English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (35 milliseconds)
English Persian
amuse مشغول کردن تفریح دادن
amuses مشغول کردن تفریح دادن
Other Matches
recreated تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
entertain عزیزداشتن تفریح دادن
entertains عزیزداشتن تفریح دادن
entertained عزیزداشتن تفریح دادن
in the schools مشغول دادن امتحانات دانشگاه
recreations تفریح سرگرمی وسایل تفریح
recreation تفریح سرگرمی وسایل تفریح
busies مشغول کردن
engage مشغول کردن
busiest مشغول کردن
engages مشغول کردن
busying مشغول کردن
busied مشغول کردن
busier مشغول کردن
busy مشغول کردن
recreated تفریح کردن
game تفریح کردن
recreating تفریح کردن
recreates تفریح کردن
articles تفریح کردن
recreate تفریح کردن
to d. one self تفریح کردن
article تفریح کردن
to busy oneself خودرا مشغول کردن
splurged تفریح وولخرجی کردن
plays تفریح بازی کردن
played تفریح بازی کردن
playing تفریح بازی کردن
splurging تفریح وولخرجی کردن
splurges تفریح وولخرجی کردن
splurge تفریح وولخرجی کردن
play تفریح بازی کردن
occupy مشغول کردن به کار گرفتن
employs مشغول کردن بکار گرفتن
employed مشغول کردن بکار گرفتن
occupying مشغول کردن به کار گرفتن
employing مشغول کردن بکار گرفتن
occupies مشغول کردن به کار گرفتن
employ مشغول کردن بکار گرفتن
played تفریح کردن ساز زدن
play تفریح کردن ساز زدن
skylark تفریح وجست وخیز کردن
skylarks تفریح وجست وخیز کردن
playing تفریح کردن ساز زدن
plays تفریح کردن ساز زدن
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
disported بازی کردن تفریح کردن
disports بازی کردن تفریح کردن
disporting بازی کردن تفریح کردن
disport بازی کردن تفریح کردن
at مشغول
busiest مشغول
busy with مشغول
busied مشغول
busy at مشغول
busies مشغول
busier مشغول
busy مشغول
occupied مشغول
busying مشغول
disports تفریح
disport تفریح
disporting تفریح
recreations تفریح
recreation تفریح
disported تفریح
jaunts تفریح
amusement تفریح
diversions تفریح
gust تفریح
gusts تفریح
recreative تفریح
paseo تفریح
diversion تفریح
amusements تفریح
divertimento تفریح
jaunt تفریح
twiddle one's thumbs <idiom> مشغول نبودن
he applied him self to study مشغول تحصیل شد
on the go <idiom> مشغول دویدن
he is at work مشغول کاراست
occupy مشغول داشتن
go about <idiom> مشغول بودن با
go about مشغول شدن به
overbusy زیاد مشغول
under an obligation مشغول الذمه
occupies مشغول داشتن
indebted مشغول الذمه
engross احتکارکردن مشغول
occupying مشغول داشتن
at it سخت مشغول
at work مشغول کار
working مشغول کار
get to work مشغول کارشوید
workings مشغول کار
to employ oneself مشغول شدن
to d. one self مشغول شدن
in a مشغول کار
in a مشغول نبرد
amusing تفریح دهنده
promenader تفریح کننده
diverting تفریح امیز
Break. Recess. زنگ تفریح
amusingly تفریح دهنده
amusive تفریح دهنده
skittle بازی تفریح
amusive تفریح امیز
breaks زنگ تفریح
sporting تفریح دوستانه
break زنگ تفریح
activity فعال یا مشغول بودن
indebted مشغول الذمه مقروض
activities فعال یا مشغول بودن
go at جدا مشغول شدن به
up to the eyes in work سخت مشغول کار
scoolable مشغول تحصیل اجباری
(in) up to the chin <idiom> خیلی مشغول با کسی
amused سرگرم شده و مشغول
intent on doing anything سخت مشغول کاری
opposite numbers افسران مشغول به کار
pastime تفریح کاروقت گذران
pastimes تفریح کاروقت گذران
All work and no play. کار بدون تفریح
To be fond of fun. اهل تفریح بودن
happy hour <idiom> ساعات تفریح وخوشی
stick to your work بکار خود مشغول باشید
in treaty مشغول مذاکره و عقد پیمان
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
dalliance تفریح و بازی از روی هوسرانی
Playing football is not my idea of fun . فوتبال هم بنظر من تفریح نشد
This is not my idea of pleasure ( fun ) . به نظر من این هم تفریح نشد
roof garden تفریح گاه بالای بام
playful اهل تفریح و بازی بازیگوش
sportive سرگرم تفریح وورزش ورزشی
The line is busy (engaged). صحبت می کند (خط تلفن مشغول است )
joyride سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
joyrides سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
chandler کسی که به خرید و فروش کالا مشغول است
tubing ورزش یا تفریح قایق سواری درمسیر رود
I said it only in fun. فقط برای تفریح این حرف رازدم
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
april fool کسی که در روز اول اوریل الت تفریح میشود
small game پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
bearbaiting نوعی تفریح که دران سگهارابجان خرس مقید درزنجیرمیاندازند
background چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
backgrounds چاپ گرفتن از کامپیوتر وقتی مشغول به کار دیگری است
ferris wheel گردونه صندلی دار مخصوص تفریح وچرخ زدن اطفال وغیره
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
articled کسیکهاستخدام شده و مشغول فراگیری دانش لازم برای کار خود میباشد
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
switched network backup انتخاب کاربر برای مسیر جانبی از شبکه وقتی که مسیر اول مشغول است
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
hardscrabble دارای زندگانی سخت ومشکل سخت مشغول
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
busiest 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busy 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busied 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busies 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
active مشغول یا در حین کار یا در حین استفاده
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
to a. oneself مشغول شدن اماده شدن
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
pursued تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursue تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursues تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursuing تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
collimate موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
predicates اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
predicated اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
receive اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicate اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
receives اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
predicating اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com