Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 303 (15 milliseconds)
English
Persian
bring
رساندن به
bringing
رساندن به
brings
رساندن به
Search result with all words
lobbied
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbies
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobby
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
give
رساندن تخصیص دادن
gives
رساندن تخصیص دادن
giving
رساندن تخصیص دادن
mature
بحدبلوغ رساندن
matures
بحدبلوغ رساندن
supplied
رساندن دادن به
supplied
رساندن
supply
رساندن دادن به
supply
رساندن
supplying
رساندن دادن به
supplying
رساندن
complete
بانجام رساندن
completed
بانجام رساندن
completes
بانجام رساندن
completing
بانجام رساندن
patent
انحصاری به ثبت رساندن
patented
انحصاری به ثبت رساندن
patenting
انحصاری به ثبت رساندن
patents
انحصاری به ثبت رساندن
play
شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
played
شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
playing
شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
plays
شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
benefit
:فایده رساندن
benefited
:فایده رساندن
benefiting
:فایده رساندن
profit
فایده رساندن
profited
فایده رساندن
profits
فایده رساندن
damage
آسیب رساندن به چیزی
extend
طول دادن رساندن
extending
طول دادن رساندن
extends
طول دادن رساندن
assist
حضور بهم رساندن توجه کردن
assist
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
assisted
حضور بهم رساندن توجه کردن
assisted
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
assisting
حضور بهم رساندن توجه کردن
assisting
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
assists
حضور بهم رساندن توجه کردن
assists
بازیگری که درکسب امتیازکمک کرده رساندن گوی به یار برای گل زدن در هاکی روی یخ
signal
با اشاره رساندن
signaled
با اشاره رساندن
signalled
با اشاره رساندن
murder
کشتن بقتل رساندن
murder
به قتل رساندن
murdered
کشتن بقتل رساندن
murdered
به قتل رساندن
murdering
کشتن بقتل رساندن
murdering
به قتل رساندن
murders
کشتن بقتل رساندن
murders
به قتل رساندن
broadcast
اشاعه دادن رساندن
broadcasts
اشاعه دادن رساندن
intimate
مطلبی را رساندن
intimated
مطلبی را رساندن
intimates
مطلبی را رساندن
intimating
مطلبی را رساندن
martyr
به شهادت رساندن
martyrs
به شهادت رساندن
brain
مغز کسی را دراوردن بقتل رساندن
brains
مغز کسی را در آوردن بقتل رساندن
forward
فرستادن رساندن
forwarded
فرستادن رساندن
kill
بقتل رساندن
kill
به قتل رساندن
kills
بقتل رساندن
kills
به قتل رساندن
provision
قوانین سورسات رساندن مقررداشتن
consummate
بپایان رساندن
consummated
بپایان رساندن
consummates
بپایان رساندن
consummating
بپایان رساندن
convey
رساندن
conveyed
رساندن
conveying
رساندن
conveys
رساندن
mar
اسیب رساندن
mar
زیان رساندن معیوب کردن
marred
اسیب رساندن
marred
زیان رساندن معیوب کردن
marring
اسیب رساندن
marring
زیان رساندن معیوب کردن
hurt
ازار رساندن
hurt
خسارت رساندن اسیب
hurting
ازار رساندن
hurting
خسارت رساندن اسیب
hurts
ازار رساندن
hurts
خسارت رساندن اسیب
injure
زخمی کردن ضرر رساندن
injures
زخمی کردن ضرر رساندن
injuring
زخمی کردن ضرر رساندن
terminate
بپایان رساندن
terminated
بپایان رساندن
terminates
بپایان رساندن
accomplish
بانجام رساندن وفا کردن
