Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
impromptu
کاری که بی مطالعه و بمقتضای وقت انجام دهند بالبداهه حرف زدن
Other Matches
chips
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
chip
قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
slapdash
کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
automates
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automate
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating
نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
gurantee
عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
failed
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail
انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse
کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
capability study
مطالعه امکان انجام کار
buttoning
کلید هایی که اعمالی انجام می دهند
button
کلید هایی که اعمالی انجام می دهند
buttoned
کلید هایی که اعمالی انجام می دهند
failures
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure
انجام ندادن کاری که باید انجام شود
circuit
ارتباط بین عناصر الکترونیکی که عملی را انجام می دهند
cpu
گروهی از مدارها که توابع ابتدایی کامپیوتر را انجام می دهند
teleconference
کنفرانسی که چند نفر ازمناطق دور با هم انجام می دهند
circuits
ارتباط بین عناصر الکترونیکی که عملی را انجام می دهند
key
ترکیب دو یا چند کلید که تابعی را انجام می دهند وقتی با هم انتخاب شوند
input
سیگنالهای الکتریکی که به مدارهای مربوطه اعمال می شوند تا عملیات را انجام دهند
inputted
سیگنالهای الکتریکی که به مدارهای مربوطه اعمال می شوند تا عملیات را انجام دهند
introducing
شبکه کامپیوترهای خصوصی در یک شرکت که توابع یکسانی را برای اینترنت انجام می دهند.
introduced
شبکه کامپیوترهای خصوصی در یک شرکت که توابع یکسانی را برای اینترنت انجام می دهند.
introduces
شبکه کامپیوترهای خصوصی در یک شرکت که توابع یکسانی را برای اینترنت انجام می دهند.
machine
تعداد قط عات متحرک جدا یا بخشها که با هم کار می کنند تا فرآیندی را انجام دهند
machines
تعداد قط عات متحرک جدا یا بخشها که با هم کار می کنند تا فرآیندی را انجام دهند
machined
تعداد قط عات متحرک جدا یا بخشها که با هم کار می کنند تا فرآیندی را انجام دهند
introduce
شبکه کامپیوترهای خصوصی در یک شرکت که توابع یکسانی را برای اینترنت انجام می دهند.
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
script
مجموعه دستوراتی که تابعی را انجام می دهند که توسط یک زبان ماکرو یا دستهای استفاده میشود
academe
فعالیت هایی که اساتید دانشگاهی انجام می دهند نظیر نوشتن مقاله، تدریس و غیره
maintenance
ابزار تشخیص نرم افزاری که مهندسان در حین عملیات نگهداری سیستم انجام می دهند
mouses
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
central
گروهی از مدارها که توابع اولیه یک کامپیوتر را انجام می دهند واز سه بخش تشکیل شده اند واحد کنترل
upward compatible
اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
function
مجموعهای از دستورات برنامه کامپیوتری در برنامه اصلی که کار خاصی را انجام می دهند
functions
مجموعهای از دستورات برنامه کامپیوتری در برنامه اصلی که کار خاصی را انجام می دهند
functioned
مجموعهای از دستورات برنامه کامپیوتری در برنامه اصلی که کار خاصی را انجام می دهند
bracket
چاپ کروشه اطراف یک موضوع برای بیان اینکه نشان دهند همان کار را انجام میدهد و از بقیه متن جدا شود
routine
تعداد دستوراتی که کار مشخص را انجام می دهند ولی برنامه کامل نیستند, بخشی از یک برنامه هستند
routinely
تعداد دستوراتی که کار مشخص را انجام می دهند ولی برنامه کامل نیستند, بخشی از یک برنامه هستند
routines
تعداد دستوراتی که کار مشخص را انجام می دهند ولی برنامه کامل نیستند, بخشی از یک برنامه هستند
operation
عملیاتی که عملوندهای لازم را از حافظه دریافت می کنند. عملیات را انجام می دهند و نتیجه را برمی گردانند به حافظه
electronic cottage
مفهوم اجازه دادن به کارگران برای اینکه در خانه بمانند و کارها را توسط بکارگیری ترمینالهای کامپیوتر که به یک دفترمرکزی متصل میباشد انجام دهند
ULA
قطعهای که حاوی تعداد مدار منط قی جدا و دروازه هایی که سپس توسط مشتری وصل می شوند تا تابع مورد نظررا انجام دهند
action
انجام کاری
actions
انجام کاری
feasability study
مطالعه امکان اجرای چیزی مطالعه اقتصادی بودن امری
mind to do a thing
اماده انجام کاری
achieve
موفقیت در انجام کاری
capable
توانایی انجام کاری
achieved
موفقیت در انجام کاری
authority
توانایی انجام کاری
mode of execution
روش انجام کاری
sleep
پیش از انجام کاری
achieving
موفقیت در انجام کاری
to stop
[doing something]
ایستادن
[از انجام کاری]
sleeping
پیش از انجام کاری
sleeps
پیش از انجام کاری
achieves
موفقیت در انجام کاری
about to do something
<idiom>
درحال انجام کاری
practical extraction and report language
برای توید متنهای CGI که می توانند فرم هایی را پردازش کنند یا روی وب سرور برای بهبود وب سایت توابعی انجام دهند
main
مجموعه دستورات که پیاپی تکرار می شوند و عمل اصلی برنامه را انجام می دهند. این حلقه معمولا برای ورودی کاربر صبر میکند پیش از پردازش رویداد
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
planning
سازماندهی نحوه انجام کاری
have
باعث انجام کاری شدن
having
باعث انجام کاری شدن
We don't do things by halves.
