English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
Other Matches
He was engrossed in conversation . فوتبالیستها دارند قبل از بازی خودرا گرم می کنند
misplay بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
to express one's heartfelt قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
personate خودرا بجای دیگری قلمداد کردن دارای شخصیت کردن
to pretend illness نا خوشی را بهانه کردن خودرا به ناخوشی زدن تمارض کردن
to make a trick با کارت شعبده بازی کردن [ورق بازی]
off one's chest <idiom> خودرا خالی کردن
to a one's right حق خودرا ادعایامطالبه کردن
topull oneself together خودرا جمع کردن
to busy oneself خودرا مشغول کردن
to sow one's wild oats چل چلی خودرا کردن
to breakin خودرا داخل کردن
To set ones watch . ساعت خودرا میزان کردن
to provide oneself خودرا اماده یا مجهز کردن
to recover damages خسارت خودرا جبران کردن
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
to addict oneself عادت کردن خودرا معتادکردن
do one's best <idiom> تمام تلاش خودرا کردن
for all one is worth <idiom> تمام سعی خودرا کردن
to declare oneself قصد خودرا افهار کردن
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
to givein one's a. موافقت خودرا اعلام کردن
to bridle one's anger خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
cramming خودرا برای امتحان اماده کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
cram خودرا برای امتحان اماده کردن
crammed خودرا برای امتحان اماده کردن
crams خودرا برای امتحان اماده کردن
To consume all ones energy . تمام نیروی خودرا مصرف کردن
to repeat oneself کاریا گفته خودرا تکرار کردن
to put in for تقاضا کردن خودرا نامزد کردن
to lick one's لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
To perfect oneself in a foreign language . معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
without recourse عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to make a p of one's learing دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
to secure a debtby a mortagage با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
to ingratite oneself خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
to cry peccavi بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
shinny بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود چوب بازی هاکی
harlequinade بخشی ازنمایش یالال بازی که لوده دران بازی میکند لودگی
frame مدت زمان به کیسه انداختن تمام گویهای بازی اسنوکر یک دهم از بازی بولینگ
cutthroat بازی 3 نفره که هریک به نفع خود بازی میکند
gamesmanship مهارت در بردن بازی بدون تخلف از مقررات بازی
game وسیله ROM که حاوی کد برنامه برای بازی کامپیوتری است و در کنسول بازی نصب میشود
kiss in the ring بازی بگیرماچ کن :بازی که دران پسریادختری ....تااوراببوسد
fire fight ترقه بازی اتش بازی مبادله تیراندازی
dib ریگ بازی قاپ یا ریگی که با ان بازی می کنند
shinney بازی هاکی که باتوپ چوبی بازی شود
inning گیمی که بازیگر سرویس زده و ان را باخته فرصت برای نوبت هر بازی بیلیارد یاکروکه یک بخش از بازی بولینگ
cross examination به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
quibble زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
to play fair مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
quibbling زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbles زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbled زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
crampet game بازی خفه بازی کم فضای شطرنج
harlepuinade نمایش لال بازی ودلقک بازی
charlatanic امیخته بازبان بازی یاچاچول بازی
to rangeoneself خودرا
to d. oneself up خودرا گرفتن
to dress up خودرا اراستن
to suppress one's propensities خودرا فرونشاندن
he pretended to be asleep خودرا بخواب زد
to a onself خودرا اراستن
playact رل بازی کردن
