Total search result: 201 (14 milliseconds) |
|
|
|
English |
Persian |
aircraft role equipment |
تجهیزات لازم برای انجام ماموریت هواپیما |
|
|
Other Matches |
|
aircraft mission equipment |
وسایل لازم برای انجام ماموریت هواپیما |
mission , oriented |
لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت |
troop space |
جای انفرادی در هواپیما یاکشتی محوطه لازم برای تامین جا برای حمل پرسنل وبارهای انفرادی انها درکشتی یا هواپیما |
footprint |
شکل و سطح لازم برای قطعهای از تجهیزات جای کامپیوتر |
footprints |
شکل و سطح لازم برای قطعهای از تجهیزات جای کامپیوتر |
mission essential |
ضروری برای انجام ماموریت |
tasking |
سازمان بندی برای عملیات واگذار کردن ماموریت به یکانها واگذاری ماموریت تعیین ماموریت |
operated |
کل زمان لازم برای انجام یک کار |
operates |
کل زمان لازم برای انجام یک کار |
operate |
کل زمان لازم برای انجام یک کار |
adds |
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع |
adding |
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع |
add |
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع |
sizes |
محاسبه منبع موجود و منابع لازم برای انجام کار خاص |
size |
محاسبه منبع موجود و منابع لازم برای انجام کار خاص |
languages |
دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند |
jcl |
دستوری که مشخصات را شرح میدهد و نیز منابع لازم برای انجام کار توسط کامپیوتر |
language |
دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند |
descentheight |
ارتفاع لازم از سطح زمین برای کم کردن از ارتفاع هواپیما |
heads up |
در درگیری هوایی اعلام اینکه هواپیما دروضعیت لازم برای درگیری قرار ندارد |
execution |
1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا |
naive user |
شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد |
task component |
بخشی از یک ناوگان یا گروه رزمی یا گروه ماموریت که برای یک ماموریت مخصوص تشکیل شده است |
completing |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
completes |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
complete |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
completed |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
search mission |
ماموریت تجسس زمینی به وسیله هواپیما |
scratch one's back <idiom> |
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد |
mission essential |
حیاتی از نظر انجام ماموریت |
party |
گروه مخصوص انجام یک ماموریت |
d , top concept |
تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه |
what luck |
در رهگیری هوایی یعنی نتیجه انجام ماموریت چه طور بود |
spoiler |
صفحه دراز و باریک روی سطح بالایی هواپیما که برای کاستن سرعت یا اوج گرفتن هواپیما بلند میشود |
cold thrust |
ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال |
cold test |
ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال |
turnaround time |
زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است |
cycle time |
مدت لازم جهت انجام کارهای دوره |
duration |
براوردی از زمان لازم جهت انجام یک فعالیت |
judy |
در رهگیری هوایی علامت اینست که با هواپیمای دشمن درگیر شده ام و در حال انجام ماموریت می باشم |
mutatis mutandis |
عبارت لاتینی به معنی تغییرات لازم را انجام دادن |
showdowns |
چیدن کلیه تجهیزات برای بازدید نمایشی |
showdown |
چیدن کلیه تجهیزات برای بازدید نمایشی |
robots |
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود |
robot |
وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود |
so |
علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات |
sensitivities |
کمترین توان سیگنال درییافتی که برای گیرنده برای تشخیص سیگنال لازم است |
sensitivity |
کمترین توان سیگنال درییافتی که برای گیرنده برای تشخیص سیگنال لازم است |
goldie |
علامت درگیر شدن سیستم کنترل پرواز خودکار و پرتاب بمب خودکار هواپیما با هدف و انتظار هواپیما برای دریافت فرمان کنترل از زمین |
power house building |
ساختمانهائی که برای نصب ونگهداری تجهیزات نیروی برق بکار می روند |
second best theory |
نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت |
aborts |
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت |
aborted |
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت |
aborting |
عدم موفقیت درانجام ماموریت انصراف از ماموریت |
What should I do when I get the following message: The connection to the server has failed |
چکاری لازم هست انجام بدهم وقتی که پیغام زیر را دریافت کردم: ارتباط با سرور میسر نمیباشد؟ |
hydration water |
اب لازم برای ابش |
raptatory |
لازم برای شکار |
raptatorial |
لازم برای شکار |
packets |
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند |
packet |
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند |
carrier company |
تیم یا گروه چهار نفرهای که برای ماموریت خارج ازکشور انتخاب می شوند |
labor of love <idiom> |
انجام کار برای خشنودی شخص نه برای پول |
universal |
مدار مجتمع مجزا که تمام عملیات سری به موازی و واسط را انجام میدهد که بین کامپیوتر و خط وط ارسال لازم است |
climate for growth |
شرایط لازم برای رشد |
magic number |
امتیاز لازم برای قهرمانی |
quorum |
اکثریت لازم برای مذاکرات |
