English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (16 milliseconds)
English Persian
to sugar the pill <idiom> چیزی بدی را طوری بکنند که کمتر ناخوشایند بنظر بیاید [اصطلاح مجازی]
to sweeten the pill <idiom> چیزی بدی را طوری بکنند که کمتر ناخوشایند بنظر بیاید [اصطلاح مجازی]
to sugar-coat the pill [American E] <idiom> چیزی بدی را طوری بکنند که کمتر ناخوشایند بنظر بیاید [اصطلاح مجازی]
Other Matches
To bring something to someones notice ( attention ) . چیزی را بنظر کسی رساندن
overlapped سیستم تولید چاپ با کیفیت بهتر از چاپگر matrix-dot با جایگزین کردن خط حروف و تغییر مکان به آرامی به طوری که نقاط کمتر به نظر بیایند.
overlaps سیستم تولید چاپ با کیفیت بهتر از چاپگر matrix-dot با جایگزین کردن خط حروف و تغییر مکان به آرامی به طوری که نقاط کمتر به نظر بیایند.
overlap سیستم تولید چاپ با کیفیت بهتر از چاپگر matrix-dot با جایگزین کردن خط حروف و تغییر مکان به آرامی به طوری که نقاط کمتر به نظر بیایند.
turn the tide <idiom> چیزی که بنظر شکست خورده بود به پیروزی رساندن
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
long shot <idiom> شرط بندی روی چیزی که بنظر میآید ناموفق باشد
seal بستن چیزی بسیارمحکم به طوری که دیگرباز نشود
seals بستن چیزی بسیارمحکم به طوری که دیگرباز نشود
underrate چیزی را کمتر از قیمت واقعی نرخ گذاشتن
underrated چیزی را کمتر از قیمت واقعی نرخ گذاشتن
underrates چیزی را کمتر از قیمت واقعی نرخ گذاشتن
underrating چیزی را کمتر از قیمت واقعی نرخ گذاشتن
percentile یکی از مجموعههای نودونه طرح کمتر از آنکه کل درصد چیزی از بین روند
telnet پروتکل TCP/ IP که به کاربر امکان اتصال و کنترل از طریق اینترنت به کامپیوترهای راه دور میدهد به طوری ککه گویی همان جا هستند و دستورات را تایپ میکند به طوری که گویی در مقابل کامپیوترهستند
let it be done بکنند
hsd it out بدهید دندان را بکنند
in my opinion بنظر من
to get a tattoo بروند خالکوبی شان بکنند
rote کاری که از روی عادت بکنند
he may come late شایددیر بیاید
purports بنظر امدن
looking بنظر اینده
purported بنظر امدن
purport بنظر امدن
seem بنظر امدن
beseem بنظر امدن
seems بنظر امدن
seemed بنظر امدن
purporting بنظر امدن
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
unsightly ناخوشایند
uncomfortably ناخوشایند
unbecoming ناخوشایند
ill sorted ناخوشایند
unlovely ناخوشایند
perverse ناخوشایند
uncomfortable ناخوشایند
He was not supposed to come today . قرارنبود امروز بیاید
He asked permission to come in. اجازه خواست بیاید تو
pay a way the sheet کاغذ را بدهید بیاید
face value <idiom> بنظر با ارزش رسیدن
on end <idiom> بنظر به پایان رسیده
beseem مناسب بنظر امدن
hulk بزرگ بنظر رسیدن
hulks بزرگ بنظر رسیدن
he looks brave او شجاع بنظر میرسد
blurring نامشخص بنظر امدن
blurs نامشخص بنظر امدن
So it appears ( looks , seems ) that … اینطور بنظر می آید که ...
