Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 307 (14 milliseconds)
English
Persian
clear-sighted
روشن بین
clairvoyant
روشن بین
clairvoyants
روشن بین
clear sighted
روشن بین
keen sighted
روشن بین
pervious
روشن بین
pick wickian
روشن بین
Search result with all words
sunlit
روشن از فروغ افتاب
haze
روشن نبودن مه
indistinct
غیر روشن درهم
blink
روشن خاموش شدن چراغها
blinked
روشن خاموش شدن چراغها
blinks
روشن خاموش شدن چراغها
hard
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
harder
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hardest
که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
warning
که روشن میشود تا نشان دهد یک چیز خط رناک ممکن است رخ دهد
warnings
که روشن میشود تا نشان دهد یک چیز خط رناک ممکن است رخ دهد
sense
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
sensed
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
senses
روشن کردن تابلوی مقابل کامپیوتر قابل بررسی است
transparent
روشن
transparently
روشن
flare
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flare
فشفشه روشن کننده
flares
گلوله روشن کننده موشک روشن کننده
flares
فشفشه روشن کننده
monitor
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitored
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
monitors
برنامهای مقیم در ROM برای بار کردن سیستم عامل پس ا ز روشن شدن ماشین
clear
: روشن کردن
clear
روشن
clear
پیام کشف روشن کردن
clear
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clear
روشن زدودن
clearer
: روشن کردن
clearer
روشن
clearer
پیام کشف روشن کردن
clearer
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearer
روشن زدودن
clearest
: روشن کردن
clearest
روشن
clearest
پیام کشف روشن کردن
clearest
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clearest
روشن زدودن
clears
: روشن کردن
clears
روشن
clears
پیام کشف روشن کردن
clears
روشن کردن صاف کردن شفاف کردن
clears
روشن زدودن
power
مجموعه بررسیهای سخت افزاری که کامپیوتر پس از روشن شدن انجام میدهد
power
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powered
مجموعه بررسیهای سخت افزاری که کامپیوتر پس از روشن شدن انجام میدهد
powered
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powering
مجموعه بررسیهای سخت افزاری که کامپیوتر پس از روشن شدن انجام میدهد
powering
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
powers
مجموعه بررسیهای سخت افزاری که کامپیوتر پس از روشن شدن انجام میدهد
powers
روشن کردن یا اعمال ولتاژ به یک وسیله الکتریکی
upstart
یکه خوردن روشن کردن
upstarts
یکه خوردن روشن کردن
static
MAR که تا وقتی داده می پذیرد که منبع تغذیه روشن است و داده نیازی به تنظیم مجدد ندارد
set
روشن
sets
روشن
setting up
روشن
express
روشن
expressed
روشن
expresses
روشن
expressing
روشن
luminous
روشنی بخش روشن
clean cut
روشن
clean-cut
روشن
cleaners
روشن
explicit
روشن
perspective
سعه نظر روشن بینی
perspectives
سعه نظر روشن بینی
beige
رنگ قهوهای روشن مایل بزرد و خاکستری
snow
واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snowed
واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snowing
واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snows
واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
picture
روشن ساختن
picture
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
pictured
روشن ساختن
pictured
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
pictures
روشن ساختن
pictures
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
picturing
روشن ساختن
picturing
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
definite
روشن
fireball
شهاب روشن
fireballs
شهاب روشن
bright
روشن
brighter
روشن
brightest
روشن
luminescence
روشن تابی
pellucid
بلورین روشن
flash
شدت حرف که روشن و خاموش شود
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
شدت حرف که روشن و خاموش شود
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
شدت حرف که روشن و خاموش شود
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
lighting
سایه روشن
lighting
روشن سازی نورپردازی
alive
روشن سرزنده
light
روشن
light
روشن کردن
Other Matches
illumination by diffusion
روشن کردن منطقه از طریق انعکاس نور غیر مستقیم یاسایه روشن
daylight
روز روشن روشن کردن
daylit
روز روشن روشن کردن
illuminati
روشن ضمیران روشن فکران
half tone screen
صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
vignetting
سایه روشن زدن به نقشه یاعکس هوایی نمایش عوارض نقشه با سایه روشن تدریجی
illuminate
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminating
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
illuminates
چراغانی کردن موضوعی را روشن کردن روشن
explain
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explains
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explained
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
explaining
روشن کردن باتوضیح روشن کردن
litten
روشن
furbisher
روشن گر
lighted
روشن
lightest
روشن
fogless
روشن
in a good light
روشن
luculent
روشن
nitid
روشن
eyebright
روشن
sunnier
روشن
sunniest
روشن
elucidates
روشن
elucidated
روشن
elucidate
روشن
moonlit
روشن
cloudless
روشن
legible
روشن
shriller
روشن
shrill
روشن
alights
روشن
alighting
روشن
alighted
روشن
shrillest
روشن
elucidating
روشن
sunny
روشن
eidetic
روشن
clear cut
روشن
unequivocal
روشن
unequivocally
روشن
lucid
روشن
clear-cut
روشن
diaphanous
روشن
on
روشن
vivid
روشن
alight
روشن
distinct
<adj.>
روشن
perspicuous
روشن
sharp cut
روشن
explicit
<adj.>
روشن
notable
<adj.>
روشن
on/off
روشن
perspicuous
<adj.>
روشن
enlightenment
روشن فکری
to shed light on
روشن کردن
mauve
ارغوانی روشن
brightly
بطور روشن
vividly
بطور روشن
liberally
با فکر روشن
illumination
روشن سازی
illuminations
روشن سازی
refreshed
روشن کردن
refresh
روشن کردن
twilight
صبح روشن
refreshes
روشن کردن
In broad daylight.
