English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
put up a good front <idiom> وانمودبه خوشحالی ،تظاهر به خوشحال بودن
Other Matches
to be on top of the world تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
to feel on top of the world تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
She was pretending to be happy. او [زن] تظاهر به شاد بودن کرد.
To be a bit la – di – da . «مکش مرگ ما» بودن ( پرافاده و اهل تظاهر )
wanton خوشحال
bouncy خوشحال
gays خوشحال
lilting خوشحال
gay خوشحال
gayer خوشحال
gayest خوشحال
shandy خوشحال
happiest خوشحال
shandies خوشحال
happy خوشحال
jolly خوشحال
happier خوشحال
sprightly خوشحال
vivace خوشحال
gleeful خوشحال
gleesome خوشحال
glad خوشحال
shandygaff خوشحال
vogie خوشحال
joyfully <adv.> با خوشحالی
fortunately <adv.> با خوشحالی
happily <adv.> با خوشحالی
happily خوشحالی
jocosity خوشحالی
mirth خوشحالی
gladness خوشحالی
gaily با خوشحالی
joyfulness خوشحالی
glee خوشحالی
happiness خوشحالی
benedict خوشحال ملایم
chuffed راضی و خوشحال
in seventh heaven <idiom> خیلی خوشحال
merry خوش خوشحال
sonsy خوشبخت خوشحال
hollering فریاد خوشحالی
hollered فریاد خوشحالی
whoopee فریاد خوشحالی
holler فریاد خوشحالی
euphoria خوشحالی رضایت
joy خوشحالی کردن
joys خوشحالی کردن
joyfully ازروی خوشحالی
hollers فریاد خوشحالی
fool's paradise خوشحالی موهوم
fortunately <adv.> از روی خوشحالی
happily <adv.> از روی خوشحالی
joyfully <adv.> از روی خوشحالی
sonsie خوشحال نیک انجام
on cloud nine <idiom> خیلی خوشحال وشاد
gayly با خوشحالی ز باسرور و نشاط
gleefully از روی شادی و خوشحالی
be glad to see the back of <idiom> [خوشحال شدن از رفتن کسی‌]
to look forward to something با خوشحالی منتظر چیزی شدن
fleshment خوشحالی حاصله از نخستین موفقیت
stars in one's eyes <idiom> برق زدن چشمها از خوشحالی
to jump up at somebody به کسی پریدن [مانند سگ دوستانه یا خوشحال]
effusions تظاهر
displays تظاهر
displaying تظاهر
eyewash تظاهر
display تظاهر
pretences تظاهر
pretence تظاهر
grimace تظاهر
grimacing تظاهر
affectation تظاهر
effusion تظاهر
grimaced تظاهر
grimaces تظاهر
pretenses تظاهر
pretense تظاهر
fakery تظاهر
make-believe تظاهر
semblance تظاهر
prudery تظاهر
pretension تظاهر
pretensions تظاهر
displayed تظاهر
affectations تظاهر
make believe تظاهر
She wasn't any too pleased about his idea. او [زن] در مورد ایده او [مرد] خیلی خوشحال نبود.
sham تظاهر کردن
affect تظاهر کردن به
affects تظاهر کردن به
preciosity تصنع تظاهر
gleams تظاهر موقتی
gleaming تظاهر موقتی
simulations وانمود تظاهر
simulation وانمود تظاهر
pretend تظاهر کردن
feign تظاهر کردن
dissemble تظاهر کردن
flashiness خودفروشی تظاهر
gleamed تظاهر موقتی
ostensive تظاهر امیز
pass off <idiom> تظاهر کردن
gleam تظاهر موقتی
shams تظاهر کردن
sham تظاهر کردن
feinted نمایش دروغی تظاهر
take a dive تظاهر به ناک اوت
feint تظاهر به عملیات تظاهرات
feinting نمایش دروغی تظاهر
feinted تظاهر به عملیات تظاهرات
ostentation خود فروشی تظاهر
feint نمایش دروغی تظاهر
feints تظاهر به عملیات تظاهرات
feints نمایش دروغی تظاهر
feinting تظاهر به عملیات تظاهرات
good riddance <idiom> وقتی چیزی را از دست بدهی وبخاطرش خیلی خوشحال باشی
His liberalism is merely a pose [an act] آزادمنشی او فقط تظاهر است
demonstrations تظاهر به انجام عملیات کردن
demonstration تظاهر به انجام عملیات کردن
red letter مربوط به روزهای تعطیل و اعیاد مخصوص ایام خوشحالی فراموش نشدنی
demonstrate نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrated نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrates نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrating نشان دادن تظاهر به عمل کردن
To stage political demonstrations. تظاهرات سیاسی برپاکردناسلااهل تظاهر نیستم
To pretend sickness(ignorance). تظاهر به ناخوشی ( بی اطلاعی وناآگاهی ) کردن
The demonstrators were waving the flags. تظاهر کنندگان پرچمها راتکان می دادند
face dodge گول زدن حریف با تظاهر به پاس دادن
one two تظاهر شمشیربازبه دفاع و حمله در همان مسیر
quarterback draw نوعی حمله که مهاجم پشت خط مرکزی با تظاهر به پاس عقب می رود و بعد خودبجلو میشتابد
good riddance to bad rubbish <idiom> وقتی تو خوشحالی از اینکه چیزی یا کسی به جای دیگری برده بشه یا فرستاده بشه
He is a show-off. He likes to put on an act. He likes to show off. اهل تظاهر است [اهل نمایش وژست]
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
open روشن شدن خوشحال شدن
opened روشن شدن خوشحال شدن
gladdens خرسند کردن خوشحال کردن
gladdening خرسند کردن خوشحال کردن
opens روشن شدن خوشحال شدن
gladden خرسند کردن خوشحال کردن
gladdened خرسند کردن خوشحال کردن
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
backslap تظاهر بصمیمیت کردن چاخان کردن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
assume تظاهر کردن تقلید کردن
assumes تظاهر کردن تقلید کردن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
having مالک بودن ناگزیر بودن
look for منتظر بودن درجستجو بودن
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
slouch خمیده بودن اویخته بودن
include شامل بودن متضمن بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
includes شامل بودن متضمن بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
moons سرگردان بودن اواره بودن
governed نافذ بودن نافر بودن بر
govern نافذ بودن نافر بودن بر
consists شامل بودن عبارت بودن از
consisting شامل بودن عبارت بودن از
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com