blurred نامشخص بنظر امدن
it sounds false دروغ بنظر میرسد
blur نامشخص بنظر امدن
look black متغیر بنظر امدن
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
The nerves can only take so much . اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
uncomplimentary بی تعارف ناخوشایند
i sat down to recover نشستم زمین که حالم جا بیاید
It is pointless for her to come here . موضوع ندارد اینجا بیاید
He is bound to come. احتمال زیادی دارد که بیاید
drown one's sorrows <idiom> مس میکند که بی خبری سراغش بیاید
he may come late ممکن است دیر بیاید
We are waiting for the rain to stop . معطل بارانم که بند بیاید
as memory serves هر وقت بیاد انسان بیاید
rising mine مینی که میتواند به سطح اب بیاید
It all depends on how things develop. بستگی دارد چه پیش بیاید
to lool black خشمگین یا متغیر بنظر امدن
She has a foreign appearance. ظاهرش خارجی بنظر می آید
Playing football is not my idea of fun . فوتبال هم بنظر من تفریح نشد
the price was not reasonable بهای ان معقول بنظر نمیرسید
to opt in [something] تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
hot potato کار دشوار و ناخوشایند
hot potatoes کار دشوار و ناخوشایند
Wait up! صبر بکن! [تا کسی بیاید یا برسد]
to be long in coming خیلی طولش میدهد تا بیاید [برسد]
to be a long time in the coming خیلی طولش میدهد تا بیاید [برسد]
He seems to be a level – headed ( rational and knowledgeale ) boss . رئیس فهمیده ای بنظر می رسد ( می آید )
The two parties seem irreoncilable. طرفین آشتی راناپذیر بنظر می رسند ت
He seems to have a vulgar tongue. آدم دهن دریده ای بنظر می آید
have the last laugh <idiom> باعث احمق بنظر رسیدن شخص
may it please your excellency اگر بنظر جنابعالی خوش ایندباشد
to be too poor to afford a telephone line بیش از اندازه تهیدست بودند که بتوانند یک خط تلفن تهیه بکنند.
unprofitable servants مردمی که خرسندند باینکه تنهاانچه وفیفه ایشان است بکنند
in one's element <idiom> شرایطی که به شکل طبیعی به سمت شخص بیاید
Now, of all times! از همه وقتها حالا [باید پیش بیاید] !
He seems to have a lot of confidence. خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
He is a capable man . he is a man of ability . بنظر او یک میلیارد تومان بی قابل [ناقابل] است
to refresh [jog] your memory خاطره خود را تازه کردن [ که دوباره یادشان بیاید]
Is that enough to be a problem? آیا این کافی است یک مشکل بحساب بیاید؟
Supposing it rains , what shall you do ? فرض کنیم باران بیاید آنوقت شما چه می کنید ؟
lich gate سرپوشیده گورستان کلیساکه مرده رادران می گذاشتندتاکشیش بیاید
hard porn هرزهنگاریPornographyکهاعمالجنسیراواضح سریع و بصورت ناخوشایند نمایشمیدهد
a bitter pill to swallow <idiom> یک واقعیت ناخوشایند که باید پذیرفته شود
to languish پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
objectify بنظر اوردن بصورت مادی و خارجی مجسم کردن
you do not seem well گویا حالتان خوش نیست سالم بنظر نمیایید
still fishing ماهیگیری با روش ثابت نگهداشتن نخ و قلاب تا ماهی بسراغ ان بیاید
This must not happen in future at any cost. در آینده این موضوع به هیچ شرطی نباید پیش بیاید.
to languish فاسد شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish هرز رفتن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to pass the buck to somebody مسئولیت ناخوشایند [تقصیر یا زحمت] را به کسی دادن
to have to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
to pass the buck <idiom> مسئولیت ناخوشایند [تقصیر یا زحمت] را به دیگری دادن
The Web site allows consumers to make direct comparisons between competing products. این وب گاه اجازه می دهد مصرف کنندگان مستقیما محصولات رقیبها را با هم مقایسه بکنند..
to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت تا بتوان به مقصد اصلی رسید
dark bulb نوعی لامپ اشعه کاتدی که هنگام خاموش بودن سیاه بنظر می رسد و به تصاویرویدئویی وضوح خوبی میدهد
... in such a way as to ... طوری ... که ...
in such a way <adv.> [به] طوری
... in such a way that ... طوری ... که ...