درروز روشن
twilight
تاریک و روشن
twilight
تاریک روشن
light
<adj.>
رنگ روشن
elucidating
روشن کردن
brighten
روشن کردن
kindles
روشن شدن
kindled
روشن شدن
kindle
روشن شدن
igniting
روشن کردن
ignites
روشن کردن
ignited
روشن کردن
ignite
روشن کردن
enlightens
روشن فکرکردن
enlightening
روشن فکرکردن
enlighten
روشن فکرکردن
brightened
روشن کردن
brightening
روشن کردن
brightens
روشن کردن
elucidated
روشن کردن
elucidate
روشن کردن
Paleblue
<adj.>
<noun>
آبی روشن
yin yang
تیره و روشن
elucidates
روشن کردن
clairvoyance
روشن بینی
penumbra
سایه روشن
illuminator
روشن کننده
illuminative
روشن کننده
phanerogamic
روشن زاد
phanerogamous
روشن زاد
picturesquely
بطور روشن
illuminant
روشن کننده
power on
روشن کردن
power up
روشن کردن
head work
فکر روشن
relume
روشن کردن
half tone
سایه روشن
perspicuously
بطور روشن
irradiative
روشن سازنده
paris blue
جوهرابی روشن
pale varnish
لاک روشن
perspicuity
روشن بینی
nacarat
قرمز روشن
lumine
روشن کردن
lucent
روشن وشفاف
lightsome
برنگ روشن
lightsome
سبک روشن
lightish
نسبتا روشن
light and shade
سایه روشن
jacinthe
نارنجی روشن
saturated colour
رنگهای روشن
to brighten up
روشن شدن
traffic signal
نشانه روشن
burn in
ازمایش روشن
transparent color
رنگ روشن
transpicuous
روشن اشکار
broad minded
روشن فکر
broad day light
روز روشن
bright red
قرمز روشن
bertha
درخشان روشن
turn on
روشن کردن
unambiguous
واضح روشن
luminary
جسم روشن
illume
روشن کردن
clear sightedness
روشن بینی
clear varnish
لاک روشن
full orbed
تمام روشن
to bring tl light
روشن کردن
fire up
روشن کردن
to clear up
روشن کردن
emblaze
روشن کردن
elucidatory
روشن سازنده
to come to light
روشن شدن
to fire up
روشن کردن
eidetic memory
یاد روشن
documentary photography
تصویر روشن
ditinct
روشن مشخص
to switch on
روشن کردن
luminaries
جسم روشن
illuminate
روشن ساختن
illuminating
روشن ساختن
second sight
روشن بینی
inexplicable
روشن نکردنی
illuminates
روشن ساختن
limpid
روشن خالص
tones
سایه روشن
tone
سایه روشن
lightest
روشن کردن
lighted
روشن کردن
illumine
روشن کردن
illuminates
روشن کردن
illuminates
روشن فکر
illuminate
روشن فکر
illuminate
روشن کردن
illuminating
روشن کردن
illuminating
روشن فکر
illumined
روشن کردن
clarify
روشن کردن
serene
روشن صاف
clarifying
روشن کردن
illumines
روشن کردن
illumining
روشن کردن
clarifies
روشن کردن
very light
خیلی روشن یا کم رنگ
aquamarine
<adj.>
<noun>
آبی خیلی روشن
translucid
روشن کننده زجاجی
light red
رنگ قرمز روشن
To light ( kindle) a fire.
آتش روشن کردن
cathode glow
فضای روشن کاتد
to stand out in relief
برجسته یا روشن بودن
to keep on
روشن نگاه داشتن
legibly
بطور خوانا یا روشن
lamplighter
با ان چراغ را روشن میکنند
unconcealed
روشن هویدا واضح
To light a fire .
آتش روشن کردن
illumination round
گلوله روشن کننده
illuminate
روشن کردن منطقه
jacinthe
رنگ پرتغالی روشن
word picture
بیان یا شرح روشن
starshell
گلوله روشن کننده
enlightened
دارای فکر روشن
illuminating shell
گلوله روشن کننده
illuminant
ماده روشن کننده
d. judgment
حکم صریح یا روشن
limpidly
بطور ذلال یا روشن
pellucidly
بطور روشن یا واضح
half tone
سایه روشن زدن
direct lighting
روشن سازی غیرمستقیم
luminescent screen tube
لامپ تصویر روشن
intelligible
روشن قابل فهم
nautical twilight
تاریک و روشن دریایی
eidetic imagery
تصویر ذهنی روشن
elucidative
تفسیری روشن سازنده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com