English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 243 (18 milliseconds)
English Persian
run up against (something) <idiom> مواجه شدن با(چیزی)
Search result with all words
front مواجه شده با روبروی هم قرار دادن مقدمه نوشتن بر
fronting مواجه شده با روبروی هم قرار دادن مقدمه نوشتن بر
meet مواجه شدن تقاطع کردن
meets مواجه شدن تقاطع کردن
face مواجه شدن
face روبروایستادن مواجه شدن
faces مواجه شدن
faces روبروایستادن مواجه شدن
accost مواجه شدن
accosted مواجه شدن
accosting مواجه شدن
accosts مواجه شدن
encounter مواجه شدن با
encounter مواجه شدن
encountered مواجه شدن با
encountered مواجه شدن
encountering مواجه شدن با
encountering مواجه شدن
encounters مواجه شدن با
encounters مواجه شدن
head مواجه شدن سرپرستی شدن به وسیله
opposed روبرو مواجه
envisage مواجه شدن با در نظر داشتن
envisaged مواجه شدن با در نظر داشتن
envisages مواجه شدن با در نظر داشتن
envisaging مواجه شدن با در نظر داشتن
brave بادلیری ورشادت باامری مواجه شدن اراستن
braved بادلیری ورشادت باامری مواجه شدن اراستن
braver بادلیری ورشادت باامری مواجه شدن اراستن
braves بادلیری ورشادت باامری مواجه شدن اراستن
bravest بادلیری ورشادت باامری مواجه شدن اراستن
braving بادلیری ورشادت باامری مواجه شدن اراستن
breaching رخنه درمیدان مین رخنه نفوذی مواجه شدن با دشمن درگیری با دشمن
nose بینی مالیدن به مواجه شدن با
noses بینی مالیدن به مواجه شدن با
critical error خطایی که پردازش کامپیوتر را با شکل مواجه میکند یا متوقف میکند
run up against مواجه شدن با
(when the) chips are down <idiom> بامشکل بزرگی مواجه شدن
head-on <idiom> فرجام مواجه شدن با
to raise big problems for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
to face a serious problem for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
caught between two stools <idiom> [زمانی که کسی در انتخاب میان ۲ چیز با مشکل مواجه میشود]
Other Matches
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
control مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establishes 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
controls مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establishing 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
controlling مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establish 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
rates ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
to regard somebody [something] as something کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
appreciate بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciated بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
rate ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
changes استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to wish for something ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
change استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
screw up <idiom> زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
fence [around / between something] نرده [دور چیزی] [بین چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
fence [around / between something] حصار [دور چیزی] [بین چیزی]
changed استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changing استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
Please allow for at least two weeks' notice [to do something] [for something] [prior to something] . درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری [کار] اعطاء کنید [تا ما ] [برای چیزی] [قبل از چیزی] .
recognition 1-توانایی تشخیص چیزی . 2-فرایند تشخیص چیزی- مثل حرف روی متن چاپ شده یا میلههای کد میلهای ..
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
requiring نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
resist مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resists مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resisting مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
to paint something [with something] چیزی را [با چیزی] رنگ زدن
resisted مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
to lean something against something چیزی را به چیزی تکیه دادن
required نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
require نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
insert قرار دادن چیزی در چیزی
requires نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
inserting قرار دادن چیزی در چیزی
inserts قرار دادن چیزی در چیزی
(a) case in point <idiom> مثالی که چیزی راثابت کند یا به روشن شدن چیزی کمک کند
