English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (40 milliseconds)
English Persian
commandeer وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeered وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
Other Matches
impressmeat مصادره وادارسازی بخدمت لشکری یادریایی
to make a long arm [برای برداشتن یا گرفتن چیزی دست دراز کردن]
vasectomies عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
vasectomy عمل جراحی و برداشتن مجرای ناقل منی برای عقیم کردن
condemnation ملی کردن یا مصادره کردن اموال خصوصی به منظوراستفادههای عام المنفعه محکومیت
condemnations ملی کردن یا مصادره کردن اموال خصوصی به منظوراستفادههای عام المنفعه محکومیت
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
transcribe استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribed استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribes استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
transcribing استنساخ کردن رونوشت برداشتن سواد برداشتن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
job استفاده از ترمینال کاربر محاورهای برای وارد کردن دستورات کنترل کار
jobs استفاده از ترمینال کاربر محاورهای برای وارد کردن دستورات کنترل کار
cracking وارد کردن گرما و معمولافشار برای شکستن هیدروکربنهای کمپلکس گاه درحضور کاتالیزور
c clamp گیره فلزی به شکل سی برای وارد کردن فشار و نگاه داشتن قطعات کنار یکدیگر
editors نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
editor نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
essentials مصادره کردن
essential مصادره کردن
confiscating مصادره کردن
confiscate مصادره کردن
confiscates مصادره کردن
sequester مصادره کردن
finest مصادره کردن
fined مصادره کردن
fine مصادره کردن
confiscates توقیف کردن مصادره کردن
confiscate توقیف کردن مصادره کردن
confiscating توقیف کردن مصادره کردن
requisitioned بازگرفتن مصادره کردن
requisitions بازگرفتن مصادره کردن
requisitioning بازگرفتن مصادره کردن
requisition بازگرفتن مصادره کردن
escape character کلیدی روی صفحه کلید که به کاربر امکان وارد کردن کد espace را میدهد برای کنترل حالت ابتدایی یا عملیات کامپیوتر
confiscates مصادره یا ضبط یا توقیف کردن
confiscate مصادره یا ضبط یا توقیف کردن
confiscating مصادره یا ضبط یا توقیف کردن
log وارد کردن نشانه یا دستور در انتهای بخش کامپایل برای بستن تمام فایل ها و قط ع کانال بین ترمینال کاربر و کامپیوتر اصلی .
logs وارد کردن نشانه یا دستور در انتهای بخش کامپایل برای بستن تمام فایل ها و قط ع کانال بین ترمینال کاربر و کامپیوتر اصلی .
keypad مجموعه ده کلید با طرح . شامل شده در بیشتر صفحه کلیدها به صورت کلیدهای جداگانه برای وارد کردن حجم زیاد داده عددی
QBE زبان ساده برای بازیابی اطلاعات از سیستم مدیریت پایگاه داده ها توسط وارد کردن درخواست با مقادیر مشخص که سپس با پایگاه داده تط بیق میشود و برای بازیابی داده صحیح استفاده میشود
commitment بستری کردن اجباری
commitments بستری کردن اجباری
canalize هدایت اجباری منشعب کردن
wake up کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
gather و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
gathered و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
to enrol somebody کسی را نام نویسی کردن [ثبت نام کردن] [درفهرست وارد کردن]
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
indexing استفاده از کامپیوتر برای کامپایل کردن اندیس برای کتاب با انتخاب کردن کلمات و موضوعات مربوطه در متن
to fall out معاف کردن [ارتش]
to dismiss [American E] مرخص کردن [ارتش]
to dismiss [American E] معاف کردن [ارتش]
dismissal of the armey مرخص کردن از ارتش
to fall out مرخص کردن [ارتش]
forborne دست برداشتن تحمل کردن
take off برداشتن پرواز کردن هواپیما
opens برداشتن پوشش یا باز کردن در
open برداشتن پوشش یا باز کردن در
warped منحرف کردن تاب برداشتن
photographs عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
warps منحرف کردن تاب برداشتن
photographing عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
warp منحرف کردن تاب برداشتن
opened برداشتن پوشش یا باز کردن در
photographed عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
photograph عکس برداشتن از عکسبرداری کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
recriminate اتهام متقابل وارد کردن دعوای متقابل طرح کردن دوباره متهم ساختن
demoratize بی جرات کردن ازمیان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
conscription داوطلب شدن برای ارتش سربازگیری
notate یادداشت برداشتن یاد داشت کردن
lop باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lopping باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lopped باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
lops باتنبلی حرکت کردن شلنگ برداشتن
removal از بین بردن برداشتن پیاده کردن
queries زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
queried زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
query زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
querying زبان ساده بازیابی اطلاع از سیستم مدیریت پایگاه داده با وارد کردن سوال با مقادیر شناخته شده , که سپس با پایگاه داده ها تط بیق می یابد و برای بازیابی داده صحیح به کار می رود