It is all right . It is o. k. طوری نیست
minor کمتر
lesser کمتر
less کمتر
in a less degree کمتر
Lt کمتر از
short کمتر
much less کمتر
less than کمتر از
shorter کمتر
shortest کمتر
infrequently کمتر
minus کمتر
First come first served. هرکس اول (زودتر ) بیاید زودتر کارش انجام می شود
in such a way as to enable them به طوری که آنها بتوانند
Sh spoke in such a way that… طوری صحبت کرد که
inside of a week کمتر از یک هفته
cut back <idiom> استفاده کمتر
inside of a week در یک هفته کمتر
he would not accept less دو روز کمتر
low price قیمت کمتر
sub- در معنای کمتر
minority بخش کمتر
minorities بخش کمتر
A smaller number . Fewer . تعداد کمتر
below par کمتر از بهای اسمی
stroke راندن کمتر از فرفیت
short-changing کمتر پول دادن
stroked راندن کمتر از فرفیت
strokes راندن کمتر از فرفیت
short-changes کمتر پول دادن
underquote کمتر مظنه دادن
stroking راندن کمتر از فرفیت
under پایین تراز کمتر از
under- پایین تراز کمتر از
short-changed کمتر پول دادن
short-change کمتر پول دادن
below par کمتر از ارزش اسمی
ammo minus مهمات کمتر از نصف
underexpose کمتر از حد لزوم در معرض
le to Equal or Than Less کمتر از یا برابر با
less than container load کمتر از فرفیت کانتینر
hypotrophy رشد کمتر ازمعمول
underprice قیمت کمتر از رقیب
shorthanded ادامه با بازیگر کمتر
shoat خوک کمتر از یک سال
renders گرافیکی به طوری که طبیعی به نظر برسد
render گرافیکی به طوری که طبیعی به نظر برسد
to cut grass close علف را طوری چیدن که کوتاه باشد
to be dressed to kill طوری لباس پوشیدن برای دلبری
rendered گرافیکی به طوری که طبیعی به نظر برسد
less developed countries کشورهای کمتر توسعه یافته
reduced charge خرج کمتر یا پایین تر توپ
lessen کمتر کردن تقلیل دادن
he is well preserved کمتر نشان پیری در او پیداست
lessen کمتر شدن تخفیف یافتن
infants بچه کمتر ازهفت سال
embryos جنین کمتر از هشت هفته
lessens کمتر شدن تخفیف یافتن
lessening کمتر کردن تقلیل دادن
lessening کمتر شدن تخفیف یافتن
lessened کمتر شدن تخفیف یافتن
lessens کمتر کردن تقلیل دادن
weanling کره اسب کمتر از یک سال
embryo جنین کمتر از هشت هفته
lessened کمتر کردن تقلیل دادن
infant بچه کمتر ازهفت سال
He is expected to arrive in acople of days. فردا پ؟ فردا قرار است بیاید
Its a case of dog eat dog. وضع طوری است که سگ صاحبش رانمی شناسد
interleaving به طوری که در حین اجرا همزمان آماده می شوند
I dont feel well. I feel under the weather. حالش طوری نیست که بتواند کار کند
factorial حاصل همه اعداد کمتر از یک عدد
undervalues کمتر از ارزش واقعی تخمین زدن
multipass overlap بنابراین نقاط کمتر به نظر می آیند
undervaluing کمتر از ارزش واقعی تخمین زدن
Is there a road with little traffic? آیا جاده ای با ترافیک کمتر هست؟
Is there a road with little traffic? آیا جاده ای با شلوغی کمتر هست؟
low speed communications ارسال داده کمتر از بیت در ثانیه
fasts عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fastest عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fasted عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
undervalue کمتر از ارزش واقعی تخمین زدن
eagles زدن دوضربه کمتر ازاستاندارد در یک بخش
eagle زدن دوضربه کمتر ازاستاندارد در یک بخش
undervaluation تقویم یاارزیابی کمتر ازمیزان واقعی
nursery schools مدرسه بچههای کمتر از پنج سال
undersexed دارای تمایل جنسی کمتر ازطبیعی
ultralight aircraft هواپیمائی با وزن کمتر از454 کیلوگرم
fast عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
underlet کمتر از ارزش واقعی اجاره دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com