English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 309 (15 milliseconds)
English Persian
lag عقب افتادن
lagged عقب افتادن
lags عقب افتادن
lose ground عقب افتادن
stand over عقب افتادن
to stand over عقب افتادن
tail away عقب افتادن
to be deferred عقب افتادن
to hang behind عقب افتادن
Search result with all words
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
score خط افتادن
scored خط افتادن
scores خط افتادن
plump صدای تلپ تلپ محکم افتادن یا افکندن
plumpest صدای تلپ تلپ محکم افتادن یا افکندن
dump با صدا افتادن
give اتفاق افتادن فدا کردن
gives اتفاق افتادن فدا کردن
giving اتفاق افتادن فدا کردن
strike فروبردن پارو در اغاز هر حرکت در اب به قلاب افتادن ماهی نخ را سفت کشیدن یافتن بوی شکار بوسیله سگ
strikes فروبردن پارو در اغاز هر حرکت در اب به قلاب افتادن ماهی نخ را سفت کشیدن یافتن بوی شکار بوسیله سگ
mean پیش از کار افتادن
meaner پیش از کار افتادن
meanest پیش از کار افتادن
lag پس افتادن
lagged پس افتادن
lags پس افتادن
stop از کار افتادن مانع شدن
stopped از کار افتادن مانع شدن
stopping از کار افتادن مانع شدن
stops از کار افتادن مانع شدن
flop صدای چلپ باصدای تلپ افتادن
flopped صدای چلپ باصدای تلپ افتادن
flopping صدای چلپ باصدای تلپ افتادن
flops صدای چلپ باصدای تلپ افتادن
crash از کار افتادن
crashed از کار افتادن
crashes از کار افتادن
crashing از کار افتادن
crashingly از کار افتادن
lie افتادن
lied افتادن
lies افتادن
down عقب افتادن در امتیاز
advance پیش افتادن پیش افتادگی
advances پیش افتادن پیش افتادگی
advancing پیش افتادن پیش افتادگی
stump بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stump قطع کردن سنگین افتادن
stumped بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stumped قطع کردن سنگین افتادن
stumping بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stumping قطع کردن سنگین افتادن
stumps بیخ وبن صدای افتادن چیزسنگین سقوط باصدای سنگین
stumps قطع کردن سنگین افتادن
fortune اتفاق افتادن مقدرکردن
fortunes اتفاق افتادن مقدرکردن
incapacitate ازکار افتادن
incapacitated ازکار افتادن
incapacitates ازکار افتادن
incapacitating ازکار افتادن
backdrop پرش و افتادن به پشت بادست و پا در هوا و ایستادن
backdrops پرش و افتادن به پشت بادست و پا در هوا و ایستادن
ditch حفره در طرفین زمین که افتادن گوی بولینگ روی چمن در ان باعث خارج شدنش میشود
ditched حفره در طرفین زمین که افتادن گوی بولینگ روی چمن در ان باعث خارج شدنش میشود
ditches حفره در طرفین زمین که افتادن گوی بولینگ روی چمن در ان باعث خارج شدنش میشود
drop افتادن چکیدن
dropped افتادن چکیدن
dropping افتادن چکیدن
drops افتادن چکیدن
flag سنگفرش کردن پایین افتادن
flag ازپا افتادن
flags سنگفرش کردن پایین افتادن
flags ازپا افتادن
tide اتفاق افتادن
stick گیر کردن گیر افتادن
outstrip پیش افتادن از
outstripped پیش افتادن از
outstripping پیش افتادن از
outstrips پیش افتادن از
overtake پیش افتادن از
overtaken پیش افتادن از
overtakes پیش افتادن از
keel واژگون شدن افتادن
keels واژگون شدن افتادن
compromise امکان کشف داشتن به خطر افتادن
compromises امکان کشف داشتن به خطر افتادن
compromising امکان کشف داشتن به خطر افتادن
collapse از کار افتادن قلب
collapsed از کار افتادن قلب
collapses از کار افتادن قلب
collapsing از کار افتادن قلب
founder از پا افتادن
