English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
every dog has his day <idiom> <none> هرکسی پنج روزه نوبت اوست
Other Matches
every dog has his d. هرکسی چندروزه نوبت اوست
batter توپزنی که نوبت اوست
batters توپزنی که نوبت اوست
striker کروکه بازی که نوبت اوست
strikers بیلیارد بازی که نوبت اوست
strikers کروکه بازی که نوبت اوست
striker بیلیارد بازی که نوبت اوست
first come, first served <idiom> هرکی زودتر بیاد اول نوبت اوست
intermit نوبت داشتن نوبت شدن
everybody هرکسی
whoever هر انکس هرکسی که
not do that هرکسی جزشماباشداینکاررانخواهدکرد
every هرکه هرکسی
not do that هرکسی دیگرباشداینکار رانمیکند
To show disrespect ( be respectful) to someone. نسبت به هرکسی بی احترامی کردن
This isn't everybody's job. این کار هرکسی نیست.
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
get what's coming to one <idiom> هرکسی نوع رفتار را خودش رقم میزند
early bird catches the worm <idiom> هرکسی زودتر بیداربشود بیشتر بدست میآورد
it is he that اوست که
he is if the right حق با اوست
to rank the soldiers اوست
it is up to him to با اوست که
that right inheres in him این حق اوست
In that case he is right. د رآنصورت حق با اوست
he is f. her مایل اوست
is that her ایا اوست
it is mortal to him کشنده اوست
it is his fault تقصیر اوست
the fault lies with him تقصیر با اوست
it is usual with him معمول اوست
it is a libel on him مایه ابروئی اوست
it is under his nose درست جلوچشم اوست
he loves herher to d. دیوانه عشق اوست
it is his very own مال خود اوست
imeant his brother مقصودم برادر اوست
the goods are orlie in pledge کالا در گرو اوست
it is personal to himself مال شخص اوست
it is under his nose پیش روی اوست
There is some talk of his resigning. صحبت از استعفای اوست
It belongs to him personally. متعلق بشخص اوست
it depends on his approval منوط به موافقت و تصویب اوست
demonist کسیکه معتقدبهستی دیووتوانایی اوست
the observed of all observers کسیکه توجه همه سوی اوست
noah ark کشتی بچگانه که اسباب بازی اوست
he has the p of forgiving بخشیدن ازامتیازات وحقوق ویژه اوست
that is his look این کار وابسته بخود اوست
it is his p to forgive بخشیدن ازامتیازات وحقوق ویژه اوست
fasted روزه
fast روزه
fastest روزه
ventage روزه
fasts روزه
fasting روزه
to break ones fast روزه
daylong یک روزه
lent ماه روزه
daylong همه روزه
fast روزه گرفتن
daylily سوسن یک روزه
fasted روزه گرفتن
day fly مگس یک روزه
d. after d. همه روزه
eight day هشت روزه
fastest روزه گرفتن
ephemerid حشره یک روزه
fasts روزه گرفتن
fast day روز روزه
faster روزه دار
triduum عبادت سه روزه
mayflies حشرهی یک روزه
fasting روزه داری
mayfly حشرهی یک روزه
to observe a fast روزه داشتن
to keep a fast روزه داشتن
faster روزه گیر
quadrages imal چهل روزه
the fasting month ماه روزه
may fly حشره یک روزه
the f.month ماه روزه
to observe a fast روزه گرفتن
it is u.for him to tell a lie دروغ گفتن برخلاف عادت اوست یا از او بعید است
She is handicapped by her age . Her age stands in her way . سنش مانع کار او است ( مانعی درراه اوست )
one day event مسابقه پرش یک روزه
pentad مدت پنج روزه
days sight draft برات دیداری 06 روزه
ember days روزهای روزه ودعا
quadrages ima یاچله روزه وپرهیزنصارا
set menu صورت غذای هر روزه
hexahemeron شش روزه افرینش یاتاریخ ان
hexaemeron شش روزه افرینش یاتاریخ ان
in the next few days درهمین چند روزه
gallio ماموریاشخصی که ازدخالت درکاری که بیرون ازصلاحیت اوست خود داری
wear out one's welcome <idiom> مهمان دو روزه عزیز است
I've been here for five days. پنج روزه که من اینجا هستم.
