English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 279 (27 milliseconds)
English Persian
extend ادامه دادن
extending ادامه دادن
extends ادامه دادن
continue ادامه دادن
continues ادامه دادن
keep ادامه دادن
keeps ادامه دادن
reopen ادامه دادن
reopened ادامه دادن
reopening ادامه دادن
reopens ادامه دادن
carry on ادامه دادن
carry-on ادامه دادن
further ادامه دادن
furthered ادامه دادن
furthering ادامه دادن
furthers ادامه دادن
bring on ادامه دادن
hold on ادامه دادن
keep on ادامه دادن
run on ادامه دادن
take up ادامه دادن
to carry on ادامه دادن
to drag on or out ادامه دادن
to keep on ادامه دادن
to take up ادامه دادن
go along <idiom> ادامه دادن
go on <idiom> ادامه دادن
hang on <idiom> ادامه دادن
hold good <idiom> ادامه دادن
keep up <idiom> ادامه دادن
to follow ادامه دادن
to continue ادامه دادن
Search result with all words
increment افزودن یک به یک عدد در یک ثبات اغلب برای ادامه دادن کار
increments افزودن یک به یک عدد در یک ثبات اغلب برای ادامه دادن کار
extend ادامه پیدا کردن باز شدن توسعه دادن
extending ادامه پیدا کردن باز شدن توسعه دادن
extends ادامه پیدا کردن باز شدن توسعه دادن
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
dash مسیری را ادامه دادن
dashed مسیری را ادامه دادن
dashes مسیری را ادامه دادن
maintain ابقا کردن ادامه دادن
maintained ابقا کردن ادامه دادن
maintains ابقا کردن ادامه دادن
bide بکاری ادامه دادن
continuation عمل ادامه دادن
sustain پایدار نگهداشتن نگهداشتن ادامه دادن
sustained پایدار نگهداشتن نگهداشتن ادامه دادن
sustains پایدار نگهداشتن نگهداشتن ادامه دادن
run دوام یافتن ادامه دادن
runs دوام یافتن ادامه دادن
thwart ادامه دادن یا کشیدن
thwarted ادامه دادن یا کشیدن
border break ادامه دادن اطلاعات نقشه تا حاشیه ان
carry one's bat تا پایان بازی ادامه دادن کارتوپزن بدون سوختن
dwell at اتش را ادامه دادن
dwell at به تیراندازی ادامه دادن
enjambment دنبالهء سخنی رادرشعریابیت بعدی ادامه دادن دنباله سطری رابه سطردیگرکشیدن
hang on ادامه دادن دوام داشتن
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
inability to box ناتوان از ادامه دادن
live on بزندگی ادامه دادن
maintrain ادامه دادن عقیده داشتن
pull off باوجود مشکلات بکارخود ادامه دادن
run on ادامه دادن متن بدون توقف
to continue one's progress پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
to keep the field جنگ یاعملیات جنگی را ادامه دادن
To stay the course . تا آخر ماندن ( به مسابقه و مبارزه وغیره تا آخر ادامه دادن )
keep the home fires burning <idiom> اجازه ادامه دادن
keep up with <idiom> به شکل قبل ادامه دادن
let (something) ride <idiom> ادامه دادن بدون عوض شدن شرایط
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
stick it out <idiom> طاقت آوردن ،ادامه دادن
to press ahead with با زور ادامه دادن
to set on با زور ادامه دادن
to rumble on [British E] ادامه دادن به شکایت پر سرو صدا
Other Matches
continuance ادامه
continuation line خط ادامه
continuation ادامه
resumption ادامه
going on ادامه
continue statement حکم ادامه
discontinuance عدم ادامه
to run on ادامه داشتن
discontinuation عدم ادامه
continuant ادامه دهنده
discontinuing ادامه ندادن
discontinues ادامه ندادن
discontinued ادامه ندادن
over run ادامه به کاردادن
continuation card کارت ادامه
duration مدت ادامه
continuative ادامه دهنده
discontinue ادامه ندادن
for a continuance برای ادامه
continuable قابل ادامه
follow-through ادامه حرکت پس از ضربه
continuator ادامه دهنده مستمر
follow-throughs ادامه حرکت پس از ضربه
fall behind <idiom> درمانده از ادامه راه
contd مخفف ادامه یافته
viability امکان ادامه حیات
time in ادامه بازی پس از توقف
go head ادامه بدهید بفرماید
shorthanded ادامه با بازیگر کمتر
track ادامه گوی در مسیربولینگ
tracked ادامه گوی در مسیربولینگ
detainer حکم ادامه توقیف
tracks ادامه گوی در مسیربولینگ
sustaining نگهدارنده ادامه دهنده
transattack period مدت ادامه تک اتمی
i took up where he left از جایی که او ول کرد من ادامه دادم
viability قدرت ادامه زندگی پس از تولد
robust که کار را پس از خطا ادامه میدهد
resumed چکیده کلام ادامه یافتن
go on سخن خود را ادامه دهید
resume چکیده کلام ادامه یافتن
give someone the green light <idiom> اجازه ادامه به کار رادادن
robustly که کار را پس از خطا ادامه میدهد
resumes چکیده کلام ادامه یافتن
extrapolation ادامه روند تعمیم دهی
extrapolations ادامه روند تعمیم دهی
Gothic Survival [ادامه عنصر سبک گوتیک]
Keep moving! ادامه بده [بدهید ] به راه!
resuming چکیده کلام ادامه یافتن
discounting match ادامه ندادن به مسابقه کشتی
border break ادامه محوطه نقشه تا حاشیه ان
topspin ادامه حرکت چرخش توپ
touch in goal line ادامه خط بین خط دروازه و خط مرزی
resumptive ادامه دهنده دوباره بدست اورنده
continuous آنچه بدون توقف ادامه یابد
I can't go on any longer. من دیگر نمی توانم ادامه بدهم.