foundered از پا افتادن
foundering از پا افتادن
founders از پا افتادن
outdistance خیلی جلوتر از دیگری افتادن
outdistanced خیلی جلوتر از دیگری افتادن
outdistances خیلی جلوتر از دیگری افتادن
outdistancing خیلی جلوتر از دیگری افتادن
sink گود افتادن
sinks گود افتادن
die توپی که درحال افتادن برروی زمین است
operate عمل کردن بکار افتادن
operated عمل کردن بکار افتادن
operates عمل کردن بکار افتادن
bent اسم رمز از کار افتادن وسایل
delay به تاخیر افتادن تاخیرکردن
Other Matches
to fall on ones knees بیرون افتادن بلابه افتادن
opposes در افتادن
To do something in a pique . سر لج افتادن
to be thrown افتادن
tumbled افتادن
out of breath <idiom> به هن هن افتادن
to be off ones feed افتادن
tumble افتادن
to fall off افتادن
retards پس افتادن
retarding پس افتادن
retard پس افتادن
to be deferred پس افتادن
toppling از سر افتادن
topples از سر افتادن
to bite the dust افتادن
prostrate افتادن
prostrated افتادن
prostrates افتادن
prostrating افتادن
fall افتادن
to come a mucker افتادن
To go out o fashion . از مد افتادن
to come a cropper افتادن
to fall down افتادن
tumbles افتادن
clear itself لا افتادن
drop back افتادن
to shank off افتادن
lapse vi افتادن
oppose در افتادن
toppled از سر افتادن
topple از سر افتادن
plonks افتادن
plonking افتادن
plonked افتادن
plonk افتادن
to get out of breath ازنفس افتادن
to get out of shape از شکل افتادن
plumb شاقولی افتادن
occurs اتفاق افتادن
to have the legs of پیش افتادن از
befalls اتفاق افتادن
to get oneself into trouble بزحمت افتادن
occurring اتفاق افتادن
befalling اتفاق افتادن
befallen اتفاق افتادن
befall اتفاق افتادن
to fall out بیرون افتادن
to gain a over پیش افتادن از
to get ahead of پیش افتادن از
overrode روی هم افتادن
overrides روی هم افتادن
to incur danger درخطر افتادن
overridden روی هم افتادن
to get into trouble بزحمت افتادن
override روی هم افتادن
plops تلپی افتادن
plopping تلپی افتادن
plopped تلپی افتادن
plop تلپی افتادن
to fall into error دراشتباه افتادن
befell اتفاق افتادن
outpace پیش افتادن از
get ahead جلو افتادن
shend جلو افتادن از
fall out اتفاق افتادن
dry up خشک افتادن
drop behind عقب افتادن از
desexualize از مردی افتادن
desex از مردی افتادن
superannuate ازمد افتادن
come to pass اتفاق افتادن
running off از خط بیرون افتادن
going away پیش افتادن
outmatch پیش افتادن از
outmarch پیش افتادن از
out act پیش افتادن از
obsolesce ازرواج افتادن
nutate پایین افتادن
precess جلو افتادن
predicament position بخطر افتادن
prolapse پایین افتادن
prostration بخاک افتادن
hap اتفاق افتادن
come about اتفاق افتادن
coaptation بهم افتادن
overlapped روی هم افتادن
overlapped رویهم افتادن
overlap روی هم افتادن
to come into operation بکار افتادن
overlap رویهم افتادن
chancing اتفاق افتادن
chances اتفاق افتادن
chanced اتفاق افتادن
chance اتفاق افتادن
to draw the c. forth پرده افتادن
to dry up خشک افتادن
overlaps رویهم افتادن
to cast oneself down prostrate بخاک افتادن
taking precedence جلو افتادن
betide اتفاق افتادن
outruns پیش افتادن
outrunning پیش افتادن
outrun پیش افتادن
to be derailed از خط بیرون افتادن
to be reduced to poverty بگدائی افتادن
poops از نفس افتادن
poop از نفس افتادن
overlaps روی هم افتادن