کاری را ناقص انجام ندادن
feel up to (do something)
<idiom>
توانایی انجام کاری رانداشتن
We don't do things by half-measures.
کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway.
کاری را ناقص انجام ندادن
backlogs
کاری که باید انجام شود
capability
قادر به انجام کاری بودن
backlog
کاری که باید انجام شود
We don't do half-ass job
[American E]
[derogatory]
کاری را ناقص انجام ندادن
To do something on the sly (in secret).
کاری را پنهان انجام دادن
do something to one's hearts's content
کاری را حسابی انجام دادن
wit's end
<idiom>
ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
make one's bed and lie in it
<idiom>
مسئول انجام کاری بودن
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
to propose to do something
در صدد انجام کاری بودن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
do something rash
<idiom>
بی فکر کاری را انجام دادن
dead set against something
<idiom>
کاملا مصمم در انجام کاری
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
To do something hurriedly .
کاری را با عجاله انجام دادن
(have the) cheek to do something
<idiom>
با گستاخی کاری را انجام دادن
fall over oneself
<idiom>
کاملا مشتاق انجام کاری
To take ones time over something . to do something with deliberation
کاری را سر صبر انجام دادن
the way of doing something
به روشی کاری را انجام دادن
to do a good job
کاری را خوب انجام دادن
undertakes
توافق برای انجام کاری
undertaken
توافق برای انجام کاری
chicken out
<idiom>
از ترس کاری را انجام ندادن
To do something on ones own .
سر خود کاری را انجام دادن
slurs
باعجله کاری را انجام دادن
slurring
باعجله کاری را انجام دادن
cinch
کاری که با سهولت انجام شود
slurred
باعجله کاری را انجام دادن
slur
باعجله کاری را انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
loads
کاری که باید انجام شود
load
کاری که باید انجام شود
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
undertake
توافق برای انجام کاری
to be about to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be about to do something
قصد انجام کاری را داشتن
authorisations
اجازه یا توانایی انجام کاری
sit tight
<idiom>
صبور برای انجام کاری
to mean to do something
منظور انجام کاری را داشتن
authorization
اجازه یا توانایی انجام کاری
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
to propose to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
قصد انجام کاری را داشتن
spadework
کاری که با بیل انجام میدهند
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
potential
<adj.>
[توانایی برای انجام کاری]
take the plunge
<idiom>
بادروغ کاری را انجام دادن
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
to propose to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to intend to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
to aim to do something
قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something
در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something
در نظر انجام کاری را داشتن
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
decisions
تصمیم گیری برای انجام کاری
decision
تصمیم گیری برای انجام کاری
authorizes
اجازه دادن برای انجام کاری
helps
روش آسانتر برای انجام کاری
helped
روش آسانتر برای انجام کاری
authorizing
اجازه دادن برای انجام کاری
invokes
تقاضا از کسی برای انجام کاری
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to do a thing ina corner
کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
techniques
روش با مهارت برای انجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
authorises
اجازه دادن برای انجام کاری
brushwork
هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
technique
روش با مهارت برای انجام کاری
invoking
تقاضا از کسی برای انجام کاری
help
روش آسانتر برای انجام کاری
authorize
اجازه دادن برای انجام کاری
invoked
تقاضا از کسی برای انجام کاری
To put ones heart and soul into a job .
باتمام وجود کاری را انجام دادن
invoke
تقاضا از کسی برای انجام کاری
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
To meet a deadline .
تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw)
<idiom>
قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
at the elventh hour
دقیقه نود کاری انجام دادن
head start
<idiom>
کاری را قبل از بقیه انجام دادن
authorising
اجازه دادن برای انجام کاری
operation
دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
swim against the tide/current
<idiom>
کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
get away with something
<idiom>
کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
get around to
<idiom>
بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
alternatives
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
shove down one's throat
<idiom>
اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
set the world on fire
<idiom>
کاری فوق العاده انجام دادن
alternative
دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
see to it
<idiom>
مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
to do a thing with f.
کاری رابه اسانی انجام دادن
turn out
<idiom>
رفتن برای دیدن یا انجام کاری
bar
توقف کسی برای انجام کاری
bars
توقف کسی برای انجام کاری
null
دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
to purpose something
هدف چیزی
[انجام کاری]
را داشتن
facility
قادر به انجام کاری به سادگی بودن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to be in a position to do something
موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
to undertake to do something
رسما متعهد به انجام کاری شدن
to invite somebody to do something
کسی را برای انجام کاری فراخواندن
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
go (someone) one better
<idiom>
کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
give free rein to
<idiom>
اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
authorizing
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to bite the bullet
<idiom>
پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
authorizes
اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to act in concert
<idiom>
با هماهنگی کاری را انجام دادن
[اصطلاح روزمره]
overslaugh
بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com