miscast بد بازی کردن
To be acting. To put it on . رل بازی کردن
actuble بازی کردن
gallant زن بازی کردن
play-acting بازی کردن
toys بازی کردن
rink یخ بازی کردن
plays رل بازی کردن
play-acts بازی کردن
play رل بازی کردن
plays بازی کردن
toy بازی کردن
move بازی کردن
twiddle بازی کردن
twiddling بازی کردن
twiddles بازی کردن
headwork با سر بازی کردن
play-acted بازی کردن
played رل بازی کردن
play-act بازی کردن
twiddled بازی کردن
played بازی کردن
bump بازی کردن
play بازی کردن
moves بازی کردن
playing رل بازی کردن
playing بازی کردن
moved بازی کردن
rinks یخ بازی کردن
fox روباه بازی کردن تزویر کردن
foxes روباه بازی کردن تزویر کردن
foxing روباه بازی کردن تزویر کردن
to sun one self خودرا افتاب دادن
to try one's luck بخت خودرا ازمودن
self assertion خودرا جلو اندازی
to slake one's revenge انتقام خودرا گرفتن
flatten روحیه خودرا باختن
to veil oneself روی خودرا پوشاندن
back-pedals حرف خودرا پس گرفتن
minces حرف خودرا خوردن
mince حرف خودرا خوردن
pontify خودرا مقدس نمودن
flattens روحیه خودرا باختن
to a. one selt انتقام خودرا کشیدن
to compromise oneself خودرا مظنون یا رسواکردن
to show ones cards قصد خودرا اشکارکردن
to plume oneself با پیرایه خودرا اراستن
To go through fire and water. خودرا به آب وآتش زدن
he betray himself او خودرا رسوا ساخت
To step aside . to shy from . To withdraw . خودرا کنا رکشیدن
one's accomplice همدست خودرا لودادن
to express one self مقاصد خودرا فهماندن
to boure one's way راه خودرا بزوربازکردن
to pick up oneself خودرا نگاه داشتن
back-pedalling حرف خودرا پس گرفتن
to pay one's way خرج خودرا دراوردن
back-pedal حرف خودرا پس گرفتن
back-pedalled حرف خودرا پس گرفتن
insconce خودرا جای دادن
spoof حقه بازی کردن
misplay ناشیانه بازی کردن
to play soccer فوتبال بازی کردن
fornicated : فاحشه بازی کردن
to play football فوتبال بازی کردن
fornicates : فاحشه بازی کردن
fornicating : فاحشه بازی کردن
skis اسکی بازی کردن
yo-yo یویو بازی کردن
to make love عشق بازی کردن
prevaricated زبان بازی کردن
prevaricate زبان بازی کردن
equivocating زبان بازی کردن
equivocates زبان بازی کردن
prevaricating زبان بازی کردن
equivocated زبان بازی کردن
equivocate زبان بازی کردن
to play for love سر هیچ بازی کردن
bowl باتوپ بازی کردن
favouritism پارتی بازی کردن
skied اسکی بازی کردن
bowls باتوپ بازی کردن
ski اسکی بازی کردن
to look oneself again پشم بازی کردن
to fly a kite سفته بازی کردن
prevaricates زبان بازی کردن
fornicate : فاحشه بازی کردن
showboat نمایشی بازی کردن
spars مشت بازی کردن
skates اسکیت بازی کردن
sparred مشت بازی کردن
to bill and coo بوسه بازی کردن
spar مشت بازی کردن
tricked حقه بازی کردن
trick حقه بازی کردن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
drab جنده بازی کردن
drabber جنده بازی کردن
to skip rope بند بازی کردن
tricking حقه بازی کردن
drabbest جنده بازی کردن
shinny شینی بازی کردن
skated اسکیت بازی کردن
to play at chess شطرنج بازی کردن
yo-yos یویو بازی کردن
to play ball توپ بازی کردن
thimblerig شعبده بازی کردن
to play marbles مهره بازی کردن
spoofs حقه بازی کردن
card ورق بازی کردن
cards ورق بازی کردن
To play cards . ورق بازی کردن
fences شمشیر بازی کردن
shinney شینی بازی کردن
fence شمشیر بازی کردن
skate اسکیت بازی کردن
taw تیله بازی کردن
mountebanks حقه بازی کردن
mountebank حقه بازی کردن
kite سفته بازی کردن
play تفریح بازی کردن
war game بازی جنگ کردن
criminal court عشق بازی کردن
plays تفریح بازی کردن
palter زبان بازی کردن
played تفریح بازی کردن
piddle باخوراک بازی کردن
court عشق بازی کردن
piddled باخوراک بازی کردن
piddles باخوراک بازی کردن
personifying رل دیگری بازی کردن
personify رل دیگری بازی کردن
personifies رل دیگری بازی کردن
playact در تاتر بازی کردن
playing تفریح بازی کردن
gamble سفته بازی کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com