to get ahold of somebody [something] [American English] <idiom> کسی [چیزی ] را گرفتن [دستش به کسی یا چیزی رسیدن] [اصطلاح روزمره]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
assignation [of something] [to something] ارجاع [به چیزی] [از چیزی]
assignment [of something] [to something] گمارش [به چیزی] [از چیزی]
assignment [of something] [to something] ارجاع [به چیزی] [از چیزی]
assignation [of something] [to something] واگذاری [به چیزی] [از چیزی]
assignment [of something] [to something] واگذاری [به چیزی] [از چیزی]
assignation [of something] [to something] گمارش [به چیزی] [از چیزی]
assignation [of something] [to something] تعیین [به چیزی] [از چیزی]
assignment [of something] [to something] تعیین [به چیزی] [از چیزی]
assignation [of something] [to something] برگماشت [به چیزی] [از چیزی]
assignment [of something] [to something] برگماشت [به چیزی] [از چیزی]
assignation [of something] [to something] انتساب [به چیزی] [از چیزی]
assignment [of something] [to something] انتساب [به چیزی] [از چیزی]
stuck on <idiom> دیوانه چیزی شدن ،عاشق چیزی شدن
phased معرفی تدریجی چیزی یا کاهش تدریجی چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
phase معرفی تدریجی چیزی یا کاهش تدریجی چیزی
something like 00 rials سد ریال چیزی کم چیزی بالا در حدود سد ریال
phases معرفی تدریجی چیزی یا کاهش تدریجی چیزی
to have something in reserve چیزی بطوراندوخته داشتن چیزی درپس داشتن
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
long for اشتیاق چیزی را داشتن ارزوی چیزی را داشتن
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
something چیزی
indigence بی چیزی
aught چیزی
something یک چیزی
destitution بی چیزی
light purse بی چیزی
anything چیزی
to poke a hole in any thing چیزی را
use [of something] استفاده [از چیزی]
run into (something) <idiom> به چیزی خوردن
put in for something <idiom> درخواست چیزی
fills پر کردن چیزی
fill پر کردن چیزی
bring to mind <idiom> چیزی را به یادآوردن
defrost یخ چیزی را اب کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
corks راه چیزی
To tear oneself away from something . دل از چیزی کندن
to have something at one's disposal چیزی داشتن
to have something چیزی داشتن
trail خط ی در امتداد چیزی
trailed خط ی در امتداد چیزی
trailing خط ی در امتداد چیزی
trails خط ی در امتداد چیزی
to escape [with something] گریختن [با چیزی]
consign سپردن چیزی به
consigns سپردن چیزی به
get a load of <idiom> دیدن چیزی
defrosted یخ چیزی را اب کردن
to obtain something گرفتن چیزی
to abstain from something پرهیزکردن [از چیزی]
get the ball rolling <idiom> شروع چیزی
consigning سپردن چیزی به
defrosts یخ چیزی را اب کردن
lay hands on something <idiom> یافتن چیزی
hold out on <idiom> رد چیزی از کسی
change [in something] [from something] تغییر [در یا از چیزی]
resignation [from something] استعفا [از چیزی]
have on <idiom> پوشیدن چیزی
consigned سپردن چیزی به
to bring something آوردن چیزی
position محل چیزی
nuts about <idiom> خشنود از چیزی
nothing to sneeze at <idiom> چیزی که توبایدمحکمنگهداری
positioned محل چیزی
in a way <idiom> به مقدار از چیزی
to throw something overboard چیزی را ول کردن
to get [hold of] something آوردن چیزی
deduct کم کردن چیزی از کل
to bring something گرفتن چیزی
to get [hold of] something گرفتن چیزی
rejection نپذیرفتن چیزی
deducted کم کردن چیزی از کل
deducting کم کردن چیزی از کل
deducts کم کردن چیزی از کل
sponsor بانی چیزی ش دن
fiddled ور رفتن به چیزی
sick of (someone or something) <idiom> نفرت از چیزی
inlay در چیزی کارگذاشتن
inlaying در چیزی کارگذاشتن
inlays در چیزی کارگذاشتن
string out <idiom> کش دادن چیزی
to be involved in something با چیزی درگیربودن
sponsors بانی چیزی ش دن
to be up to something در چیزی دو به هم زدن
to get [be] up to mischief در چیزی دو به هم زدن
to do something wrong در چیزی دو به هم زدن
take for granted <idiom> تقلید از چیزی
sponsoring بانی چیزی ش دن
to jury-rig something چیزی را به هم پیوستن
cork راه چیزی
To let something slip thru ones fingers . چیزی را از کف دادن
to grieve over anything برای چیزی
longhair علاقمند به چیزی
long haired علاقمند به چیزی
wishing چیزی که ارزومیشود
to cut something چیزی را کم کردن
to entertain the idea of doing something <idiom> چیزی را در سر پروراندن
part بخشی از چیزی
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to look for anything چیزی گشتن
to make a hand of anything از چیزی سودبردن
no matter چیزی نیست
no object چیزی نیست
unstring نخ چیزی را کشیدن
waterish هر چیزی شبیه اب
to chop something off بریدن چیزی
wriggler چیزی که می لولد
bonk خوردن سر به چیزی
to lop something off بریدن چیزی
dont mention it چیزی نیست
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com