escheat حق تصرف دارایی متوفی ازطرف دولت یا پادشاه درموردی که متوفی بی وارث یابی وصیت مرده باشد مصادره کردن
to d. up a liquid مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
initiated وارد کردن
initiating وارد کردن
inducts وارد کردن
bring in وارد کردن
initiates وارد کردن
make an entry وارد کردن
induct وارد کردن
inputting وارد کردن
initiate وارد کردن
inducted وارد کردن
imported وارد کردن
import وارد کردن
inducting وارد کردن
importing وارد کردن
insuperability عدم امادگی برای از میان برداشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
blemish خسارت وارد کردن
entered وارد یا ثبت کردن
initiated تازه وارد کردن
importing عمل وارد کردن
initiating تازه وارد کردن
enter وارد یا ثبت کردن
initiates تازه وارد کردن
inflict casualty خسارت وارد کردن
imported عمل وارد کردن
import عمل وارد کردن
to exert force [on] نیرو وارد کردن [بر]
reimport دوباره وارد کردن
initiate تازه وارد کردن
roster وارد صورت کردن
rosters وارد صورت کردن
enters وارد یا ثبت کردن
bote حق مستاجر به برداشتن چوب برای بعضی مصارف
to commandeer something چیزی را [بدون اجازه] برای خود برداشتن
swear in باسوگند بشغلی وارد کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
take a strain وارد کردن فشار به طناب
commissioning the ship وارد خدمت کردن کشتی
crediting درستون بستانکار وارد کردن
swear in با مراسم تحلیف وارد کردن
credited درستون بستانکار وارد کردن
credits درستون بستانکار وارد کردن
credit درستون بستانکار وارد کردن
involving گیر انداختن وارد کردن
to give somebody a blow به کسی ضربه وارد کردن
involve گیر انداختن وارد کردن
inputted عمل وارد کردن اطلاعات
input عمل وارد کردن اطلاعات
To import goods [from abroad] کالا از خارج وارد کردن
inflict casualty تلفات وارد کردن بدشمن
hit the spot <idiom> نیروی تازه وارد کردن
journalize در دفتر روزنامه وارد کردن در دفتر ثبت کردن
decollate جدا کردن موضوعات مختلف به ورقههای مجزا. جدا کردن دو یا سه موضوع مختلف به حالت مجزا و برداشتن کاغذ کاربنی
combined arms army ارتش مختلط ارتش متشکل از نیروهای مرکب
gl مخفف issue generalملزومات ارتش تدارکات ارتش
scoffed اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
to sit for an examination در امتحانی وارد شدن یاشرکت کردن
initiation وارد کردن کسی در جائی با تشریفات
scoff اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
backhand باپشت راکت ضربت وارد کردن
backhands باپشت راکت ضربت وارد کردن
scoffs اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffing اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
ingrate تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
keyboarding عمل وارد کردن اطلاعات با صفحه کلید
keyboarding وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
to e. upon acovnt book همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
to break into something از محفظه ای [با زور وارد شدن و] دزدی کردن
importation عمل وارد کردن چیزی به سیستم از خارج
enter وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
feeds مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
feed وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
typed وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
entered وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
types وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
feed مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
type وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
accession به ترتیب خرید وارد دفتر و ثبت کردن
feeds وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
enters وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
active army ارتش پیمانی ارتش کادر ثابت
proselyte عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
supplement اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
supplemented اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
key وارد کردن متن یا دستورات از طریق صفحه کلید
supplementing اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
supplements اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
hangs وارد کردن حلقه بی انتها و پاسخ ندادن به دستورات بعدی
commit وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
committed وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
hang وارد کردن حلقه بی انتها و پاسخ ندادن به دستورات بعدی
post وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
commits وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
posts وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
posts وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
posted وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
post- وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
post- وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
committing وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
logs وارد کردن داده مشخصات مختلف مثل کلمه رمز
log وارد کردن داده مشخصات مختلف مثل کلمه رمز
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
post وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
posted وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com