English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 212 (16 milliseconds)
English Persian
backlog کاری که باید انجام شود
backlogs کاری که باید انجام شود
load کاری که باید انجام شود
loads کاری که باید انجام شود
Search result with all words
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
specification مین شود یا کاری که باید انجام شود
to have to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت تا بتوان به مقصد اصلی رسید
Other Matches
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
to do a thing the right way کاری راچنانکه باید
query 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queries 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queried 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
querying 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
task کاری که باید توسط کامپیوتری اجرا شود
tasks کاری که باید توسط کامپیوتری اجرا شود
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
initialed موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initials موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialled موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initial موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
processes تعداد کارهایی که باید انجام شوند تا به هدف رسید
entry موقعیتی که باید پیش از ورود یک تابع انجام شود
process تعداد کارهایی که باید انجام شوند تا به هدف رسید
initialing موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialling موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
operation بخشی از دستور کد ماشین که عملی باید انجام شود را مشخص میکند
operate بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operates بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
operated بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را معرفی میکند
op code بخشی از دستور کد ماشین که عملی که باید انجام شود را مشخص میکند
Back to the drawing board <idiom> [زمانی که کاری با شکست روبرو میشود و دوباره باید از اول شروع کرد]
agendas لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
agenda لیستی از کارها و قرارهای ملاقات یا فعالیتها که باید در یک روز مشخص انجام شوند
connective نشانه بین دو عملوند که نشان دهنده عملی است که باید انجام شود
actions انجام کاری
action انجام کاری
sleep پیش از انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
mode of execution روش انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
achieved موفقیت در انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
capable توانایی انجام کاری
Boolean connective حروف و نشانه ها در یک عمل Boolen که عملی که باید روی عملوندها انجام شود بیان میکند
languages دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند
language دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
having باعث انجام کاری شدن
have باعث انجام کاری شدن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
undertaken توافق برای انجام کاری
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
cinch کاری که با سهولت انجام شود
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
undertake توافق برای انجام کاری
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
undertakes توافق برای انجام کاری
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
capability قادر به انجام کاری بودن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
unmodified instruction دستور برنامه که مستقیماگ و بدون تغییرات اجرا میشود تا عملیاتی که باید انجام شود را بدست آورد
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
bar توقف کسی برای انجام کاری
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
helps روش آسانتر برای انجام کاری
help روش آسانتر برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
technique روش با مهارت برای انجام کاری
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
helped روش آسانتر برای انجام کاری
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
facility وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
to be about to do something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to be about to do something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
no op دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
no operation instruction دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
blank دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blankest دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
application کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
get one's own way <idiom> اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
applications کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to set one's mind on anything ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
perfunctoriness چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com