accomplishes
بانجام رساندن وفا کردن
Other Matches
implies
رساندن
understands
رساندن
implying
رساندن
imply
رساندن
understand
رساندن
to push through
بپایان رساندن
assassinating
بقتل رساندن
assassinating
به قتل رساندن
utilised
بمصرف رساندن
utilises
بمصرف رساندن
assassinates
به قتل رساندن
to put to proof
به تجربه رساندن
to see out
به پایان رساندن
utilizing
بمصرف رساندن
utilizes
بمصرف رساندن
utilize
بمصرف رساندن
utilising
بمصرف رساندن
molest
ازار رساندن
assassinates
بقتل رساندن
harming
اسیب رساندن
harmed
اسیب رساندن
harm
اسیب رساندن
knock-ups
بپایان رساندن
knock-up
بپایان رساندن
knock up
بپایان رساندن
concludes
بپایان رساندن
conclude
بپایان رساندن
implying
مطلبی را رساندن
imply
مطلبی را رساندن
harms
اسیب رساندن
run out (of something)
<idiom>
به پایان رساندن
assassinated
به قتل رساندن
assassinated
بقتل رساندن
assassinate
بقتل رساندن
ratifying
بتصویب رساندن
ratify
بتصویب رساندن
ratifies
بتصویب رساندن
ratified
بتصویب رساندن
to see through
به پایان رساندن
to top off
بپایان رساندن
do away with
<idiom>
به پایان رساندن
follow through
<idiom>
به پایان رساندن
assassinate
به قتل رساندن
molested
ازار رساندن
exponentiation
بتوان رساندن
maximization
بحداکثر رساندن
outwork
بانجام رساندن
finalizing
بپایان رساندن
play out
بپایان رساندن
finalizes
بپایان رساندن
finalized
بپایان رساندن
finalize
بپایان رساندن
finalising
بپایان رساندن
put through
به نتیجه رساندن
finalises
بپایان رساندن
put to death
به قتل رساندن
finalised
بپایان رساندن
imbody
جا دادن رساندن
hand down
بتواتر رساندن
conveyable
قابل رساندن
exponentiation
به توان رساندن
cause to sustain a loss
زیان رساندن به
follow out
بانجام رساندن
bring to pass
به وقوع رساندن
bring on
بظهور رساندن
get done with
به پایان رساندن
to get oven
به پایان رساندن
to go through with
به پایان رساندن
get over
به پایان رساندن
grig
ازار رساندن
to bring a bout
بوقوع رساندن
to bring to a termination
بپایان رساندن
to d. to and end
بپایان رساندن
to get done with
بپایان رساندن
slaying
به قتل رساندن
to have approved
به تصویب رساندن
slay
به قتل رساندن
to have signed
به امضا رساندن
endamage
اسیب رساندن
vindicating
به ثبوت رساندن
vindicates
به ثبوت رساندن
vindicated
به ثبوت رساندن
vindicate
به ثبوت رساندن
get through
به پایان رساندن
molests
ازار رساندن
slays
به قتل رساندن
overdid
بحدافراط رساندن
to go to with
بپایان رساندن
to put a period to
بپایان رساندن
to bring to an end
به پایان رساندن
to bring to an issve
به نتیجه رساندن
to bring to pass
بوقوع رساندن
to bring to the proof
به تجربه رساندن
to carry through
بپایان رساندن
to carry to excess
بحدافراط رساندن
to deliver a message
پیغامی را رساندن
overdoing
بحدافراط رساندن
overdoes
بحدافراط رساندن
overdo
بحدافراط رساندن
molesting
ازار رساندن
accomplish
به انجام رساندن
bring inbeing
به انجام رساندن
carry out
به انجام رساندن
execute
به انجام رساندن
fulfill
[American]
به انجام رساندن
make a reality
به انجام رساندن
put into practice
به انجام رساندن
put into effect
به انجام رساندن
bring into being
به انجام رساندن
hone
به کمال رساندن
make something happen
به انجام رساندن
carry into effect
به انجام رساندن
actualise
[British]