mantling |
مواد لازم برای پوشش |
draw weight |
نیروی لازم برای کشیدن زه |
command speed |
سرعت تعیین شده هواپیما سرعت پیش بینی شده برای هواپیما |
busiest |
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست |
busying |
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست |
busies |
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست |
busier |
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست |
busied |
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست |
busy |
1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست |
check out time |
زمان لازم برای ازمایش یک وسیله |
check out time |
زمان لازم برای تخلیه محل |
products |
ول مواد لازم برای تولید یک محصول |
barrier material |
مواد لازم برای ساختن موانع |
light is necessary to life |
روشنایی برای زندگی لازم است |
product |
ول مواد لازم برای تولید یک محصول |
access time |
زمان لازم برای پاسخگویی کامپیوتر |
user freindly |
اسان برای استفاده کننده ارتباط دوستانه با استفاده کننده سیستم محاسباتی که امکانات لازم برای توانایی هاو محدودیتهای اپراتور رافراهم می سازد |
dual capable |
جنگ افزار یا وسیله دو کاره وسیله یا جنگ افزاری که دونوع ماموریت انجام میدهد |
canonical time unit |
زمان لازم برای طی مسافتی معادل یک رادیان |
storage |
فضای لازم برای ذخیره سازی داده |
radar mile |
زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف |
development |
زمان لازم برای توسعه محصول جدید |
compacts |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
proceed time |
زمان لازم برای معرفی به پایگاه جدید |
compacting |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
compacted |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
quorum |
حداقل عده لازم برای رسمیت جلسه |
ineligibly |
بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب |
engineered performance |
زمان لازم برای اتمام یک واحد از کار |
housekeeping |
امور لازم برای نگهداری سیستم کامپیوتری |
compact |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
developments |
زمان لازم برای توسعه محصول جدید |
operation |
عملیاتی که عملوندهای لازم را از حافظه دریافت می کنند. عملیات را انجام می دهند و نتیجه را برمی گردانند به حافظه |
collimate |
تنظیم کردن هرنوع تجهیزات اپتیکی برای داشتن پرتو نوری موازی از یک منبع نقطهای نور یا برعکس |
refire time |
زمان لازم بد از پرتاب موشک برای اماده شدن سکوی پرتاب برای موشک بعد |
practical extraction and report language |
برای توید متنهای CGI که می توانند فرم هایی را پردازش کنند یا روی وب سرور برای بهبود وب سایت توابعی انجام دهند |
compacted |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
compacts |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
meanest |
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب |
compacting |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
limen |
کمترین تحریک عصبی که برای ایجاداحساس لازم است |
compact |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
entrance head |
بار لازم برای ایجاد جریان ازیک لوله |
mean |
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب |
meaner |
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب |
cure time |
زمان لازم برای جامد شدن کامل رزین |
mach hold |
بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار |
task unit |
نیروی واگذار کننده ماموریت دریایی یکان یا بخشی ازگروه ماموریت دریایی که زیر امر فرمانده گروه قرارمی گیرد |
executing |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
half thickness |
ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده |
externals |
سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم |
execute |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
gibberish |
اصطلاحی که برای بیان لازم نبودن داده بکار می رود |
disorderly close down |
آسیبی در سیستم که اخطار لازم برای قط ع طبیعی نداده است |
external |
سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم |
executes |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
shook |
: مجموع تختههای لازم برای ساختن بشکه وچلیک وامثال ان |
executed |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
macronutrient |
ماده شیمیایی که برای رشد ونمو و تغذیه گیاه لازم است |
warm-up |
روند یا زمان لازم برای سیستم به حالت پایدار درشرایط کاری |
multimedia |
CP که قط عات لازم برای اجرای نرم افزار چند رسانهای دارد |
cycled |
تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده |
warm-ups |
روند یا زمان لازم برای سیستم به حالت پایدار درشرایط کاری |
orbital injection |
دادن سرعت لازم برای چرخش دور یک مدار به سفینه فضایی |
pit board |
تخته برای دادن اطلاعات لازم به راننده معین در گروه کمکی |
carrying |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
current asset cycle |
زمانی که برای تساوی حجم فروش با سرمایه جاری لازم است |
carries |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
carried |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
word |
زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری |
decompression table |
جدول نشاندهنده زمان و محل لازم برای صعود ارام غواص |
