frame چارچوب گرفتن طرح کردن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
rises ترقی کردن سرچشمه گرفتن
hugged بغل کردن محکم گرفتن
hug بغل کردن محکم گرفتن
gather نتیجه گرفتن استباط کردن
borrows وام گرفتن اقتباس کردن
bathed ابتنی کردن حمام گرفتن
borrowed وام گرفتن اقتباس کردن
gathered نتیجه گرفتن استباط کردن
borrow وام گرفتن اقتباس کردن
bath ابتنی کردن حمام گرفتن
follow through گرفتن زه پس از رها کردن تیر
embed دور گرفتن جاسازی کردن
fine جریمه گرفتن از صاف کردن
fined جریمه گرفتن از صاف کردن
finest جریمه گرفتن از صاف کردن
hysterics حمله خنده غیر قابل کنترل حمله گریه
get حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
overestimated غلو کردن دست بالا گرفتن
overestimate غلو کردن دست بالا گرفتن
to mediate a result وسیله گرفتن نتیجهای فراهم کردن
takle به قلاب اویزان کردن با چنگک گرفتن
gets حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
slurs مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slurred مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
slur مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
boot خراب کردن توپ هنگام گرفتن ان
fuss ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fussed ایراد گرفتن خرده گیری کردن
slurring مطلبی را حذف کردن طاس گرفتن
fusses ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fussing ایراد گرفتن خرده گیری کردن
getting حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
overestimating غلو کردن دست بالا گرفتن
overestimates غلو کردن دست بالا گرفتن
To pick up (to lose) the thread of conversation. رشته سخن را بدست گرفتن ( گم کردن )
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com