three-day measles سرخک سه روزه [سرخجه] [پزشکی]
rubella {sg} سرخک سه روزه [سرخجه] [پزشکی]
German measles سرخک سه روزه [سرخجه] [پزشکی]
simple interest سود پول بر اساس سال 063 روزه
quadrages imal وابسته به چله روزه وپرهیزکه درمیان نصارامعمول است
madison مسابقه دوچرخه سواری استقامت 6 روزه بین 2 تیم
adjustable split die وسیله ای برای در آوردن دنده یا روزه در سطح خارجی اجسام
consumables موضوعات سادهای که در اجزای هر روزه سیستم کامپیوتری لازم اند
blue flag پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
tours نوبت
intermittence نوبت
touring نوبت
toured نوبت
tour نوبت
turn نوبت
trick نوبت
periodicity نوبت
serves نوبت
served نوبت
serve نوبت
turns نوبت
inning نوبت
tricked نوبت
alternation نوبت
tertian fever نوبت سه به یک
tertian fever نوبت غب
heats نوبت
tricking نوبت
heat نوبت
out of turn بی نوبت
reprise نوبت
shifts نوبت کاری
round robin نوبت گردشی
period نوبت مرحله
periods روزگار نوبت
periods نوبت مرحله
shifts نوبت کار
shift نوبت کار
every dog has his day <idiom> آسیاب به نوبت
shift نوبت کاری
shift نوبت تعویض
periods نوبت ایست
penalty از کف دادن نوبت
shifted نوبت کار
whose turn is it? نوبت کیست
shifts نوبت تعویض
shifted نوبت کاری
penalties از کف دادن نوبت
shifted نوبت تعویض
round robin با گردش نوبت
handouts نوبت بازی
handout نوبت بازی
intermittent نوبت دار
tricking نوبت نگهبانی
tricked نوبت نگهبانی
trick نوبت نگهبانی
round نوبت گردکردن
roundest نوبت گردکردن
it is my lead نوبت من است
periodic نوبت دار
prime shift نوبت اول
period روزگار نوبت
period نوبت ایست
out of turn خارج از نوبت
movement credit نوبت حرکت
collocation نظم نوبت وترتیب
round نوبت گرد کردن
air register تنظیم نوبت پرواز
every other <idiom> به نوبت عرض شدن
My turn! حالا نوبت منه!
to be one's turn [go] نوبت [کسی] شدن
shift schedule برنامه نوبت کاری
rota جدول نوبت خدمت
rotas جدول نوبت خدمت
The ball is in your court. <idiom> حالا نوبت تو است.
on deck دونده منتظر نوبت
on deck در انتظار نوبت شنا
out نوبت سرویس اسکواش
out- نوبت سرویس اسکواش
outed نوبت سرویس اسکواش
first dogwatch نوبت نگهبانی عصر
it is your move نوبت شما است
roundest نوبت گرد کردن
say نوبت حرف زدن
says نوبت حرف زدن
three-day retreat گردهمایی سه روزه دور از مردم عمومی [برای دعا کردن، درس دینی و عبادت]
He jumped the queue. پرید توی صف ( خارج از نوبت )
bat around توپ زدن به نوبت در یک ردیف
move نوبت حرکت یابازی بحرکت انداختن
all things come to him who waits <proverb> بر اثر صبر نوبت ظفر آید
platoon بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
queuing theory نظریه خط انتظار نوبت درتحقیق عملیات
platoons بازیگرانی را به نوبت در نقطه معین گذاشتن
antiperiodic جلوگیری کننده از نوبت و دورهء امراض
To jump the queue. خود را داخل صف جا زدن ( خارج از نوبت )
moves نوبت حرکت یابازی بحرکت انداختن
moved نوبت حرکت یابازی بحرکت انداختن
call book دفتر بیدار کردن و تنظیم نوبت نگهبانی
ball is in your court <idiom> [نوبت تو هست که قدم بعدی را برداری یا تصمیم بگیری]
innings نوبت هر توپزن تا اخراج او مدتی که یک تیم توپ می زند
one and nine balls billiard بیلیارد کیسهای بین 4 بازیگرکه گویها به نوبت زده می شوند
threesomes مسابقه گلف بین یک نفر و دونفر دیگر که به نوبت ضربه می زنند
threesome مسابقه گلف بین یک نفر و دونفر دیگر که به نوبت ضربه می زنند
to catch out a batsman گوی رادرهواگرفتن وبدین وسیله نوبت را ازدست چوگان زن بیرون کرد
concurrent اجرای چنیدین برنامه همزمان با اجرا کردن هر بخش کوچک از برنامه به نوبت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com