به انجام رساندن
actualize
به انجام رساندن
carry ineffect
به انجام رساندن
implement
به انجام رساندن
put ineffect
به انجام رساندن
put inpractice
به انجام رساندن
minimised
به حداقل رساندن
cater
اذوقه رساندن
catered
اذوقه رساندن
catering
اذوقه رساندن
minimises
به حداقل رساندن
minimising
به حداقل رساندن
minimize
به حداقل رساندن
minimized
به حداقل رساندن
minimizes
به حداقل رساندن
minimizing
به حداقل رساندن
implies
مطلبی را رساندن
caters
اذوقه رساندن
impartation of news
رساندن یا ابلاغ خبر
to make ones a
حضور بهم رساندن
hand on
پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
put in
مداخله کردن رساندن
get through
به پایان رساندن گذراندن
make short work of something
<idiom>
[به سرعت به پایان رساندن]
notify the public
به اطلاع عموم رساندن
overfeed
زیاد سوخت رساندن به
run in debt
قرض بهم رساندن
run up a score
قرض بهم رساندن
exponentiate
به توان رساندن
[ریاضی]
to assassinate somebody
کسی را به قتل رساندن
to be over something
به اتمام رساندن چیزی
to sing out
با اوازبه پایان رساندن
to work off
بفروش رساندن اب کردن
play off
مسابقه را باتمام رساندن
off one's back
<idiom>
توقف آزار رساندن
knock off
<idiom>
به قتل رساندن کسی
publitize
به اطلاع عموم رساندن
dash off
<idiom>
سریعا به پایان رساندن
put over
بازحمت بانجام رساندن
To bring a matter to successful issue .
کاری را به نتیجه رساندن
to mend the fire
سوخت به اتش رساندن
publicizing
به اطلاع عموم رساندن
finalised
بمرحله نهایی رساندن
finalises
بمرحله نهایی رساندن
finalising
بمرحله نهایی رساندن
finalize
بمرحله نهایی رساندن
finalized
بمرحله نهایی رساندن
finalizes
بمرحله نهایی رساندن
finalizing
بمرحله نهایی رساندن
publicized
به اطلاع عموم رساندن
slay
بقتل رساندن کشتارکردن
slaying
بقتل رساندن کشتارکردن
slays
بقتل رساندن کشتارکردن
publicised
به اطلاع عموم رساندن
publicises
به اطلاع عموم رساندن
publicising
به اطلاع عموم رساندن
publicize
به اطلاع عموم رساندن
to put in an appearance
حضور بهم رساندن
tip
محرمانه رساندن نوک
reprint
مجددا بطبع رساندن
reprinted
مجددا بطبع رساندن
reprinting
مجددا بطبع رساندن
reprints
مجددا بطبع رساندن
carry too far
بدرجه جدی رساندن
publicizes
به اطلاع عموم رساندن
tipping
محرمانه رساندن نوک
end
طرف بپایان رساندن
ended
طرف بپایان رساندن
ends
طرف بپایان رساندن
write-ups
به تاریخ روز رساندن بدیوارزدن
impairing
زیان رساندن معیوب کردن
write up
به تاریخ روز رساندن بدیوارزدن
impaired
زیان رساندن معیوب کردن
impair
زیان رساندن معیوب کردن
write-up
به تاریخ روز رساندن بدیوارزدن
no sweat
<idiom>
بیتعارف ،به آسانی به انجام رساندن
impairs
زیان رساندن معیوب کردن
wind up
<idiom>
به پایان رساندن ،تسویه کردن
whip up
<idiom>
به راحتی وسریع به انجام رساندن
reinstate
از نو به مقام اولیه خود رساندن
pull (something) off
<idiom>
باانجام رساندن کامل کارها
polish off
<idiom>
به طور کامل به پایان رساندن
reinstated
از نو به مقام اولیه خود رساندن
reinstates
از نو به مقام اولیه خود رساندن
accomplishing
بانجام رساندن وفا کردن
to carry something to a successful issue
چیزی را با موفقیت به پایان رساندن
to smack of something
<idiom>
مطلبی را رساندن
[اصطلاح مجازی]
reinstating
از نو به مقام اولیه خود رساندن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com