cycle |
تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده |
worded |
زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری |
cycles |
تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده |
carry |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
tour of duty |
زمان گردش ماموریت زمان توقف پرسنل در مناطق مختلف ماموریت |
state tiger |
در رهگیری هوایی یعنی سوخت کافی برای اجرای ماموریت رهگیری دارم |
round out |
دورزدن هواپیما برای نشستن |
aircraft battery |
منبع الکتریکی برای هواپیما |
master |
مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود |
fetched |
رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه |
masters |
مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود |
allocations |
فرآیندی که در آن سیستم عامل برای برنامه کاربردی حافظه لازم را فراهم میکند |
fetches |
رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه |
mastered |
مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود |
allocation |
فرآیندی که در آن سیستم عامل برای برنامه کاربردی حافظه لازم را فراهم میکند |
articled |
کسیکهاستخدام شده و مشغول فراگیری دانش لازم برای کار خود میباشد |
fetch |
رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه |
foot pound |
مقدار نیروی لازم برای بلند کردن وزنه یک پوندی بارتفاع یک فوت. |
circularization |
تصحیح مدار ماهواره برای رسیدن یا نزدیک شدن ان به دایره کامل در ارتفاع لازم |
nitrate dope |
دوپی برای پارچههای روکش هواپیما |
mission ready |
اعلام امادگی هواپیما برای پرواز |
beacon |
امواج رادیویی برای هدایت هواپیما |
beacons |
امواج رادیویی برای هدایت هواپیما |
near collision |
فاصله خیلی خطرناک برای دو هواپیما |
queries |
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود |
queried |
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود |
query |
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود |
querying |
1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود |
MCA |
تعداد قط عات الکترونیکی لازم برای مدیریت سیگنالهای زمانی و داده روی باس MCA |
kernels |
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه . |
job |
دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد |
jobs |
دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد |
kernel |
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه . |
appliance |
هر نوع وسیله برای بکارندازی یا کنترل هواپیما |
appliances |
هر نوع وسیله برای بکارندازی یا کنترل هواپیما |
to board a flight |
سوار هواپیما شدن [برای پرواز به مقصدی] |
stand-offs |
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن |
stand off |
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن |
Micro Channel Architecture |
تعداد قط عات الکترونیکی لازم برای مدیریت سیگنال زمان و داده روی باس گسترده MCA |
stand-off |
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن |
carriage control tape |
نواری که اطلاعات لازم برای کنترل تعویض سطر در یک چاپگر سطری روی ان پانچ شده است |
aircraft turn around |
اماده کردن هواپیما برای پرواز یا اجرای عملیات |
heading select feature |
عرشه کمکی برای انتخاب سمت حرکت هواپیما |
chute |
سرسره بادی برای فراراضطراری از هواپیما درروی زمین |
bow line |
نوعی گره برای متصل کردن هواپیما به زمین |
chutes |
سرسره بادی برای فراراضطراری از هواپیما درروی زمین |
incremental computer |
وسیله خروجی گرافیکی که در مراحل کوچک حرکت میکند بار داده ورودی که اختلاف بین محل فعلی و محل لازم را نشان میدهد که خط ها و منحنی ها به صورت مجموعهای خط وط مستقیم انجام شود |
for doing it |
برای انجام ان |
mttr |
متوسط زمانی که انتظار می رود برای تشخیص و تصحیح یک خطا در سیستم کامپیوتری لازم باشدRepair To Time ean |
redundancy check |
تستی متکی بر انتقال بیت ها وکاراکترهایی که بیش ازحداقل تعداد لازم برای بیان خود پیام هستند |
half life period |
مدت زمان لازم برای فعالیت یک ماده رادیواکتیو است که به نصف مقدار اولیه خود کاهش یابد |
wing heavy |
تمایل هواپیما برای گردش درجهت حول محور طولی |
notification |
عملی است که دولتی برای اگاه ساختن دولت دیگر برای اطلاع از مسئله مهمی انجام میدهد و هدف از این عمل ان است که طرف از مسیله مذکور قانونا"مطلع تلقی شود |
embedded code |
کامپیوتر مخصوص برای کنترل یک ماشین . کامپیوتر مخصوص در یک سیستم بزرگ برای انجام یک تابع خاص |
bay |
یک بخش برای کار ویژه [مانند سرویس یا انبار یا هواپیما وغیره] |
design maximum weight |
حداکثر وزن محاسبه شدهای برای اعمال تنش به ساختمان هواپیما |
holding pattern |
کنترل هواپیما برای پرواز دریک مسیر پیش بینی شده |
gust alleviation |
سیستم دینامیکی برای کاهش اثر تندبادهای قائم روی هواپیما |
preventive justice |
قسمتی ازحقوق که به بررسی اقدامات مختلفی که برای جلوگیری ازارتکاب جرم از ناحیه تبهکاران احتمالی لازم است اختصاص دارد |
text |
کاهش فضای لازم در متن انتخابی , استفاده از یک کد برای نمایش بیشتر از یک حرف و حذف فضا بین علامتهای نقل قول و... |
texts |
کاهش فضای لازم در متن انتخابی , استفاده از یک کد برای نمایش بیشتر از یک حرف و حذف فضا بین علامتهای نقل قول و... |
demands |
تقاضا برای انجام چیزی |
undertake |
توافق برای انجام کاری |