Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
English
Persian
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
Other Matches
halted
متوقف کردن
halt
متوقف کردن
put under the ban
متوقف کردن
halts
متوقف کردن
shut down
خاموش کردن و متوقف کردن کارایی ماشین یا سیستم
stops
متوقف کردن ایستگاه
stopping the work
متوقف کردن کار
stopped
متوقف کردن ایستگاه
gravel
شن دار متوقف کردن
stop
متوقف کردن ایستگاه
stopping
متوقف کردن ایستگاه
to bring traffic to a standstill
ترافیک را متوقف کردن
check
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
call it quits
<idiom>
متوقف کردن تمام کار
checked
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
checks
کم یا متوقف کردن سرعت بدن
phaseout
تدریجا متوقف کردن کار یاتولید
to suspend payment
پرداخت راموقوف کردن متوقف شدن
end
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
fielding
متوقف کردن و کنترل گوی هاکی
ends
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
to stop cold something
چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
ended
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
tie up
<idiom>
آرام یا متوقف کردن حرکت یا عملی
pull over
<idiom>
متوقف کردن ماشین گوشه جاده
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
abort
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
aborts
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
aborted
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
aborting
متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
cancel
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancelling
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancels
متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
to fall on ones knees
بیرون افتادن بلابه افتادن
appel
پاکوب 2 بار پا کوبیدن شمشیرباز به نشانه متوقف کردن مبارزه
lay to rest
<idiom>
رها کردن ،متوقف کردن
operated
عمل کردن بکار افتادن
stumping
قطع کردن سنگین افتادن
forestalled
پیش افتادن ممانعت کردن
operate
عمل کردن بکار افتادن
stump
قطع کردن سنگین افتادن
stumped
قطع کردن سنگین افتادن
stumps
قطع کردن سنگین افتادن
pick up oneself
از افتادن خود جلوگیری کردن
routing
عزیمت کردن راه افتادن
philander
زن بازی کردن دنبال زن افتادن
trammel
تعدیل کردن بدام افتادن
forestalls
پیش افتادن ممانعت کردن
operates
عمل کردن بکار افتادن
to come down with a run
پایین افتادن افت کردن
give
اتفاق افتادن فدا کردن
flags
سنگفرش کردن پایین افتادن
to pick up oneself
از افتادن خود جلوگیری کردن
flag
سنگفرش کردن پایین افتادن
gives
اتفاق افتادن فدا کردن
forestall
پیش افتادن ممانعت کردن
giving
اتفاق افتادن فدا کردن
to overlie infant
روی بچهای افتادن و او راخفه کردن
incident
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incidents
ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
hog tie
عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
winds
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to overeach oneself
زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
wind
خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
deadlines
منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
deadline
منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
throw a monkey wrench into
<idiom>
آرام آرام متوقف کردن چیزی
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
slotting
انداختن چفت کردن
to put by
دور انداختن رد کردن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
put
تعویض کردن انداختن
puts
تعویض کردن انداختن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
launches
انداختن پرت کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
slots
انداختن چفت کردن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
launch
انداختن پرت کردن
to set off
انداختن برابر کردن
slot
انداختن چفت کردن
launched
انداختن پرت کردن
toss
پرت کردن انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
launching
انداختن پرت کردن
hurtled
پرت کردن انداختن
strike
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strikes
اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
kid
دست انداختن مسخره کردن
back
پشتی کردن پشت انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
operates
اداره کردن راه انداختن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
involving
گیر انداختن وارد کردن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
unhorse
از اسب افتادن یا پیاده شدن اسب را از گاری یا درشگه باز کردن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
slaver
گلیز مالیدن بزاق از دهان ترشح کردن اب افتادن دهان
to get caught up in something
در چیزی گیر کردن
[افتادن]
[گرفتار شدن]
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح مجازی]
dead in the water
متوقف در اب
halt
متوقف
crashed
متوقف
crashing
متوقف
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com