There's more to come. <idiom> باز هم هست. [هنوز ادامه داره]
continue port/starboard چرخش به سمت چپ یا راست را ادامه دهید
head pole تیری که از پشت اسب تاکنارسرش ادامه دارد
inviable عاجز از ادامه بقا در اثرساختمان نژادی و ارثی
There's no need to elaborate. لازم نیست که شما در ادامه چیزی بگید.
long haul <idiom> مدت درازی بین کاری که ادامه داد
set in <idiom> تغییرات آب وهوا شروع وممکنه ادامه داشته باشد
play out one's option ادامه بازی در تیم پس ازپایان قرارداد بدون قراردادجدید
supersedeas دستور موقت دادگاه در موردخودداری از انجام یا ادامه کاری
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
recoverable error نوع خطا که امکان ادامه اجرای برنامه پس ازرویدادن ان میدهد
down توپ اسکواش دو بار به زمین خورده ناتوان از ادامه مبارزه
privileged مجاز به ادامه مسیر و گرفتن سرعت درصورت رسیدن قایق دیگر به ان
heavy and light system روش کاستن وزن با اغاز باوزنه سنگین و ادامه با وزنههای سبکتر
attention code حروف AT در دستور Hayes AT به مودم می گوید که دستوری در ادامه بیان خواهد شد
redundancies اتصالات اضافی بین نقاط که امکان ادامه عملیات در حین خرابی میدهد
redundancy اتصالات اضافی بین نقاط که امکان ادامه عملیات در حین خرابی میدهد
ionosphere قسمتی از فضای جوزمین که از ارتفاع 52 میل شروع میشود و تا00022میل ادامه دارد
tenant by sufference مالک معترض اونشود و تصرفش ادامه پیداکند این عنوان به او اطلاق میشود
waiting state وضعیت کامپیوتر که در آن برنامه درخواست ورودی یا سیگنال میکند پیش از ادامه اجرا
robustness توانایی سیستم برای ادامه کار کردن حتی با وجود خطا در حین اجرای برنامه
wheel sucker دوچرخه سوار ماهر در ادامه مسیر پشت سر نفر دیگری برای کاستن از فشار هوا
bench check ازمایش عملی روی قطعه بازشده از بدنه هواپیما به منظور تعیین قابلیت ادامه کار
hitch and go نوعی پاس که گیرنده بجلو می دود و به سمت دیگر می چرخد و باز به جلو ادامه میدهد
recovery نرم افزاری که به طورخودکارپس ازبروزخطا کارکندبرای اطمینان یافتن ازاینکه سیستم عملیات را ادامه میدهد
recoveries نرم افزاری که به طورخودکارپس ازبروزخطا کارکندبرای اطمینان یافتن ازاینکه سیستم عملیات را ادامه میدهد
backward chaining روشی برای استدلال که ازهدف مطلوب شروع و به سمت حقایق از قبل شناخته شده ادامه می یابد
boostrap operation عملکرد سیستم دینامیکی که دران سیکل اولیه به کمک نیرویا نیروهای خارجی شروع میشود ولی بدون ان ادامه مییابد
lock on قفل کردن توپ روی هدف هنگام تعقیب ادامه مستمرتعقیب هدف
The main road bears to the right. این جاده اصلی به کمی راست [مورب در سمت راست] ادامه دارد.
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
hidden momentum of population growth نیروی محرکه پنهان رشدجمعیت فرایندی پویا ولی غیرفعال ازافزایش جمعیت که حتی پس ازکاهش نرخهای زاد و ولد ادامه مییابد
filed زمینه اصلی فرش [که عموما تا قسمت حاشیه ادامه یافته و در بعضی از فرش ها کل بافت را در بر می گیرد.]
ascii رشتهای از حروف ASCII که در ادامه کد ASCII صفر را به عنوان بیان کننده انتهای رشته دارا می باشند
There's more to come. <idiom> هنوز تموم نشده. [هنوز ادامه داره]
bimestrial هر دوماه یکبار دوماه ادامه یابنده
quamdiu bene se gesserit تا زمانیکه تخلفی نکند منظور برقرار کردن حق انتفاع است برای کسی به این شرط که تا از شروط عقدتخلف نکند تصرفش ادامه داشته باشد
extender توسعه دهنده ادامه دهنده
os/ سیستم عامل چندکاره برای کامپیوترهای PC ساخت IBM و ماکروسافت که ساخت آن توسط IBM ادامه دارد تا تغییری در ویندوز ماکروسافت باشد
arrest جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrested جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
arrests جلب کردن توقیف کردن جلوی ادامه جریان دادرسی و علی الخصوص صدور حکم دادگاه را با حکم یا قرار همان دادگاه گرفتن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
organize سازمان دادن ارایش دادن
organising سازمان دادن ارایش دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
organises سازمان دادن ارایش دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
order سفارش دادن دستور دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
slashes چاک دادن شکاف دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
slash چاک دادن شکاف دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
house منزل دادن پناه دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
houses منزل دادن پناه دادن
housed منزل دادن پناه دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com