to fall crash افتادن وباصداخردشدن
to incur debts به قرض افتادن
push off راه افتادن
to outgrow a habit <idiom> از سر افتادن عادت
mess up <idiom> به دردسر افتادن
to be out of puff از نفس افتادن
to be puffed [out] از نفس افتادن
to play itself out اتفاق افتادن
to be played out [enacted] اتفاق افتادن
overtaking پیش افتادن
occurred اتفاق افتادن
whop پیش افتادن از
surpasses پیش افتادن از
surpassed پیش افتادن از
surpass پیش افتادن از
postponing بتعویق افتادن
postpones بتعویق افتادن
postponed بتعویق افتادن
postpone بتعویق افتادن
You have come out well in this photo(picture). ازمد افتادن
use up ازنفس افتادن
to take to افتادن یاپرداختن به
to sinister in گود افتادن
to keel over ناگهان افتادن
occur اتفاق افتادن
lolls بیرون افتادن
lolling بیرون افتادن
lolled بیرون افتادن
loll بیرون افتادن
to run dry خشک افتادن
dangers به خطر افتادن
to sank in one's estimation ازنظرکسی افتادن
danger به خطر افتادن
To follow ( trail, chase) someone. پی کسی افتادن
break down <idiom> ازکار افتادن
To be lost . To disappear . ازمیان بر افتادن
To be out out of breath . To lose ones wind . از نفس افتادن
take place <idiom> انفاق افتادن
To have it in for someone . با کسی کج افتادن
To pick on someone . To have it in for someone . با کسی لج افتادن
take the rap <idiom> به تله افتادن
in a bind <idiom> به مشکل افتادن
in the soup <idiom> در دردسر افتادن
To be the talk of the town. سرزبانها افتادن
to hang out ازپایین بیرون افتادن
to go off the boil جوشیدن وخشک افتادن
pratfall روی کفل افتادن
come to grief <idiom> به رنج ودرد افتادن
to come to a stop از کار افتادن [مهندسی]
in the wind <idiom> بزودی اتفاق افتادن
outplay در بازی پیش افتادن بر
outplay درمسابقه جلو افتادن از
outride در سواری پیش افتادن از
outrival در هم چشمی پیش افتادن از
phliander دنبال زنی افتادن
plunk تلپی افتادن وزش
pull up جلو افتادن رسیدن
to poach a start in race نا بهنگام پیش افتادن
to regain one's feet پس از افتادن دوباره پا شدن
throw down سبب افتادن شدن
To chase ( follow) some one . عقب کسی افتادن
To be exhausted. از پا افتادن ( خستگی مفرط )
to fall in to oblivion در بوته فراموشی افتادن
to get into توی [وضعیتی] افتادن
to fall from favour [with someone] [Britisch E] از چشم [کسی] افتادن
to fall from favor [with someone] از چشم [کسی] افتادن
to fall down بخاک افتادن فروریختن
sure thing <idiom> حتما اتفاق افتادن
to clatter down با صدا بزمین افتادن
to reveal itself از پرده برون افتادن
to d. off ازرطوبت پوسیدن و افتادن
to s e the light توی خشت افتادن
souse بسختی افتادن اب نمک
to come pat در خوریا مناسب افتادن
to fall into توی [وضعیتی] افتادن
out of the frying pan and into the fire <idiom> ازچاله به چاه افتادن
whop بتندی افتادن یازدن
jaundice برشک و حسددر افتادن
tumbled لغزیدن ناگهان افتادن
fall افتادن ویران شدن
break one's fall افتادن از وسیله ژیمناستیک
tumble لغزیدن ناگهان افتادن
happens رخ دادن اتفاق افتادن
happened رخ دادن اتفاق افتادن
occurred رخ دادن یا اتفاق افتادن
delays به تاخیر افتادن تاخیرکردن
occurring رخ دادن یا اتفاق افتادن
occurs رخ دادن یا اتفاق افتادن
previously زودتر اتفاق افتادن
delaying به تاخیر افتادن تاخیرکردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com